Skip to main content

پس‌انداز پرماجرا

معرفی کتاب
این داستان، پس‌انداز صحیح را آموزش می‌دهد. خواننده می‌آموزد که مراقب مشاوره‌های اشتباه و فریب‌کاری دیگران در موضوع پس‌انداز باشد. پدر خانواده یک جوجه بوقلمون می‌خرد و آن را به عنوان پس‌انداز به خانه می‌آورد. قهرمانان داستان به علت نگهداری از بوقلمون و اتفاقاتی که رخ می‌دهد، به نتیجه دلخواه نمی‌رسند؛ اما تلاش می‌کنند تصمیم خود را اصلاح کرده و انتخاب بهتری را جایگزین انتخاب پیشین خود کنند. در پایان داستان نیز از موقعیتی که پیش‌می‌آید، به بهترین نحو استفاده کرده و آن را به یک فرصت جدید تبدیل می‌کنند.

سلمان فارسی

معرفی کتاب
نویسنده داستان زندگی «سلمان فارسی» را روایت می‌کند که در دو بخش بیان شده است. در بخش اول، روزبه (سلمان فارسی)، نزد راهب مسیحی پیری زندگی می‌کند. راهب با فرارسیدن مرگش، روزبه را به دنبال پیدا کردن آخرین پیامبر خدا می‌فرستد و سه نشانه از پیامبر اکرم (ص) را به او می‌گوید. بخش دوم درباره کودکی و جوانی سلمان است و اینکه چگونه دین زرتشت را کنار می‌گذارد و به دین مسیحیت درمی‌آید.

عمو نوروز و ننه سرما

معرفی کتاب
کتاب افسانه قدیمی «عمو نوروز و ننه سرما» را به دو زبان فارسی ــ آلمانی آورده است. در آخرین روز زمستان، ننه سرما صبح خیلی زود از خواب بیدار می‎‌شود، حیاط را آب و جارو می‌کند، هفت‌سین را می‌چیند، لباس‌های نو به تن می‌کند و در ایوان، روی قالیچه قرمز، به انتظار عمو نوروز می‌نشیند؛ اما چند لحظه قبل از آمدن عمو نوروز به خواب می‌رود. عمو نوروز از راه می‌رسد؛ ولی دلش نمی‌آید ننه سرما را از خواب بیدار کند و...

فرانکلین و خواهرش هریت

معرفی کتاب
«فرانکلین» خواهر کوچکی به نام «هریت» دارد و سعی می‌کند همیشه مراقب او باشد و خوشحالش کند؛ اما این کار همیشه هم آسان نیست. فرانکلین بعضی‌وقت‌ها به شدت از او عصبانی می‌شود، به‌خصوص اگر پای سگ پارچه‌ای‌اش، سام، در میان باشد. او نمی‌خواهد سام را با هریت شریک شود و آن را پنهان می‌کند؛ اما متوجه می‌شود که به عنوان برادر بزرگ‌تر، می‌تواند خیلی کارها برای خواهرش انجام دهد؛ حتی می‌تواند اجازه دهد که گاهی او با سام بازی کند.

فرانکلین می‌گوید دوستت دارم

معرفی کتاب
روز تولد مادر «فرانکلین» نزدیک است و فرانکلین فکر می‌کند چه هدیه‌ای برای مادرش تهیه کند. او با دوستانش درباره این موضوع مشورت می‌کند و هر یک از آنان نظری دارند. روز تولد فرا می‌رسد و فرانکلین تصمیم می‌گیرد تمام کارهایی که دوستانش گفته‌اند، انجام دهد؛ اما او یک هدیه دیگر هم برای مادرش در نظر گرفته است. هدیه‌ای که روزها به آن فکر کرده است.

فرانکلین با بچه‌های مدرسه به اردو می‌رود

معرفی کتاب
«فرانکلین» برای اولین‌بار، قرار است با بچه‌های مدرسه، به مدت یک هفته به اردو برود و نمی‌داند آنجا چه کارهایی باید انجام دهد. او با نگرانی سوار اتوبوس می‌شود. آن‌ها خیلی زود به محل اردو می‌رسند و آنجا آنقدر کارهای جالبی انجام می‌دهند که یک هفته به سرعت به پایان می‌رسد. فرانکلین متوجه می‌شود که چیزهای زیادی یاد گرفته است.

یک روز بد برای فرانکلین

معرفی کتاب
امروز «فرانکلین» بی‌حوصله و عصبانی است؛ اما خودش هم علت آن را نمی‌داند. او به صبحانه میلی ندارد، لیوان مورد علاقه‌اش می‌شکند، نمی‌تواند تیله‌هایش را پیدا کند و وقتی برای اسکی کردن بیرون می‌رود، متوجه می‌شود اسکی ممنوع شده است. همه این اتفاقات او را عصبانی‌تر می‌کند تا سرانجام پدرش علت اصلی عصبانیت او را می‌فهمد و راه‌حل را نشانش می‌دهد.

خواهر کوچولوی فرانکلین

معرفی کتاب
«فرانکلین» منتظر به دنیا آمدن خواهر یا برادرش است و از اینکه برادر بزرگ‌تر می‌شود، خوشحال است. او با اشتیاق منتظر رسیدن بهار می‌ماند؛ چون کودک در فصل بهار به دنیا می‌آید. فرانکلین همه‌چیز را آماده می‌کند و حتی سعی می‌کند زمین را از خواب زمستانی بیدار کند. سرانجام خواهر کوچولوی فرانکلین به دنیا می‌آید و او نام «هریت» را برایش انتخاب می‌کند.

فرانکلین به بیمارستان می‌رود

معرفی کتاب
لاک «فرانکلین» تَرَک برداشته است و باید عمل جراحی شود. فرانکلین بدون هیچ اعتراضی همراه پدر و مادرش به بیمارستان می‌رود و اجازه می‌دهد که دکتر و پرستار کارهای لازم را انجام دهند؛ اما او به شدت ترسیده و نگران است که دیگران از این موضوع باخبر شوند. دکتر متوجه احساس فرانکلین می‌شود و برایش توضیح می‌دهد که آمدن به بیمارستان و قبول عمل جراحی، کار بسیار شجاعانه‌ای است.

فرانکلین و قهرمان محبوب

معرفی کتاب
«فرانکلین» آرزو دارد که مثل کانگوروی قهرمان، در کتابِ مورد علاقه‌اش باشد. او و دوستش،حلزون، تصمیم می‌گیرند قوی و سریع باشند و بارها آدم‌برفی‌شان را از دست هیولا نجات می‌دهند. آن‌ها با شنیدن خبر آمدن کانگوروی قهرمان به شهر، با خوشحالی راهی شهر می‌شوند؛ اما در راه، خانم موش آبی را می‌بینند که کلیدش را گم کرده است و به او کمک می‌کنند. آیا آن‌ها می‌توانند به موقع به شهر برسند و کانگوروی قهرمان را ببینند؟