راز اسکیت گمشده
معرفی کتاب
«کیویاتکوفسکی»، عاشق سردرآوردن از اسرار و معماهاست. او خودش را کارآگاه خصوصی درجه یک میداند، همردیف شرلوکهولمز! دومین پرونده او پیدا کردن اسکیتهاست. «فریتس»، سفارشهای تلفنی پیتزا را با اسکیت میبرد دَمِ در خانهها؛ اما برایش مشکلی پیش میآید، کفشهای اسکیتش را موقع کار میدزدند و او مجبور میشود پابرهنه به خانه برگردد. این پرونده ابتدا خیلی پیشپاافتاده به نظر میرسد و کیویاتکوفسکی نمیتواند تصورش را بکند که اصل ماجرا چیست!
فروشگاه ساحره
معرفی کتاب
صبح روز جشنی باشکوه، ساحره فروشگاه اسباب بازی های جذابش را باز می کند و قطاری برقی و فوق العاده زیبا، به نام زوربین لاجوردی را بیرون می کشد و آن را در ویترین فروشگاهش می گذارد. با آمدن این قطار، همه اسباب بازی ها جان می گیرند. اسباب بازی ها وقتی پسری کوچک و فقیر را می بینند که نمیتواند اسباب بازی دلخواهش را بخرد، تصمیم می گیرند فرار کنند تا پیش پسرک بروند و سفری پرماجرا را شروع کنند. آیا اسباب بازی ها به پسرک فقیر می رسند؟ چه سرنوشتی در انتطارشان خواهد بود؟
یکی بود که خودش نبود
معرفی کتاب
بارون لامبرتو پیرمردی نود و سه ساله، ایتالیایی و ثروتمند است که با بیست و چهار بیماری دست و پنجه نرم می کند. او همراه پیشخدمت باوفایش در جزیره سن جولیو روزگار می گذراند. بارون که در آستانه مرگ قرار دارد و به دنبال جاودانگی است، یکباره جوان، سر حال و شاداب می شود. راهزنان برای دریافت پولل او را گروگان می گیرند، اما هر کاری می کنند بارون جوان تر و سرحالتر از دیروز می شود. چه رازی در میان است؟ او را جادو کرده اند؟
قطار فراری
معرفی کتاب
«چوچو» لوکوموتیو بخار کوچولویی بود که با واگنهای پر از مسافر و بارها و بستههای پستی، از ایستگاهی در شهر کوچک به ایستگاه مهمی در شهر بزرگ میرفت و برمیگشت. روزی فکر کرد که چقدر از این کار خسته شده است و اگر این واگنها نباشند، میتواند به تنهایی، خیلی راحت و آسان حرکت کند. آن وقت همه مردم او را نگاه میکنند و میگویند: «بهبه! چه قطار زرنگی!». روز بعد چوچو به تنهایی راه افتاد و...؛ اما او بدون لوکوموتیوران و مأمور سوخت تا کجا میتوانست پیش برود؟
سفر دوسره
معرفی کتاب
این کتاب یک سفر رفت و برگشت است، گردشی که از آغاز تا پایان رو به جلو دارد. قهرمانان داستان با طلوع خورشید سفرشان را شروع میکنند. آنها مزرعه کوچکی در روستا و گندمزارها را پشت سر میگذارند و در بزرگراه به طرف ساحل میروند و از دور شهر را میبینند. آنها به سینما میروند و در شهر گردش میکنند و هنگامیکه شب فرا میرسد، راهی بازگشت به خانه میشوند و اینبار شهر را که زیر نور ماه میدرخشد، ترک میکنند. شایان ذکر است که این کتاب از کتابهای وارونهخوان است.
مسابقه کوفتهپزی و هفت داستان دیگر
معرفی کتاب
این کتاب شامل هشت داستان کوتاه تخیلی با مفاهیم قرآنی است، در این داستانها به موضوع راستگویی، امانتداری، دوستی، عذرخواهی، غرور و... اشاره میشود. در داستان «مسابقه کوفتهپزی»، «دُمپنبه»، قابلمه کوفتههایش را به دشت میبرد تا در مسابقه شرکت کند و جایزه را ببرد؛ اما نه جایزه بزرگترین کوفته، نه جایزه کوچکترین کوفته و نه حتی جایزه خوشگلترین کوفته را نمیگیرد؛ چون کوفتهاش کج و کوله شده بود؛ اما شاید... .
کوالایی که دیگه میتونه!
معرفی کتاب
«کوِین» کوالایی پشمالو با پاهای نرم و لطیف است که از تغییر خوشش نمیآید. او دوست دارد به درخت بچسبد، برگ بخورد و چرت بزند. به نظر کوین پایین درخت ترسناک، پر سروصدا و عجیب و غریب است. برای همین اصلاً از جایش تکان نمیخورد. حیوانات جنگل از او میخواهند پایین برود و با آنها بازی کند؛ ولی کوین فکر میکند این کار خطرناک است و اگر برود، دلش برای خانه تنگ میشود. روزی دارکوبی شروع میکند به نوک زدن به درخت کوین! همه حیوانات زیر درخت جمع میشوند و از او میخواهند درخت را رها کند و بپرد؛ اما کوین نمیتواند! حالا چه بلایی سرِ کوین میآید؟
سنجابها وارد میشوند...
معرفی کتاب
پاییز از راه رسیده است و همه حیوانات جنگل برای خواب زمستانی آماده میشوند؛ اما سنجاب کوچولو، «سایریل»، بیخیال، تاببازی میکند. همه انبارهایشان را پُر کردهاند؛ اما سایریل هیچ غذایی ندارد؛ حتی یک دانه! ناگهان گوشه شاخه درختی، میوه کاجی میبیند. از آن طرف، «بروسِ» آیندهنگر با اینکه انبارش پر از آذوقه است، میخواهد آن میوه کاج را هم به دست آورد. آن دو باهم به طرف میوه کاج میدوند؛ ولی میوه از درخت میافتد و... . حالا میوه در رودخانه بالا و پایین میرود و سایریل و بروس تلاش میکنند آن را بگیرند؛ ولی میوه کاج نصیب پرندهای میشود. سنجابها به لبه آبشار رسیدهاند و هرلحظه ممکن است سقوط کنند. چه اتفاقی برای آنها میافتد؟
شیر و یک سؤال موشی!
معرفی کتاب
موشکوچولو خیلی ریزهمیزه بود، آنقدر که هیچکس به او توجه نمیکرد! همه لگدش میکردند، رویش مینشستند و فراموشش کرده بودند؛ اما در عوض همه به آقای شیر احترام میگذاشتند؛ چون او نعرههای بلند و ترسناکی داشت و قدرتمند و زورگو بود. موشکوچولو آرزو میکرد که فقط کمی شبیه او باشد. سرانجام به این نتیجه رسید که اگر بتواند نعره بزند، میتواند دوست پیدا کند و زندگیاش عالی میشود. موشکوچولو تصمیم گرفت نزد شیر برود و از او بخواهد که نعره زدن را یادش بدهد! اما این چطور ممکن است؟ و آیا از دست شیر، جان سالم به در میبرد؟
چطور از شر گرگ خلاص شویم؟
معرفی کتاب
بالای کوه بلند، گله گوسفندی زندگی میکرد. همهچیز برای آنها فراهم بود؛ اما گوسفندها همیشه با ترس زندگی میکردند؛ چراکه گرگی در آنجا زندگی میکرد که هروقت گرسنه میشد، یکی از گوسفندان را میگرفت و میخورد. گوسفندها غمگین بودند و نمیدانستند چه کار کنند. آنها دور هم جمع شدند تا نقشهای بکشند و از شّر گرگ خلاص شوند. هریک از آنها طرح و ایدهای داشت که البته بعضی از آنها امکانپذیر بود؛ ولی هیچ گوسفندی حاضر نبود همکاری کند و هنگامیکه گوسفندان باهم درگیر شده بودند و زد و خورد میکردند، گرگ آمد و گوسفند دیگری را گرفت!