سارق طلا
معرفی کتاب
«جاش»، «دینک» و «روثرز»، بلیت بختآزمایی دوستشان را پیدا میکنند که برنده هفتمیلیون دلار شده است. آنها بلیت را به او تحویل میدهند. این دوست خوب، برای تشکر از بچهها، آنها را برای تعطیلات، به مزرعهای توریستی در «مونتانا» میفرستد... . بچهها به کلبهشان هدایت میشوند و بعد از چند دقیقه صدای زنگ غذا به گوش میرسد. در ادامه داستان، وقتی بچهها برای پیدا کردن طلا، خاکشویی میکنند، جاش قطعهای طلای بزرگ پیدا میکند؛ اما تب طلا کار خود را میکند و آن قطعه به سرقت میرود. بچهها میخواهند دزد را پیدا کنند!
تعطیلات خونآشام
معرفی کتاب
هنگامیکه «دنیک»، «جاش» و «روثرُز»، روزنامههای باطله را به سوپرمارکت میبرند تا داخل سطل بازیافت بریزند، مرد غریبهای را میبینند که پوستش مثل روح، رنگپریده است و عینک آفتابی تیره به چشم دارد. آنها که مرد غریبه را نمیشناسند، او را تعقیب میکنند و متوجه میشوند که او به رستوران «الی» میرود؛ اما مرد ناگهان غیب میشود. بچهها فکر میکنند که آن مرد خونآشام است و زمانی مطمئن میشوند که زخمی را روی گردن الی میبینند. بچهها میترسند که قربانیان بعدی خودشان باشند و... .
سیاهچال مرگبار
معرفی کتاب
«دنیک»، «جاش» و «روثرز» برای دیدن دوستشان، «والیس والاس»، نویسنده ماجراهای اسرارآمیز، به «مین» میروند. روثرز خیلی هیجانزده است و فکر میکند آیا ممکن است قصر والیس، خندق و سیاهچال داشته باشد؟ سرانجام به «بلفست» میرسند و از اتوبوس پیاده میشوند. مرد قدبلندی با موهای طلایی به آنها سلام میکند! او برادر والیس است. مرد که «واکر» نام دارد، میگوید والیس به خرید رفته است و او آنها را به قصر میرساند... . بچهها از پل متحرک رد میشوند و... . چرا در باز نمیشود؟ پس والیس چطور وارد قصر میشود؟ در همین موقع ناگهان... .
قلمرو زامبی
معرفی کتاب
مادربزرگ «روثرز» به «نیواورلئانز» ایالت «لوئیزیانا» میرود تا در کلاس نقاشی شرکت کند. او «دنیک»، «جاش» و «روثرز» را هم با خودش میبرد. مادربزرگ یک نفر را استخدام میکند تا نهرها را به بچهها نشان دهد. بچهها هنگام بازدید از یکی از نهرها، دهکدهای را پیدا میکنندکه با مشکل بزرگ و ترسناکی روبهرو است. ساکنان آنجا میگویند، در قبرستان زامبیای با موهای نقرهای از قبرها بیرون میآید! آیا این داستان حقیقت دارد؟ بچهها تصمیم میگیرند واقعیت را کشف کنند!
به دنبال گنج
معرفی کتاب
«دونالد دیوید دانکن» که دوستانش او را به نام «دنیک» میشناسند، در تعطیلات زمستانی با دوستانش، «روثرُز» و «جاش»، به دیدن مادربزرگِ روثرُز در جریزهای به نام «کیوست» در فلوریدا میروند. روزی که به فلوریدا میرسند، دو مرد را میبیند که از قایقشان برای پیدا کردن طلا در اعماق آب استفاده میکنند. آن دو مرد قول میدهند که طلاها را با بچهها تقسیم کنند، به شرطی که آنها از نقشه آن دو حمایت کنند و... .
گمشده در جنگل کلمات
معرفی کتاب
«کنستانتین» لکنت زبان دارد. او از گفتن کلمات بزرگ میترسد؛ چون ادا کردن آنها را خوب بلد نیست. جرئت گفتن جملههای بلند را هم ندارد؛ چون نمیداند کی تمام میشوند. کنستانتین قدکوتاه و لاغر است و گوشهای بزرگی دارد؛ اما وقتی آواز و چهچه پرندهها را میشنود، قدر گوشهایش را میداند که به شیوه خودشان دنیا را به او نشان میدهند. او وقتی مداد به دست میگیرد، داستانهای شگفتانگیزی مینویسد. روزی به دنبال هیکلی مرموز که لباس سفیدی پوشیده است راه میافتد و... .
شیلنگ آب فشفشو (صرفهجویی در مصرف آب)
معرفی کتاب
عمه«زمزم» با دو برادرزادهاش، «آبتین» و «شبنم» گروه «آببان» را تشکیل دادهاند و با مصرف بیهوده آب مبارزه میکنند. عمه زمزم دستگاه عجیبی اختراع کرده است که هروقت کسی آب را هدر دهد، به صدا درمیآید. صبح روز جمعه، درحالیکه بچهها سر صبحانهشان با عمه جر و بحث میکنند، صدای دستگاه بلند میشود. آنها چکمههایشان را میپوشند و زیر چتر جادویی جمع میشوند. یک، دو، سه و نزد مردی میروند که گلفروش است و سعی میکند با فشار آب آشغالها را جارو کند! عمه زمزم و بچهها اول به او تذکر میدهند؛ ولی وقتی میبینند فایدهای ندارد، خودشان دست بهکار میشوند... .
شهر نجارها
معرفی کتاب
«چوبان» تنها در جنگل زندگی میکرد و خودش را مالک همه درختان میدانست. او بدون هیچ سرپناهی، شبهای گرمِ تابستان و سردِ زمستان را در میان درختان جنگل به صبح میرساند. لباس او از برگهای درخت و غذایش میوه بود. او تنها انسانی بود که تا آن زمان پا به جنگل گذاشته بود. چوبان خوشحال و آرام بود تا اینکه روزی صدایی شنید، صدای زنی که خودش را «چوبینه» معرفی کرد. آندو خانهای میخواستند.چوبان خانهای چوبی ساخت؛ بعد تختی، بعد میزی با دو صندلی؛ اما آنها چیزهای دیگری هم لازم داشتند....
سوفی نابغه
معرفی کتاب
«سوفی» با بقیه بچهها فرق دارد. او یک نابغه است! در دو سالگی الفبای روسی را حفظ کرد و در چهارسالگی اجزای تُستر شکسته را بیرون کشید و یک رادیو ساخت. در هفت سالگی...؛ اما پدر و مادر او دوست دارند دخترشان معمولی باشد و با دوستانش به گردش و استخر برود! چند نفر از همکلاسیهای سوفی با پدر و مادرشان مشکل دارند و سوفی باهوش هم به آنها کمک میکند هم پول درمیآورد؛ اما اگر پدر و مادرش از این موضوع باخبر شوند، چه میکنند؟
لطفا سیرک به کتابخانه نبرید!
معرفی کتاب
قهرمان داستان به کتابخانه میرود. روی پوستری که در کتابخانه چسبانده شده است، نوشته: "میتوانی هر کاری که دلت خواست توی کتابخانه بکنی." برای همین او تصمیم میگیرد یک سیرک در کتابخانه راه بیندازد...کتابدار به او میگوید زیاد سروصدا نکند!و او به کتابدار میگوید نگران نباشد او همه قوانین کتابخانه را میداند؛ ولی...