Skip to main content

سه فندق گمشده

معرفی کتاب
کتاب حاضر حاوی سه داستان است با نام‎های «رنگ‌های دنیا»، «همین یک دفعه» و «سه فندق گمشده». در این داستان‌های تخیلی، هربار اتفاقاتی رخ می‏‌دهد که باعث می‎شود قهرمان داستان متوجه یکی از مهربانی‎های خدا شود. در داستان «سه فندق گمشده»، «موموشک»، می‏‌خواهد برای تشکر از مهربانی مادرش، برای او سه تا فندق ببرد؛ اما نمی‎داند آن‌ها را کجا گذاشته است! موموشک دوست خوبی مانند خرگوشک دارد و... .

پادشاه کوتوله و چهل دردسر بزرگ

معرفی کتاب
کتاب حاضر حاوی ۴۱ داستان کوتاه و به هم متصل است. داستان‌ها درباره پادشاهی کوتوله است که در هر داستان ماجراهایی را به وجود می‌‏آورد. او آن‌قدر از خود راضی است که انتظار دارد گل‌های باغچه هم تحسینش کنند و اگر کسی با او مخالفت بکند، نه‌تنها آدم‌ها را، بلکه درخت‌ها و حتی عروسک‎ها را هم تنبیه می‏‌کند! پادشاه از عطرِ بهارنارنج بیزار است و دستور داده تمام درخت‎های بهارنارنجِ قصر را قطع کنند، حتی درخت‌های بهارنارنجِ تمام خانه‌های شهر را؛ اما همچنان بوی بهارنارنج به مشام پادشاه می‌رسد و... .

راز قلعه سرخ

معرفی کتاب
آدم‌آهنی، فرمانده لشکری از جنگجویان جنایتکار بود. آن‌ها همه‎چیز را غارت و همه‌جا را ویران می‏‌کردند. آدم‌آهنی و افرادش در هیچ جنگی شکست نخورده بودند. روزی آدم‌آهنی به پیرمردی رسید که در کلبه کوچکی زندگی می‏‌کرد. پیرمرد از آدم‌آهنی خواست که به او کاری نداشته باشد و خانه‌اش را آتش نزند. پیرمرد گفت در قلعه‌ای که هفت روز از اینجا راه است، ثروت بسیاری وجود دارد که بزرگ‌ترین لشکر دنیا از آن مراقبت می‌‏کند! آدم‌آهنی که فکر می‏‌کرد خودش بزرگ‌ترین و قوی‌ترین لشکر را دارد، گفت می‎تواند در چشم‌برهم زدنی قلعه را نابود کند. او به پیرمرد گفت هفت روز دیگر از بالای درخت‌ها دودی می‎بینی و آسمان شب پر از شعله‎های سرخ آتش می‎شود و قول داد که اگر شکست بخورد، تبرزینش را به پیرمرد می‎دهد. آدم‌آهنی به قلعه رسید و... .

موش مترو

معرفی کتاب
موش کوچولویی به نام «نیب»، در زیرزمین ایستگاه متروی شهری زندگی می‌کند. موش‌ها این ایستگاه را «شیرینی باران» می‌نامند. روزها قطارها غرش‌کنان عبور می‌کنند و شب‌ها موش‌های پیر، قصه‌هایی از سرزمین افسانه‌ای پایان تونل تعریف می‌کنند. روزی نیب راهی سفر می‌شود تا سرزمین پایان تونل را پیدا کند. او در طول سفر با خطراتی روبه‌رو می‌شود و دوستی پیدا می‌کند و جایی را کشف می‌کند شگفت‌انگیزتر از تمام چیزهایی که در رویاهای خود دیده است!

کبوتر‌ها را صدا کن: قصه‌ها و افسانه‌‌‌های مردم دنیا (مکزیک)

معرفی کتاب
این داستان درباره پسری از مکزیک است که در آمریکا زندگی می‏‌کند. «خوان» در شهر کوچکی از ایالت کالیفرنیا به دنیا آمده است. پدر و مادرش کشاورز هستند. آن‌ها از شهری به شهر دیگری می‌‏روند، در چادر زندگی می‎کنند و مادر با هیزم غذا می‎پزد تا اینکه روزی پدر، بالای ماشینی اسقاطی، اتاقکی می‎سازد. پدر خوان برای آدم‌های بازنشسته کار می‏‌کند. آن‌ها به جای دستمزد، خرگوش زنده، بیسکویت ذرت یا چند کیسه آواکادو و بوقلمون یا... به او می‏‌دهند. پدر و مادر خوان در زمستان تاک‌های انگور را هرس می‌‏کنند و در بهار به سمت سالینا می‎‏روند تا خربزه و کاهو و بروکلی بچینند. خوان می‌داند روزی می‌رسد که او راه خودش را پیدا می‌‏کند.

مهمانی هیولا‌های دندان

معرفی کتاب
«کودی» خرسه عاشق شیرینی است. او کلی شکلات، کلوچه، بستنی و نوشابه گازدار می‎خورد و با خودش می‏‌گوید: «به‌به، چقدر خوشمزه...»؛ اما افراد دیگری هم هستند که از شیرینی خوردن او لذت می‏‌برند! کودی دندان‌درد گرفته است و مجبور می‎شود نزد دندان‌پزشک برود. دکتر «رایکو» دندان‌های کودی را معاینه می‌‏کند و متوجه می‎شود هیولاهای دندان که از میکروب‌های بدجنس هستند، در دهان کودی جشن گرفته‌اند. دکتر سعی می‏‌کند میکروب‎ها و کثیف‌کاریشان را با دستگاه تمیز کند؛ ولی هنوز دو تا از هیولاها در دهان کودی هستند و خیال بیرون آمدن ندارند. آیا دکتر رایکو می‎تواند این دو هیولا را فراری دهد؟

برکه بچه‌قوربا‌غه‌ها

معرفی کتاب
«گوبی» یک سمندر آبی است که کمی شبیه مارمولک و کمی شبیه ماهی است و گاهی هم با قورباغه «هالو» اشتباه گرفته می‎شود. گوبی یک نیلوفر آبی دارد که شبیه تشک بادی است. او می‎تواند از نیلوفر آبی به جای چتر نیز استفاده کند، یک جای عالی برای استراحتِ زیر آفتاب؛ اما بچه‌قورباغه‎های بازیگوش روی نیلوفرهای آبی می‎پرند، ساقه‌های آن‌ها را به هم گره می‎زنند، سیبل گربه ماهی را می‏‌کشند و ناگهان... . گوبی شناگر ماهری است؛ ولی بچه‎قورباغه‎ها همه‌جا را به هم ریخته‌اند. غروب‌ها هم سروکله سنجاقک‌ها پیدا می‎شود و شب‌ها قورباغه‌ها با هم آواز می‎خوانند؛ اما روزی اتفاق عجیبی می‎افتد!

مراقبم باش!

معرفی کتاب
"یوری" یک پسر بچه است. او روزی آقای "اشنیپل" را می‌بیند و از او می‌پرسد: فکر می‌کنی به اندازۀ کافی بزرگ شده‌ام که بتوانم از خودم مراقبت کنم؟ اما آقای اشنیپل از بچه‌‌داری چیز زیادی نمی‌داند. برای همین یوری به او پیشنهاد می‌کند تا هر زمان که لازم بود، آقای اشنیپل از او مراقبت کند. مراقبت از یک بچه چگونه است؟ باید فقط به او گفت این کار را نکن یا این کار خطرناک است؟ با آقای اشنیپل و یوری همراه باشید. شاید شما متوجه شوید آقای اشنیپل از یوری مراقبت می‌کند یا یوری از آقای اشنیپل. تصاویر این کتاب به شکل نقاشی با مداد هستند. حتی گاهی رنگ‌ها نیز از خط بیرون زده‌اند.

بردن پیانو به ساحل؟ هرگز!

معرفی کتاب
مادر از دختربچه می خواهد وسایلش را بردارد تا به ساحل بروند و منظورش بیلچه مخصوص شن‌بازی و قایق یا بشقاب پرنده است، نه پیانو! اما دختربچه پیانو را با خودش می‌برد و قول می‎دهد آن را سالم نگه دارد؛ ولی رساندن پیانو به ساحل اصلاً کار راحتی نیست. دختر بچه همراه پیانو آب‌بازی می‌کند و بعد پیانو آن‌قدر دور می‌شود که دیگر دست او به آن نمی‌رسد. حالا دختربچه آرزو می‎کند ای کاش هیچ‎وقت پیانو را با خودش به ساحل نمی‎آورد.

پدر، پرچین و پسرها

معرفی کتاب
این داستان درباره کشاورزی است که با سه پسرش در مزرعه‌شان زندگی و کار می‌‏کنند. کشاورز عاشق حیوانات است و در مزرعه کلی مرغ و خروس و گاو و گوسفند دارد. آن‌ها از صبح تا شب به سختی کار می‏‌کنند؛ و از این کار لذت می‌‏برند. یک سال باران نمی‌بارد و کشاورز نمی‌‏تواند محصولی برداشت کند. او مجبور می‎شود حیوانات خود را یکی‌یکی بفروشد. سرانجام مزرعه هم به فروش می‌رسد و کشاورز و پسرهایش به کلبه کوچکی نقل مکان می‎کنند که دورتادورش را پرچینی گرفته است. بعد از مدت‌ها باران می‎بارد و پرچین سرسبز می‎شود. روزی کشاورز مشغول هرس پرچین است که فکری به ذهنش می‎رسد و... .