توپبازی زیزیلی
معرفی کتاب
"زیزیلی" همینطور که در علفها قدم میزد چشمش به یک توپ قهوهای و زرد افتاد. بچه فیل هم از آن طرف به زیزیلی پیوست تا با این توپ جدید بازی کنند. بچه فیل توپ را شوت کرد و زیزیلی با سرش به آن ضربه زد. ناگهان هر دو متوجه شدند زخمی شده اند. اما چرا؟ شاید آن چیز قهوهای و قشنگ اصلا توپ نبوده است...
شال و کلاه زیزیلی
معرفی کتاب
"زیزیلی" یک زرافۀ کوچک و بامزه است. اما گاهی حواسش پرت میشود و وسایلش را در مدرسه جا میگذارد. مثل همین امروز که موقع مدرسه رفتن فهمید شال و کلاهش نیست. به بیرون از خانه نگاه کرد. یک عالمه برف روی زمین نشسته بود. ناگهان در خانه به صدا در آمد. بچه فیل بود که میخواست خبر تعطیلی مدرسهها را در این روز برفی به دوستش بدهد. او یک خبر خوب دیگر هم برای زیزیلی داشت...
موش موشی و پیش پیشی
معرفی کتاب
خانم "موشموشی" با بجههایش میخواهند به جشن عروسی "عمه موشینا" بروند. اما همین که از لانه بیرون میآیند "پیشپیشی پشمالو" راهشان را میبندد و آنها که حسابی میترسند، دواندوان به لانه برمیگردند. پس جشن عروسی چه میشود؟ یعنی باید تا وقتی که پیشپیشی برود آنها در خانه بمانند؟ نه... انگار خانم موشموشی باهوش فکری دارد. شما چه حدس میزنید؟
زرافه نازه گردن درازه
معرفی کتاب
در یک جنگل سرسبز بچه زرافه و بچه خرسه و بچه کرگدنه و بچه فیله با هم بازی میکردند. آنها یک بادبادک رنگارنگ روی زمین پیدا کردند. هر کدام نوبتی آن را هوا میکردند تا نوبت به بچه زرافه رسید. اما نخ بادبادک پاره شد و بالای درخت گیر کرد. بچه زرافه از هر کسی که میتوانست درخواست کمک کرد اما هیچکس نتوانست بادبادک را پایین بیاورد، تا اینکه یک نفر که قدش از تمام حیوانات جنگل بلندتر بود به داد بچه زرافه رسید. حدس میزنید او چه حیوانی بود؟