Skip to main content

آتش‌سوزی در جنگل

معرفی کتاب
تابستان از راه رسیده است و اهالی هتل دل‎گشا، در جنب‌وجوش هستند تا خود را برای شرکت در جشن عروسی خانم «پریکلز» و آقای «کوئیلسون» آماده کنند. در این میان، مهمانی تازه از راه می‏‌رسد، موشی به نام «استرابری». آیا ممکن است او یکی از اعضای خانواده مونا باشد که مونا از وجودش بی‎خبر بوده است؛ اما فرصت نمی‎شود مونا جواب سوالش را پیدا کند؛ چون رعدوبرق باعث آتش‌سوزی در جنگل می‏‌شود و... .

حسن کچل و کله کدویی

معرفی کتاب
«حسن‌کچل» از وقتی کتاب عجیب و غریب را در شکاف درخت پیدا کرده بود، هرروز صبح زود بیدار می‎شد، صبحانه‎اش را می‎خورد و با بزی به صحرا می‌‏رفت‌، بزی را بین علف‌ها رها می‏‌کرد و به سراغ کتاب می‎رفت. این‌بار داستان درباره پسری کچل بود که بچه‎ها مسخره ‏اش می‏‌کردند و به او کله‎کدویی می‏‌گفتند. کله‎کدویی هم به علت حرف بچه‏‌ها از خانه تکان نمی‏‌خورد. دیو پدر او را گرفته بود و مادرش هرروز به کله‎کدویی اصرار می‏‌کرد تا به دنبال پدرش برود. حسن‌کچل وارد قصه می‎شود و با کله‎کدویی می‏‌روند تا پدر او را آزاد کنند!

تخم‌مرغ خال‌خالی

معرفی کتاب
غاز و اردک یک تخم خیلی بزرگ با خال‌های رنگی پیدا می‎کنند و هرکدام معتقدند که تخم متعلق به خودشان است. اردک می‏‌گوید که اول تخم را دیده و غاز می‌‏گوید که اول لمسش کرده است. بعد از کلی جروبحث و کشمش، سرانجام تصمیم می‌گیرند با هم از تخم بزرگ مراقبت کنند و با هم آن را گرم نگه دارند. آن‌ها ایده‌های خوبی دارند، می‏‌خواهند به جوجه شنا و پرواز یاد بدهند و... سرانجام انگار وقتش رسیده است؛ اما ... .

حسنی و خاله سرما

معرفی کتاب
باباجان حسنی را بیدار کرد و از او خواست تا به باغ برود و انار بیاورد؛ چون آن شب، شب یلدا بود. حسنی می‌خواست بازهم بخوابد؛ اما باباجان برایش توضیح داد که آن روز کوتاه‌ترین روز سال است و حسنی باید عجله کند. حسنی متوجه خانم‎جان شد که منتظر بارش برف بود؛ اما خبری از برف نبود. حسنی در راه ابرهای خاکستری را دید و از آن‌ها خواست تا برف ببارند. از آن طرف، خاله‎سرما گوشه آسمان نشسته بود و مشغول بافتنی بود. او به ابرها احتیاج داشت و نمی‎خواست که ابرها ببارند؛ اما حسنی اصرار می‌کرد. تا این‌که ...

دیدار با مسجد زیبای جمکران

معرفی کتاب
این کتاب درباره جوانی روستایی است که برای اولین‌ بار به مسجد جمکران می‌رود. او در اتوبوس داستان کوتاهی درباره چگونگی ساخت این مسجد می‎خواند. داستان درباره دیدار شیخ «حسن‌بن مُثله جمکرانی» با امام زمان (عج) است! هنگامی‎که به نزدیکی مسجد می‌‏رسند، بقیه راه را پیاده می‎روند. همه آرام، با چشمانی اشک‎آلود و بعضی ‌با پای برهنه. جوان مات و مبهوتِ گنبد مسجد است و غرق در تفکر که ناگهان... .

شکار بزرگ شنبه، نمایشنامه

معرفی کتاب
پدرِ «شنبه»، شکارچی بزرگی است؛ اما حالا پیر شده است و قدرت شکار کردن را ندارد. او از پسرش می‎خواهد که کار او را ادامه دهد. پسر نمی‌‏خواهد حیوانات را بکشد؛ اما پدر عقیده دارد که پسرش حتماً باید راه اجدادش را ادامه دهد. آن‎ها همه شکارچی بوده‌اند. پسرک می‏‌خواهد گنجشکی را شکار کند؛ اما پدرش می‏‌گوید او باید حیوان بزرگی مثل شیر را شکار کند و پسر هیچ‌وقت شیر ندیده است! او با راهنمایی گنجشک به دنبال شیر می‎رود و... .

حرف آبی آخر

معرفی کتاب
کتاب حاضر مجموعه‌ای از هجده شعر است برای نوجوانان. «پرنده بودن»، «مدادشمعی بنفش»، «پارتی‌بازی» و «حرف آبی آخر» نام برخی از این شعرهاست. شعر اول از پرنده‌ای می‌گوید که می‌خواهد آواز جدیدش را برای درخت بخواند؛ اما... . شعر دوم، داستان شمع و گل و پروانه است. شعر سوم درباره کارت قرمزی است که باید بازیکن بگیرد؛ ولی کارت قرمز پارتی‌بازی می‎کند و... . شعر آخر از خودکار آبی می‌گوید که هرشب حرف‌های دلش را برای دفتر می‌نوشت تا اینکه... .

چگونه نابغه باشیم؟

معرفی کتاب
«مکس» و «مالی»، دوقلوهای هشت‌ساله هستند؛ البته مکس دوازده‌دقیقه زودتر به دنیا آمده است و مکس فکر می‏‌کند همین چنددقیقه همه‌چیز را متفاوت می‏‌کند. روز تعطیل است و مکس روی تختش بالا و پایین می‌‏پرد تا شاید سرش به سقف بخورد و فکر می‏‌کند با این کار اختراعی به ذهنش می‌رسد! مالی هم روبه‌رویش نشسته است و او را تشویق می‌کند. در این داستان، آن‎ها با خاک و گِل، پنچری دوچرخه را می‏‌گیرند، سر تا پای گربه آقای «اِوِرت» را گِل‌مالی می‏‌کنند و هم‌زمان با این کارها یک نابغه واقعی می‎شوند!

روزی که بابا عضو تیم فوتبال‌مان شد

معرفی کتاب
پدر همیشه برای تماشای بازی فوتبال می‎آمد و از همه بلندتر تشویقمان می‏‌کرد. روزی که مربی گفت یکی از والدین می‌‏توانند برای کمک دواطلب شوند، پدر خیلی سریع پرید وسط زمین و همراه بقیه شروع کرد به گرم کردن! پدر انرژی و هیجان زیادی داشت و فکر می‌کرد، فوتبال بازی کردن یعنی برنده شدن. برای همین وقتی تیم مقابل گُل زد، از دروازه‌بان عصبانی شد، انگار او به عمد اجازه داده که حریف گل بزند و وقتی می‎خواست توپ را در دروازه شوت کند و یکی از بازیکنان اتفاقی او را به زمین انداخت، حسابی از کوره دررفت. از مربی به خاطر کارهای پدر عذرخواهی کردم؛ اما مربی... .

شبی که خرگوش کوچولو خوابش نمی‌برد

معرفی کتاب
خرگوش‌کوچولو در اتاقش تنها بود و خوابش نمی‎برد. او می‏‌خواست در خانه دوستانش بخوابد؛ اما نمی‎توانست. سنجاب نصفه شب، بلوط می‏‌خورد، راسو بوی بدی می‏‌داد، جوجه‎تیغی تیغ پرتاب می‏‌کرد، خرس خروپف می‏‌کرد و جغد شب‎ها نمی‎خوابید. خرگوش‌کوچولو فکر ‏کرد: «بهترین جا اتاق خودم است، تختخواب خودم!».