یک داستان محشر
معرفی کتاب
هنگامیکه «ژوزف» خیلی کوچک بود، پدربزرگش روانداز محشری برای او دوخت و ژوزف از آن سالها استفاده کرد. ژوزف روزبهروز بزرگتر شد و روانداز کهنهتر تا اینکه روزی مادرش گفت بهتر است آن را دور بیندازد؛ چون خیلی کهنه و پاره بود؛ اما ژوزف روانداز را نزد پدربزرگ برد و پدربزرگ از آن یک کُت محشر دوخت. ژوزف سالها از آن کُت استفاده کرد تا روزی مادر گفت وقت دور انداختن آن است. ژوزف باز هم کُت را نزد پدربزرگ برد و او اینبار یک جلیقه محشر از آن دوخت و سالها گذشت، جلیقه خیلی پاره و پوسیده شده بود، مادر گفت... .
یکی برای همه همه برای یکی
معرفی کتاب
موش کوچولویی به نام «مکس»با حمایت مادرش، آماده میشود تا برای رسیدن به رؤیاهایش به سفر برود. یک پای مکس بسیار بلند است و سبیلهایش بسیار کوتاه. مکس با اشتیاق سفرش را آغاز میکند و در اولین دیدارش، موش کور کوچکی به نام «مولی» را میبیند و متوجه میشود که چشمان او بسیار ضعیف است؛ اما بینی قویای دارد که حتی میتواند بفهمد زیر زمین چه خبر است! مکس با مولی دوست میشود و با هم به سفر ادامه میدهند...
شلی، گوسفند پشمالو
معرفی کتاب
فصل پشمچینی است، ولی هنوز نوبت شلی نرسیده. او تا زمانی که پشمهایش به اندازه کافی بلند شود، به گشت و گذار میرود. در طول سفر همه حیوانات از پشمهای او تعریف میکنند و او بیشتر و بیشتر مغرور میشود. در نهایت حرفهای جغد دانا نظر او را تغییر میدهد. در پایان کتاب نیز مراحل تبدیل پشم به کاموا و نخ پشمی برای نونهالان آموزش داده شده است.
یک توپ برای همه!
معرفی کتاب
«مولیِ» موشِ کور، «فِردیِ» قورباغه، «هِنریِ» جوجهتیغی و «مَکس» موشه، با هم توپبازی میکنند. «ریکوِ» سنجابه توپ آنها را برمیدارد و بازی را به هم میزند. موشِ کور، قورباغه، جوجهتیغی و... تلاش میکنند توپ را پس بگیرند. مَکسموشه با گذشت و مدارا موفق میشود ریکو را هم با خودشان همراه کند. آنها هرکدام مشکلی دارند؛ مولی نمیتواند خوب ببیند، فِردی خوب نمیشنود، هِنری از همهچیز میترسد و مَکس نمیتواند خوب راه برود؛ اما همه رعایت حال یکدیگر را میکنند و از بودن با هم لذت میبرند.
آبنبات چوبی قرمز بزرگ
معرفی کتاب
سه خواهر به همراه خانواده خود به شهر جدید آمدهاند. خواهر بزرگتر رابینا به تولد دعوت میشود و مادر که خیلی با جشن تولدو آداب و رسوم شهر جدید آشنا نیست؛ اصرار دارد که خواهر کوچکترش سانا را نیز باخود ببرد؛ اما خواهر کوچک همه چیز را به هم میریزد... مدتی میگذرد و یکی از دوستان سانا او را به جشن تولد دعوت میکند. حالا مادر اصرار دارد که او کوچکترین خواهرشان مریم راهمراهش به میهمانی ببرد. موضوع داستان درباره رقابت فرزندان و راه و رسم صحیح زندگی است.
کنسرت پنج موش بامزه
معرفی کتاب
این داستان درباره دوستی است. نوایی خوش، پنج موش بامزه را در شبی مهتابی به کنار برکه میکشاند؛ جایی که قورباغهها کنسرت دارند؛ اما این برنامه فقط برای قورباغهها اجرا میشود و موشها را به آنجا راه نمیدهند. موشها که گرفتار افسون موسیقی شدهاند، تصمیم میگیرند آواز بخوانند؛ ولی صدای خوبی ندارند، پس سازهای خودشان را میسازند و پس از تمرین نواختن کنسرت برگزار می کنند. قورباغهها در کنسرت آنها شرکت میکنند و... .
شنهای روان
معرفی کتاب
در مدرسه «گرینلاین» شاگردان و معلمان برای درست کردن پل مخصوصی، پول جمع میکنند تا وقتی اردکها از جاده رودخانه عبور میکنند، از تصادف با ماشینها در امان باشند. آقای «پلنک»، معلم حرفهوفن مدرسه، طراحی و ساخت این پل را به عهده گرفته است؛ اما پول دزدیده میشود. «دنیک»، «جاش» و «روث رُز» مأموریت دارند پولها را پیدا کنند و بازگردانند.
دایناسور سخنگو
معرفی کتاب
«دنیک»، «جاش» و «روثرُز» با عجله به مدرسه میروند تا از بزرگترین و غافلگیرکنندهترین راز دوستشان، «جود»، سردربیاورند. جود دایناسور غولآسایی به نام «تایرون» دارد که از تیره «تیرانوسورها» است. این دایناسور هم راه میرود و هم مثل انسانها حرف میزند! بچهها تصمیم میگیرند بازدیدی عمومی راه بیندازند و برای موزه دایناسور پول جمع کنند؛ اما بعد از نمایش، پول به دست آمده ناپدید میشود. بچهها با هم متحد میشوند تا پولها را پیدا کنند و... .
آقای اسکلت
معرفی کتاب
معمایی جدی در مدرسه «دنیک» به وجود آمده است. «جاش»، تکه کاغذی را که کنار ظرف غذاخوریاش پیدا میکند؛ وقتی دینک، «روثرُز»، جاش و خانم «ایگل»، معلم بچهها، به کاغذ نگاه میکنند، نقاشی اسکلتی را میبینند که لبخند میزند. آنها متوجه میشوند که شخصی به نام آقای «اسکلت»، اسکلت مدرسه را از دفتر بهداشت دزدیده است. آنها جستوجو را شروع میکنند و در هر جایی از مدرسه سرِ نخهایی به دست میآورند. دینک، جاش و روثرز، باید سرِ نخها را دنبال کنند و با پیدا کردن، استخوان قدیمیای از آقای اسکلت، به آن موضوع پایان دهند.