Skip to main content

قصه‌های خردسال

معرفی کتاب
قصه و قصه‌گویی ریشه عمیق در فرهنگ ایران زمین دارد. بستری مهم برای انتقال مفاهیم فرهنگی، ارزشی و اخلاقی به مخاطب است. کتاب چهل قصه منتخبی است بازنویسی شده از قصه‌های کهن، افسانه‌ها و روایت‌های آشنا برای همه اعضای خانواده. این داستان‌ها با هدف ترویج فرهنگ قصه‌گویی، آشنایی با قصه‌های ریشه‌دار ایرانی و بین‌المللی و نیز آموزش و الگوسازی برای خانواده‌هاست. در این کتاب این قصه‌ها را می‌خوانیم: مهمان‌های ناخوانده، بادی که خوابش می‌آمد، خوسک پریشان، نخودی خانم، خاله ریزه، بز زنگوله پا، موش شکمو و...

پی‌پی جوراب‌بلند در کلبه

معرفی کتاب
پی پی داستان دختری مستقل و جسور در مواجهه با جهان بزرگسالان است. او دختری است که بر خلاف کلیشه های جنسیتی قوی است و چون پدر و مادر ندارد هر کاری که دوست دارد انجام می دهد. پی پی روح کودکان مخالف پدران و مادران امر و نهی کن است و به همین دلیل خواندن اش باعث شادی آنها می شود.

کوچه را ما جارو می‌کنیم

معرفی کتاب
«سپیده» وقتی متوجه بیماری رفتگرِ پیر محله‌ می‌شود، با پول‌های توجیبی‌اش برای او شال و کلاه پشمی می‌خرد و در روزی طوفانی منتظر اوست تا بیاید؛ اما هرچه صبر می‌کند، خبری از پیرمرد نیست. مادر سپیده هم نگران پیرمرد است تا اینکه او را در کوچه، در حال جارو کردن برگ‌ها می‌بینند و... .

من چرا این جوری هستم؟

معرفی کتاب
دخترکوچولو همیشه با دوست خیالی‌اش که غولی با موهای وزوزی است، حرف می‌زند؛ اما مادر از او می‌خواهد که دیگر این کار را نکند؛ چون بزرگ شده و قرار است امسال به مدرسه برود. روزی مادر او را نزد خانم‌دکتر می‌برد. دخترکوچولو خیلی می‌ترسد؛ اما این دکتر با همه دکترها فرق می‌کند! وقتی دخترک از غولش حرف می‌زند، خانم‌دکتر او را مسخره نمی‌‎کند، اخم هم نمی‌کند. او از دخترک می‌خواهد... .

من و غولم و بچه گربه‌ام

معرفی کتاب
«بی‌تا» را فرفری صدا می‌کنند؛ چون موهایش خیلی فر دارد. او یک غول هم دارد که از توی کتاب پیدایش کرده است! در این داستان، قرار است فرفری با پدرومادر و خواهر و برادرش به سفر برود و البته غولش را هم با خودش می‌برد! فقط باید فکری به حال بچه‌گربه‌اش بکند؛ چون پدرومادر اجازه نمی‌دهند او را با خودش ببرد.

باف‌بافو

معرفی کتاب
«باف‌بافو»، لولو‌کوچولوی بافنده، وقتی بادِ تند وزید، بیدار شد و از سوراخش بیرون آمد و به دشت رفت. همه می‌خواستند فرار کنند؛ اما باف‌بافو همه‌چیز را به هم بافت! پشم گوسفندها، دُم گاوها، ریش بزها و... . وقتی وارد دِه شد تا مردم به خودشان آمدند، باف‌بافو، دست‌ها را با پاها، لباس‌ها را به طناب‌ها و... بافته بود. پیرزن جلوی باف‌بافو ایستاد و فرار نکرد. او چاره‌ای پیدا کرده بود!

سفره‌ قلقلکی

معرفی کتاب
سین‌های سفره هفت‌سین می‌خواستند روی سفره، کنار هم بنشینند؛ چون زمان کمی تا تحویل سال مانده بود؛ اما تا پایشان را روی سفره می‎‌گذاشتند، او شروع می‌کرد به خندیدن؛ چون او خیلی قلقلکی بود. سین‌ها هرکاری کردند تا سفره نخندد و پیچ و تاب نخورد و آن‌ها از سفره بیرون نیفتند؛ اما نتیجه‌ای نداشت تا اینکه سنجد راه‌حلی پیدا کرد.

مورچه‌ها و عروسی بلور‌خانوم

معرفی کتاب
«بلورخانم» از وقتی خیلی کوچک بود، با مورچه‌ها دوست شده بود. با آن‌ها بازی کرده بود، دردِ دل کرده بود و وقتی دانشگاه قبول شد، برایشان شیرینی برده بود و حالا برای عروسی‌اش همه مورچه‌ها را با هم دعوت کرده بود. مورچه‌ها خیلی فکر کردند که برای بلور چه هدیه‌ای ببرند تا بالاخره تصمیم گرفتند یک برگ زرد را که مثل طلا می‌درخشید برای او ببرند. مورچه‌ها رسیدند پشت در و منتظر شدند تا یک نفر در را باز کند؛ اما تا کی باید صبر می‌کردند؟ اگر کسی در را باز نمی‌کرد، چطور باید وارد می‌شدند؟

داستان پسر، بز و پادشاه

معرفی کتاب
پادشاه زورگو شنیده بود که شربت طلا عمر را ده برابر می‌کند. برای همین دستور داد برایش طلا بیاورند؛ اما مردم فقیرتر از آن بودند که طلا داشته باشند. پادشاه به مردم سه روز مهلت داد و گفت که اگر طلا نیاورند، آب را به روی شهر می‌بندد. مردم در خانه‌هایشان پنهان شده و ناامید بودند تا اینکه پسرکی با بزغاله‌ای در بغل، به قصر رفت و گفت طلا آورده است! اما از کجا و چگونه؟

ایستگاه درختی

معرفی کتاب
شهر ایستگاهی داشت پُر از درخت، درختانی پُر از شاخه و شاخه‌هایی پر از کلاغ. روزی شهرداری یکی از درخت‌ها را قطع کرد و به جای آن تابلو نصب کرد. روز بعد، شرکت آب درخت دیگری را بُرید و... .ایستگاه که خیلی عصبانی شده بود، با بقیه درخت‌ها و کلاغ‌ها قهر کردند و از آنجا رفتند؛ اما ایستگاه کجا می‌توانست برود؟