Skip to main content

جنازه . . . با اجازه!

معرفی کتاب
آقای «قالیچی» با کاغذی که روی تابلوی اعلانات می چسباند، به همه خبر می‌دهد که دیشب، ساختمان روبه‌رویی دزد آمده است؛ ولی همه بچه‌ها از ماجرا خبر دارند و می‌خواهند دزد را پیدا کنند. بچه‌ها فکر می‌کنند آقای «فشارکی» دزد است؛ به همین علت او و رفت و آمدهایش را زیر نظر می‌گیرند.

رازِ بزرگ خانم معلّم

معرفی کتاب
در این داستان که به روایت یک معلم بازگو می‌شود، کودکان با فصول سال آشنا می‌شوند. همچنین ویژگی‌های هر فصل و نیز تغییرات به وجود آمده در آن فصل برای رفتن به مدرسه، در داستان بیان می‌شود.

پیله قلقلک کنار مادر بزرگ بود

معرفی کتاب
در این داستان، کودکان با چگونگی تولد پروانه آشنا می‌شوند. این داستان به روایت کودکی شکل می‎گیرد که با کمک مادربزرگش از کرم ابریشمی نگهداری می‌کند تا تبدیل به پروانه شود؛ اما مادربزرگ از دنیا می‎رود و پسرک، پروانه‌اش را همراه خود به دیدار مادربزرگ می‌برد.

خوراکی شریکی

معرفی کتاب
داستان این کتاب بر اساس حدیثی از پیامبر اکرم (ص) در موضوع «جبران محبت» نوشته شده است. «رضا» و «پویا» دوست هستند. پویا در مدرسه خوراکی خود را با رضا تقسیم می‌کند. رضا هم تصمیم می‌گیرد محبت پویا را جبران کند.

قصّه‌ دختر کوچک

معرفی کتاب
«صبا» برای پدربزرگش قصه دختری را تعریف می‌کند که یک ساعت را از خانه به مدرسه برده تا به دوستانش نشان دهد؛ ولی در مدرسه مجبور به دروغ‌گویی می‌شود و این دروغ‌ها ادامه پیدا می‌کند. پدربزرگ متوجه منظور صبا می‌شود و صبا با این قصه از پدربزرگش عذرخواهی می‌کند.

خواهرم ستاره

معرفی کتاب
«ستاره» دختر کوچولوی خوبی است؛ ولی به تازگی کمی لوس شده است. برادرش تصمیم می‌گیرد وقتی پدر و مادر نیستند او را ادب کند. او با فکر بکری ستاره را متوجه اشتباهش می‌کند و به او درس خوبی می‌‌دهد.

کلاه حصیری

معرفی کتاب
این داستان، به صورت غیر مستقیم، به جنگ ایران و عراق و دفاع از شهر خرمشهر اختصاص دارد. مترسک مزرعه، زخمی شده است و سال‌هاست که با تماشای نخلستان و افتادن درختان، منتظر است که «صالی» فرزند «خالومحمد» به دیدن او بیاید. پس از سال‌ها دوری، پیرمردی به دیدار مترسک می‌آید. او خالو محمد است؛ ولی صالی همراهش نیست. خالو با مهربانی می‌گوید: «فردا می‌آیم و تو را درست می‌کنم.»

بابا نوروز و انتظار

معرفی کتاب
در روستای کوچک و دورافتاده‌ای، پیرمردی به نام «نوروز» زندگی می‌کرد که تنها دوست صمیمی‌اش «عمو ذالفقار» بود. عمو ذالفقار وسط آبادی آهنگری داشت. یک روز بابا نوروز تصمیم می‌گیرد به سفر برود تا مردی را ببیند که هیچ شناختی از او ندارد؛ اما می‎‌داند که بسیار مهربان است و آرزوها را برآورده می‎کند.

اتو دوست مهربان

معرفی کتاب
این داستان پسر کوچکی است که از دوستی خود با اتوبوس فرسوده‌ای سخن می‌گوید. پسرک هر روز با اتوبوس و راننده مهربان به مدرسه می‌رود؛ ولی مردم اعتراض می‌کنند که اتوبوس کهنه شده است و باید عوض شود. پسر و راننده مهربان دوست ندارند اتوبوس سر از قبرستان ماشین‌ها دربیاورد و تصمیم می‌گیرند اتوبوس را به یک کتابخانه تبدیل کنند.

فراموشم نکن!

معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره افرادی است که به بیماری آلزایمر دچار می‌شوند. «لوک» بهترین دوست مادربزرگش است. آن‌ها به پارک می‌روند، بازی می‌کنند، می‎چرخند و قدم‌زنان تا مدرسه لوک می‌روند؛ اما همه این کارها قبل از بیماری مادربزرگ است. بعد از آن همه چیز تغییر می‎کند. مادربزرگ حتی اسم لوک را هم فراموش می‎کند.