پیش به سوی قلعه
معرفی کتاب
وسط شهر یک قلعه سرپا مانده بود. از قلعه هیچکس بیرون نمیآمد و هیچکس هم اجازه وارد شدن به آن را نداشت! اما نگهبان همیشه بالای قلعه بود. یکی میگفت قلعه پُر از هیولاست، یکی میگفت غول دارد و دیگری میگفت پُر از مار است! تا اینکه روزی دختر کوچولوی کنجکاوی به نام «ایب» تصمیم گرفت به قلعه برود و سر و گوشی آب دهد. او با قایق از خندق رد شد و جلوی دروازه ایستاد و با تمام قدرتش در زد؛ اما ناگهان صدای فیش... آنقدر او را ترساند که تا مدرسه دوید. چند روز بعد، نامهای به دستش رسید و... .
هواپیما کبوتر نیست
معرفی کتاب
وقتی کبوتر کوچولوی سفید، بیدار شد، در لانه تنها بود. دیروز برادرش پرواز کرده و رفته بود و شب هم برنگشته بود. کبوتر کوچولو فکر کرد مادرش به زودی برمیگردد و برایش غذا میآورد؛ اما هرچه صبر کرد، خبری از مادر نشد. بالاخره از لانه بیرون آمد و پرواز کرد. همهجا پر از ساختمانهای جورواجور بود. کبوتر کوچولو سرانجام در پارک آب پیدا کرد و برنجهایی را خورد که دخترکی برایش ریخت. کبوتر دوباره پرواز کرد و اینبار به جایی رسید که پرندههای خیلی بزرگی روی زمین نشسته بودند، پرندههایی که تا به حال ندیده بود!
قلعه قرمز من
معرفی کتاب
«روبی» دختربچهای با ذهنی خلاق و پر از ایده است؛ اما برادرانش، فکر میکنند او بلد نیست کاری انجام دهد. روزی روبی تعدادی تخته چوب قدیمی پیدا میکند و تصمیم میگیرد با آنها چیزی بسازد. او از برادانش کمک میخواهد؛ ولی آنها کمکی به او نمیکنند. روبی خودش دست به کار میشود و تصمیم میگیرد یک قلعه بسازد. َآیا او میتواند به تنهایی این کار را انجام دهد؟
ادوینا دایناسوری که خبر نداشت منقرض شده
معرفی کتاب
«ادوینا» یک دایناسور است و همه مردم شهر او را میشناسند. ادوینا با بچههای محل بازی میکند، در همه کارها به دیگران کمک میکند و... . همه عاشق او هستند، به جز «رجینالد ون هوبی دوبی»! رجینالد میداند که دایناسورها مدتهاست که منقرض شدهاند و حاضر است این موضوع را ثابت کند؛ اما آیا کسی پیدا میشود که به حرفهای او گوش کند؟ و اگر کسی گوش کند، آنوقت بر سر ادوینا چه میآید؟
لطفا از من بترسید
معرفی کتاب
«آلن» تمساحی است که ترساندن را خوب بلد است. هر روز صبح، تمام فلسهای روی پوستش را تمیز و ناخنهایش را تیز میکند و دندانهایش را حداقل ده دقیقه مسواک میزند. بعد به جنگل میرود و دندانهایش را به هم میزند و برای همه رجز میخواند. قورباغهها از روی نیلوفرهای مرداب فرار میکنند، میمونها از درخت پایین میافتند و طوطیها جیغ میکشند و آلن خوشحال است. او در پایان روز به خانه برمیگردد و بعد از استراحت، جدول حل میکند و... دندانهای مصنوعیاش را درمیآورد! اگر کسی از این راز باخبر شود، چه اتفاقی میافتد؟
لوبیها در من نبودم
معرفی کتاب
لوبیها بیشترِ وقتها با هم کنار میآیند؛ اما بعضیوقتها هم بحث میکنند و کار به دعوا میکشد! و... . هیچکس قبول نمیکند که دعوا را شروع کرده است و هرکس سعی میکند تقصیر را به گردن دیگری بیندازد. آنها سر هیچچیزی به توافق نمیرسند و آخر هم معلوم نمیشود سر چهچیزی دعوا میکنند! هیچکس یادش نیست!
بوسههایی برای بابا
معرفی کتاب
وقت خواب است؛ اما بچهخرس نه میخواهد بخوابد، نه حمام کند و نه به مامان و بابا بوسِ شب به خیر بدهد! بچهخرس حاضر نیست پدرش را ببوسد و شب به خیر بگوید؛ اما مادرش را میبوسد. باباخرسی فرزندش را بلند میکند و او را بوس زرافهای میکند، درحالیکه بچهخرس نمیخواهد به پدرش بوس زرافهای بدهد. باباخرسی او را از پلهها بالا میبرد و او را بوس کوآلایی میکند، درحالیکه بچهخرس نمیخواهد. باباخرسی فرزندش را حمام میکند و او را بوس تمساحی میکند، درحالیکه... . سرانجام هنگامیکه باباخرسی بچهخرس را در تختش میگذارد و میخواهد برود، بچه خرس پدرش را صدا میکند و... .
نانسی میداند
معرفی کتاب
«نانسی» میداند که چیزی را فراموش کرده است، او فکر میکند شاید یادش بیاید که چه چیزی را فراموش کرده، نانسی به همه چیز فکر میکند. به لباسهای جورواجور. به چیزهای که هم شکلاند. گاهی اوقات گوشهای نانسی چیزهایی را به یادش میآورند. گاهی شکم و بینیاش... .
این کتاب، داستان فیلی است که چیزی را فراموش کرده و برای به یادآوردن آن به همه چیز فکر میکند. تا اینکه بالاخره متوجه میشود چه چیزی را فراموش کرده است.
این کتاب، داستان فیلی است که چیزی را فراموش کرده و برای به یادآوردن آن به همه چیز فکر میکند. تا اینکه بالاخره متوجه میشود چه چیزی را فراموش کرده است.