سپاه با شکوه
معرفی کتاب
متوکل، خلیفه عباسی گرچه در ظاهر از دوستداران امام هادی(ع) است، ولی نسبت به ایشان کینه و دشمنی دارد و هر روز ترسش بیشتر میشود. تا اینکه تصمیم میگیرد در صحرا نمایشی ترتیب دهد و قدرت نظامی خود را به امام نشان دهد. روز نمایش خلیفه از امام میخواهد بالای تپهای برود که سربازانش ساختهاند تا بزرگی لشکر او را بهتر ببیند. امام بالای تپه میرود وسپاهش را بر خلیفه آشکار میکند.
خرگوش و شیر، پرندهی جادویی
معرفی کتاب
شیر، سلطان جنگل، تصمیم میگیرد که هر روز یکی از حیوانات با پای خودش به لانه او برود و غذای سلطان شود. اهالی جنگل همه ناراحت و نگران هستند و بعضی هم به فکر فرار، ولی خرگوش به دنبال راه چاره است. خرگوش، الاغ را میبیند که از دست صاحبش فرار کرده تا در جنگل به راحتی زندگی کند. خرگوش با کمک الاغ نقشهای میکشد وحیوانات جنگل را نجات میدهد.
خری که خر نشد، روباه و خروس
معرفی کتاب
الاغ به امید زندگی راحتتر از طویله فرار میکند و به جنگل میرود. شغال گرسنه او را میبیند و با خوشحالی از فرصت خوبی که به دست آورده، به الاغ میگوید، خیالت راحت باشد، تو را به جایی میبرم که استراحت کنی، جایی که تا به حال ندیدهای. او الاغ را پیش روباه و شیر میبرد. الاغ که متوجه میشود فریب خورده، با دیدن پای زخمی شیر نقشهای میکشد.
انگشتر آرزو، پروازکن عقاب، پرواز، چشم گرگ(بخش دوم)
معرفی کتاب
در این سه داستان که در راستای اهداف آزمون بینالمللی «پرلز» انتخاب و ارائه شده است، هدف این است که کودکان بتوانند تحلیل درستی از متن داشته باشند. به همین منظور در پایان هر داستان تمریناتی مناسب با متن ارائه شده است. این داستانها به این نکات اشاره دارند: سادهلوح نبودن، قدرشناسی و مهربانی و حفاظت از محیط زیست.
دوست نادان
معرفی کتاب
پسرک در سایه درختی دراز کشیده بود که صدایی شنید. ناگهان از لای بوتهها ماری سیاه را دید که مثل طناب دور بچه خرسی پیچیده بود. پسرک از درختی بالا رفت و با هستههای آلو که در جیب داشت، به سر و صورت مار زد. مار فرار کرد و خرس برای تشکر از از پسر از رودخانه چند ماهی گرفت و به او داد. همچنین هنگامی که پسرک خوابید، خرس بالای سرش نشست تا مواظب او باشد.
یک تیر و دونشان
معرفی کتاب
در این داستان، قسمتی از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی، فیلسوف، ریاضیدان و منجم ایرانی آمده است. هلاکو خان سردار مغول و فرمانروای ایران که از دست عطاملک جوینی، نویسنده کتاب «تاریخ جهانگشا»، به شدت عصبانی و خشمگین است، دستور میدهد او را زندانی کنند و به دار بیاویزند. بردار عطاملک به خوبی میداندکه پادشاه به هیچوجه از دستور خود باز نمیگردد، به همین دلیل نزد خواجه نصیر میرود و از او کمک میخواهد. خواجه نصیر به فکر فرو میرود تا شاید بتواند این مشکل را حل کند.