Skip to main content

گیلی‌گیلی و پرنده

معرفی کتاب
"گیلی‌گیلی" یک بچه‌فیل است. یک روز که روی تپه‌ها قدم می‌زد یک پرندۀ کوچک دید. گیلی‌گیلی شروع کرد به تعریف کردن از ویژگی‌هایش برای پرنده؛ او یک خرطوم دراز داشت، گوش‌هایش پهن بود و خودش هم خیلی خیلی بزرگ بود. پرنده اما هیچ‌کدام از این‌ها را نداشت و فقط دو بال کوچک روی بدنش بود. کسی چه می‌داند؟ شاید پرنده با همان دو بال کوچک، از فیل قوی‌تر باشد.

ما سه تا، آن دو تا

معرفی کتاب
سه تا بچه گربه با مادرشان نشسته بودند. دو بچه گربۀ دیگر هم نزدیک آن‌ها می‌آیند. اما این سه داشتند شیر می‌خوردند و دوست نداشتند هیچ غریبه‌ای نزدیکشان بیاید. مادر که خیلی مهربان بود اجازه داد آن دو بچه گربه هم بیایند و شیر بخورند. یک روز این سه پایشان گیر می‌کند در میله‌های جوب و مادر نمی‌داند اول کدامشان را نجات دهد تا اینکه خواهر و برادر جدید به کمکشان می‌آیند و هر سه را بیرون می‌کشند. حالا این پنج بچه گربه همدیگر را دوست دارند. اگر کتاب را باز کنی پنج کَلۀ گربه می‌بینی که همگی خوشحال هستند.

من یکی، آن چها رتا

معرفی کتاب
یک روز مادر پنج‌تا بچه گربه آن‌ها را گذاشته بود بالای دیوار و رفته بود تا دنبال غذا بگردد. یکی از این پنج‌تا سُر می‌خورد و پایین میفتد. حالا باید صبر کند تا مادر از راه برسد و دور حیاط بچرخد و او را نجات دهد. تازه ممکن است ناراحت هم بشود. اما انگار یک طناب از بالا آویزان شده است. آن چهارتا هستند که دم همدیگر را گرفته‌اند تا او را نجات دهند. حالا اگر مادر برسد دیگر ناراحت نمی‌شود. حالا باز هم پنج‌تایی کنار هم روی دیوار نشسته‌اند.

ما پنج‌ تا

معرفی کتاب
پنج‌تا بچه گربۀ فسقلی مثل همیشه داشتند توی خیابان بازی می‌کردند که ناگهان باران شدیدی گرفت. پنج‌تایی دویدند طرف خانه‌شان. خانۀ آن‌ها زیر یک ماشین قدیمی و پیر و خاک‌خورده بود. کم‌کم از یک‌جا نشستن حوصله‌شان سر رفت و شروع کردند به ورجه وورجه کردن روی سر و کول مادرشان و بعد هم روی ماشین. وقتی از بازی کردن خسته شدند دوباره کنار مادرشان آمدند و از دور ماشین را تماشا کردند. چهرۀ ماشین پیر چقدر عوض شده بود. یعنی این پنج‌تا گربه چه بلایی سر آن آورده بودند؟

آن دو تا، ما سه‌ تا

معرفی کتاب
تا به حال غُرغُر و خُرخُر یک گربه را شنیده‌ای؟ غُرغُر و خُرخُر چند گربه را چطور؟ شاید آن‌ها با این کار می‌خواهند چیزی بگویند؛ مثلا بگویند گرسنه هستند یا ناراحتیشان را برای اینکه موقع غذا خوردنشان به آن‌ها نگاه می‌کنی نشان دهند. واقعا چطور می‌شود فهمید که یک گربه چه می‌خواهد بگوید؟

آن چهار تا، من یکی

معرفی کتاب
در این داستان یکی از پنج گربه، همیشه کمتر از همیشه شیر گیرش میاید. چون آن چهارتای دیگر به او مهلت نمی‌دهند. یک روز که پنج‌تایی در پارک راه می‌رفتند شکم این یکی شروع به قار و قور کرد. بقیه رفتند برایش خوراکی‌های خوشمزه بیاورند چون آن دور و بر خبری از مادرشان نبود. آن چهارتا با یک عالمه غذا برگشتند و این‌بار کسی که از همه بیشتر خورده بود گربۀ یکی‌یکدانۀ قصه بود.

ده پرنده زرد و سبز و آبی

معرفی کتاب
این کتاب داستان ده پرندۀ کوچک را تعریف می‌کند. پرنده‌هایی که یکی یکی روی شاخۀ درخت می‌آیند و برای گرم شدن به هم می‌چسبند. طراحی هر صفحه به گونه‌ای است که تصویر هر پرنده در همان صفحه باقی می‌ماند و با کوچک‌تر شدن صفحات بعد، پرنده‌های دیگر نیز در کنار پرندۀ قبل قرار می‌گیرند. اما یکی از این ده پرنده دوست ندارد روی شاخه‌ای که دوستانش نشستند، بیاید. تا طلوع خورشید زمان زیادی باقی مانده است و پرندۀ تنها دیگر طاقت سرما را ندارد. اگر دوست داشتید، تا این پرندۀ لجباز یخ نزده است کتاب را تا صفحۀ آخر بخوانید. شاید بتوانید نجاتش دهید.

نوک طلا رفته کجا؟ و دو داستان دیگر

معرفی کتاب
در این کتاب، سه داستان دربارۀ حیوانات وجود دارد. داستان اول به غذای هر حیوان پرداخته است؛ گاو علف می‌خورد، به نظر قورباغه حشرات خوشمزه‌ترین غذا هستند و مرغ و خروس‌ها دانه‌های ریز گیاهان را دوست دارند. در داستان دوم، کودکان با صدای حیواناتی مثل مرغ، خروس، گاو، گوسفند، سگ و گربه آشنا می‌شوند و در داستان سوم ویژگی‌های حرکتی هر حیوان را می‌شناسند. در متن کتاب به جای نام هر حیوان یا غذا، از تصویر آن استفاده شده است.

یک دوست تازه

معرفی کتاب
"خرگوشک" بیشتر اوقات نقاشی می‌کشید. او به دوستانش هم نقاشی کردن را یاد می‌داد. تا اینکه یک روز دوستی جدید پیدا کرد. یک گل سرخ. او هر روز به دوست جدیدش سر می‌زد و دوستان قدیمی‌اش دیگر او را نمی‌دیدند. تا اینکه یک روز باد تندی دوست جدید را با خود برد و خرگوشک افسرده و ناراحت به خانه برگشت. اما دوستان قدیمی تنهایش نگذاشتند و برای او هدیه‌های زیبا بردند. تصویرپردازی کتاب به گونه‌ای است که تمام صفحات با رنگ پر شده‌اند و فضای یک اثر نقاشی شده را به خواننده منتقل می‌کنند. حالاتی که خرگوشک با دوست جدیدش داشت، همه در قالب نقاشی‌هایی روی کاغذ روایت شدند. سایه‌روشن‌ها، استفاده از تکنیک پاشیدن رنگ و تکنیک‌های دیگر در کار با آبرنگ، از زیبایی‌های تصویرپردازی در هر صفحه از این کتاب هستند.

یکی بود

معرفی کتاب
روزی روزگاری تعداد زیادی مورچۀ سیاه در یک جنگل با مادرشان زندگی می‌کردند. اما گروه دیگری هم بودند که تعدادشان از آن‌ها خیلی بیشتر بود؛ مورچه‌های قرمز. مورچه‌های قرمز هر روز به لانۀ مورچه‌های سیاه حمله می‌کردند و آن‌ها را می‌ترساندند. مورچه‌های سیاه کوچک‌ترین و بی‌صداترین موجودات بودند. آن‌ها هیچوقت فکرش را هم نمی‌کردند که کسی صدای آن‌ها را بشنود یا به کمکشان بیاید. اما یک نفر بود که صدای آن‌ها را می‌شنید. صدای تمام موجودات را می‌شنید. کسی می‌داند او کیست؟