ماجراهای آقای خرمالو
معرفی کتاب
این کتاب دربردارنده چهار داستان است، به نامهای «خُر و پُف»، «آمپول»، «فروشگاه» و «خرابی». داستان اول درباره آقای «گلابی» و خُر و پُفهای شبانه اوست. آقای «خرمالو» نمیتواند با این سر و صدا بخوابد و سعی میکند به هر ترتیبی که شده است، این صداها را از بین ببرد. او زیر سر آقای گلابی را تنظیم میکند، او را در وان حمام میگذارد، او را بیرون از خانه میبرد و حتی پشت اسب سوار میکند؛ ولی هیچکدام از این راهها نتیجهای ندارد تا اینکه سرانجام... .
سفید بود، سفید تنها بود
معرفی کتاب
رنگ سفید زیباست؛ اما دلش گرفته است، او تنهای تنهاست. روزی فریاد میزند و شکایت میکند که چرا هیچکس نیست که او را از تنهایی نجات دهد. ناگهان صدایی میشنود. صدای قرمز و نارنجی! آنها دلشان میخواهد با سفید بازی کنند؛ اما سفید باید قسمتی از خودش را به آنها بدهد. سفید قبول میکند و ... حالا سفید خوشحال است. او میخواهد چند نفر دیگر هم به جمعشان اضافه شود؛ اما باز باید بخشی از خودش را بدهد. سفید میپذیرد و زرد و سبز هم میآیند... این کار آنقدر ادامه پیدا میکند تا دیگر چیزی از سفید باقی نمیماند و... .
موش و گربه و باقی دوستانا
معرفی کتاب
این کتاب بازنویسی داستان «موش و گربه»، اثر «عبید زاکانی» است. داستان تلفیقی از نظم و نثر است که مسائل اجتماعی را نقد میکند. «من (راوی) و «عبید»، نشسته بودیم که باقی دوستانا آمدند و سراسیمه گفتند چرا نشستهاید که موش و گربه با هم دعوا میکنند! این همه آدم صدها فرسخ راه آمده بودند تا این خبر را بدهند! اما مگر دعوای موش و گربه چیز تازهای است؟ در همین افکار بودم که عبید در کمال تعجب من، شروع به پرسیدن جزئیات دعوا از دوستانا میکند و به من تذکر میدهد که وجدانی بیدار داشته باشم و اخلاقی حقیقتجو!»
شاخهها در باد ریشهها در خاک
معرفی کتاب
دو دانه زیر خاک جای میگیرند و بهار سر از خاک درمیآورند. دانهها ابتدا به دو نهال کوچک و آرامآرام به دو درخت تبدیل میشوند. آنها در کنار هم خوشحالاند و هر روز بزرگتر و شادابتر میشوند؛ اما روزی آدمها بین آن دو دیوار میکشند؛ چراکه میخواهند خانه بسازند. درختها که از هم جدا شدهاند، دیگر رشد نمیکنند و هر روزشان با اندوه میگذرد. سرنوشت آنها چه میشود؟ آیا از بین میروند؟ یا میتوانند به زندگی ادامه بدهند؟
اینتریزی، آنتریزی
معرفی کتاب
در دو طرف خط دراز و کج و کوله، افرادی زندگی میکنند، این طرف خط، همیشه لباس سفید میپوشند و غذاهایشان را فقط با فلفل خوشمزه میکنند، آن طرف خط همیشه قرمز میپوشند و به غذایشان فقط نمک میزنند. روزی دختری سفیدپوش از این طرف خط و پسری قرمزپوش از آن طرف خط، با مشکلات زیاد میتوانند با هم ازدواج کنند. بعد از این اتفاق، این طرفیها با آن طرفیها دوست میشوند و برای غذاهایشان هم از نمک استفاده میکنند هم از فلفل و بچههایشان به جز سفید و قرمز، زرد و آبی و سبز هم میپوشند.
بچههای ساختمان بیست
معرفی کتاب
«گلنوا» دختر مردی به نام «یونس» است که بعد از چندین سال زندگی در اتاق کوچکی، واقع در باغی خارج از شهر، به ساختمان «بیست» میآیند. حالا یونس سرایدار این ساختمان است. گلنوا خوشحال است که میتواند در خانهای بزرگتر زندگی کرده و با بچههای ساختمان بازی کند؛ اما خوشحالی او دوام نمیآورد. وسایل مختلفی در ساختمان ناپدید میشود و همه پدر او را مسئول میدانند. آقای معمار که خودش یونس را به ساختمان آورده است و کاملاً به او اعتماد دارد، دو نگهبان میآورد تا دزد را پیدا کنند و... .
فرودگاه بیشعورها
معرفی کتاب
بابا «یاتاقان» همیشه با شستن پردهها مخالف است؛ چون وقتی از حمام بیرون میآید، نمیداند پاهایش را با چی خشک کند! مامان «مارمالاد» همه پردههای خانه را توی ماشین لباسشویی میریزد و آن را روشن میکند؛ چون فردا مهمان داریم. ماشین لباسشویی مثل یک قهرمان وزنهبرداری که تازگی معتاد شده است، میلرزد، تکان شدیدی میخورد، دو وجب به جلو میپرد و با زوزهای بلند خاموش میشود! انگار کسی به تنظیمات ماشین لباسشویی دست زده است. حالا باید دفتر راهنما را پیدا کنیم؛ اما دفتر پانزده سال است که گم شده است!
قصههای هانس کریستین اندرسن
معرفی کتاب
«هانس کریستین اندرسن»، از فقر به ثروت میرسد. اندرسن از تجربیاتش در قصههایش استفاده میکند و مشهور میشود. او برای یافتن ایدههای جدید به آلمان و ایتالیا سفر میکند؛ اما درنهایت، به داستانهایی بازمیگردد که مادربزرگش در کودکی برایش تعریف کرده بود. روز دوم آوریل، تولد اندرسن، به عنوان روز جهانی کتاب کودک نامگذاری شده است. کتاب حاضر مجموعهای از داستانهای کوتاه اوست. «بندانگشتی»، «قوهای وحشی»، «درخت کاج»، «ملکه برفی»، «جوجهاردک زشت» و «صندوقچه پرنده»، نام برخی از این داستانهاست.
جنون سرعت: ارثیه آقای پامپ
معرفی کتاب
آقای «جان آرچیبالد پامپ»، میلیونر معروف، احتیاج به یک آبدارچی زبده، با توانایی اسکیتسواری دارد! یازده نفر برای این کار مراجعه میکنند؛ ولی هیچکدام در امتحان اسکیت قبول نمیشوند. آقای پامپ، به سرعت علاقه زیادی دارد. او میخواهد کارها خیلی سریع انجام شود. او خودش نیز با تمام سرعت کارهایش را انجام میدهد و ناهارش را در سه دقیقه میخورد! آقای پامپ با ماشین مسابقهای تصادف میکند و کشته میشود؛ چون در کیلومتر ۲۴۸، لاستیک میترکد. او صد میلیون دلار دارایی به جا گذاشته است و فقط دو خواهرزاده دارد؛ اما... .
مقصد نیویورک: ارثیه آقای پامپ
معرفی کتاب
«ژو»، «زت» و «ژوکو» که با هواپیمای «اچ ۲۲» پرواز کردهاند، در جزیرهای ناشناس فرود میآیند و متوجه میشوند جزیره متعلق به دولت فرانسه است. مردی که از طرف این دولت آنجاست، هواپیما را توقیف میکند. بچهها به طور معجزهآسایی بنزین پیدا میکنند و میتوانند دوباره هواپیما را راه بیندازند. اینبار برفراز قطب شمال سوخت هواپیما تمام میشود و آنها مجبورند فرود بیایند. زت و ژو در سکوت و سرما، صداهایی میشنوند و فکر میکنند اسکیموها هستند؛ اما وقتی نزدیک میشوند... .