Skip to main content

لوبی‌ها در کلمه‌های مخالف

معرفی کتاب
"لوبی‌ها" می‌خواهند کلماتی را به همراه کلمه‌های مخالفشان یاد بگیرند. شعار لوبی‌ها این است که مخالف معمولی باشند. مخالف معمولی چه کلمه‌ای می‌شود؟ شاید اگر ماجراهایشان را بخوانید سریع‌تر به جواب برسید.

پرنیا نماز می‌خواند

معرفی کتاب
چند وقت است "پرنیا"، دختر باهوش قصّه، دلش می‌خواهد نماز خواندن را یاد بگیرد. او می‌داند که هر کاری آداب خاصی دارد و باید آنها را درست و کامل انجام دهد. پرنیا بالاخره این آداب را یاد می‌گیرد. حالا او حرف‌ها و آرزوهایش را با نماز خواندن به گوش خدا و فرشته‌های مهربانش می‌رساند.

پرنیا به مهد کودک می‌رود

معرفی کتاب
پدر و مادر "پرنیا" به سر کار می‌روند و پرنیا برای اینکه در خانه تنها نباشد، بیشتر روزها پیش مادربزرگش می‌ماند. مادربزرگ او خیلی مهربان است اما دیگر پیر شده است و نمی‌تواند تمام روز همراه و مراقبش باشد. یک روز مادر، پرنیا را به مهدکودک می‌برد؛ جایی با دیوارهای رنگی، نقاشی‌های بسیار و بچه‌هایی که همه مشغول انجام دادن کار مورد علاقۀ خود هستند. پرنیا با دیدن این فضا دلش می‌خواهد هر روز به مهد کودک بیاید اما انگار چیزی نگرانش کرده است...

پرنیا به خرید می‌رود

معرفی کتاب
"پرنیا" دختر باهوشی است. او وقتی با مادر و پدرش به خرید می‌رود، از همان اول بهانه می‌گیرد و غر میزند. مادر می‌خواهد کاری کند تا دخترش این اخلاق را کنار بگذارد. یک روز وقتی پرنیا مثل همیشه مشغول گریه کردن و بهانه‌گیری بود، مادر...

شام سرد شد کوتی‌کوتی: قصه‌های کوتی‌کوتی

معرفی کتاب
"کوتی‌کوتی" یک هزارپا است. یک هزارپا با هزار تا پا. یعنی او باید هزار تا کفش داشته باشد و هزار تا جوراب. تازه او در حمام باید هر هزار تا پایش را سنگ‌پا بزند. او وقتی آخرین جفت کفش‌هایش را می‌گیرد، اولین جفتی که گرفته است، پایش را می‌زند. چون قرار است هر ماه فقط یک جفت کفش بخرد و حالا او چند ماهی بزرگ‌تر شده است. کوتی‌کوتی باید جوراب‌هایش را بشوید. حتما یادتان نرفته است که هزار تا جوراب باید شسته شوند نه یکی. او وقتی برای پا درد به دکتر می‌رود باید به دفترچه‌اش نگاه کند تا شمارۀ پایی که درد می‌کند را دقیقا بگوید. یک لحظه صبر کنید، انگار یک لنگه کفش کوتی‌کوتی هم گم شده است. کسی آن را ندیده؟ واقعا یک هزارپا چقدر مشکل دارد. یک هزارپا با هزارتا مشکل.

خانه‌ای برای بچه‌خرس

معرفی کتاب
"خرس‌کوچولو" در یک خانۀ تاریک زندگی می‌کرد و دیگر از بودن در آن خسته شده بود. دلش می‌خواست به جنگل برود و آنجا زندگی کند. از کوه پایین آمد و به جنگل رسید. سنجاب کوچکی را دید که مشغول جمع کردن گردو بود. سنجاب به خرس‌کوچولو گفت چرا نمی‌آیی روی درخت من تا خانه‌ای کنار خانۀ من بسازی و با هم زندگی کنیم؟ خرس‌کوچولو کمی فکر کرد و گفت...

چرا از من می‌پرسی؟

معرفی کتاب
خرسی یک کلاه قرمز نوک تیز بامزه داشت. اما آن را گم کرده بود. به هر کس می‌رسید سراغ کلاهش را از او می‌گرفت. یک لحظه با خودش فکر کرد: چقدر کلاهی که دوستش بر سر خود گذاشته آشنا به نظر می‌رسد...

کلاه شادی

معرفی کتاب
فیل خیلی عصبانی بود. لاک‌پشت و شیر و گورخر و زرافه هم عصبانی بودند و حوصله نداشتند. چه چیزی می‌تواند حال این‌همه حیوان عصبانی بی‌حوصله را خوب کند؟ شاید یک اتفاق غیرمنتظره، یک هدیۀ ناگهانی.

عشق منی مامانی، بابایی دوسِت دارم

معرفی کتاب
فیل کوچولو می‌خواهد احساساتش را به مادرش نشان دهد. او مادرش را به تمام چیزهای زیبای عالم مانند می‌کند. تمام چیزهایی که خیلی دوستشان دارد. مادرش را هم خیلی دوست دارد. اما پدرش چه؟ کتاب را برعکس کن.

لطفا این کتاب را باز کن!

معرفی کتاب
دوست دارید کتاب بخوانید؟ کتاب‌ها ما را به دنیای آدم‌های رنگی می‌برند، به ماجراهای جالب و هیجان‌انگیز. وقتی یک کتاب را باز می‌کنید چه می‌بینید؟ یک قصه؟ شخصیت‌های دوست‌داشتنی؟ عکس‌های جذاب؟ تمام این‌ها به اضافه اتفاقات دیگر. این کتاب را که باز کنید یک کتاب دیگر پیدا می‌کنید. بعد یکی دیگر و دوباره یک کتاب دیگر. حالا شما یک عالمه کتاب دارید.