نه! مدرسه جای دخترها نیست
معرفی کتاب
«سلمان» و «گلجان»، دو دوست جدانشدنی هستند و همه کارهای سخت را با هم انجام میدهند؛ آنها از تلمبه آب میکشند و از تپه خاکی بالا میروند تا آب را به خانههایشان برسانند؛ سپس مسافتی طولانی را طی میکنند تا نان بخرند و دوباره آن مسافت را برمیگردند. آنها همیشه با هم هستند تا اینکه مدرسهها باز میشود. سلمان به مدرسه میرود و گلجان جا میماند؛ چون پدرش فکر میکند مدرسه جای دخترها نیست!
گاه روشن گاه تاریک
معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره بچههایی است که به علت شرایط زندگی مجبورند مدتی در خانه تنها بمانند و برای اینکه استقلال خود را حفظ کنند و از همسایهها درخواستی نداشته باشند، با مشکلاتی روبهرو میشوند. ماجرا از زمانی شروع میشود که پدر خانواده برای پیدا کردن کار از خانه بیرون میرود و هرگز بازنمیگردد. مادر مجبور است برای امرار معاش از دیگران پول قرض کند. پسر بزرگ، «اسماعیل»، با مقوا ماهی درست میکند و به همسایه ماهیفروش میدهد تا برایش بفروشد؛ اما با شنیدن خبر غرق شدن لنج مسافربری، وضعیت آنها بد و بدتر میشود.
سیاره یخی
معرفی کتاب
«ریحانه» در همایشی علمی، درباره فرضیهاش صحبت میکند. او معتقد است که فرضیه «نیوتن» اشتباه است؛ اما حضار در سالن ، صحبتهای ریحانه را به تمسخر میگیرند و آنجا را ترک میکنند. آقای «نیکمنش»، دوست پدر ریحانه، برای اینکه ریحانه روحیه از دست رفتهاش را بازیابد، از او میخواهد به همراه برادرش، در سفری فضایی، او و پدرشان را همراهی کنند. سفر آنها برای کشف دانستههای علمی درباره مسکونی شدن سیاره «مریخ» است. پدر ریحانه که یکی از اعضای سازمان تحقیقات نیروهای طبیعی است، با سفر بچهها مخالف است؛ اما آقای نیکمنش، معتقد است که بچهها با تخیل قوی بیشتر میتوانند اهداف سازمان را محقق سازند.
عصای جنگلبان
معرفی کتاب
نویسنده در قالب داستان، با عصایی چوبین گفتوگو میکند، عصایی که به نمایندگی از درختان سخن میگوید تا تلنگری بر مسئولیت اجتماعی از یادرفته شهروندانی باشد که گاه ناخواسته و ندانسته به طبیعت و جنگل آسیب میزنند. راوی که خود نزدیک ۴۰ سال جنگلبان بوده و اکنون بازنشسته شده است، به پارکی در شش کیلومتری جاده «بجنورد» به «اسفراین» میرود و به سخنان اقاقیایی جوان گوش میدهد و... . هدف از این داستان، ارائه آموزشهای لازم برای استفاده صحیح بازدیدکنندگان از طبیعت و حفظ سلامت گیاهان است.
امانتبگیرها
معرفی کتاب
خانم «می» در لندن زندگی میکند. او پیر است و مفصلهایش درد میکند. کیت که دختری بازیگوش و شلخته و خودسر است، با خانم می زندگی میکند و از او قلاببافی یاد میگیرد. روزی قلاب کیت گم میشود و خانم می، مطمئن است که «امانتبگیرها» در خانه هستند. امانتبگیرها موجوداتی بندانگشتی هستند که به وسایل کوچک علاقهمندند و آنها را برای خود برمیدارند. «پاد» و «آرتی» و «هامیلی»، سه امانتبگیر خانه خانم می، با کیت دوست میشوند و این دوستی سرنوشت عجیبی را برای آنها رقم میزند.
مسافر دریا
معرفی کتاب
هنگامی که «مشرحمان» راهی دریا میشود، به پسرش، «عبدو» سفارش میکند که حواسش به مادرش، «لیلا» باشد. مشرحمان میرود و دیگر بازنمیگردد. «ننههاجر»، مادر لیلا، مرتب به گوش دخترش میخواند که به فکر خودش باشد و دنبال زندگیاش برود و عبدو را به او بسپارد؛ اما لیلا دلش به پسرش گرم است و چشمش در انتظار بازگشت شوهرش تا اینکه روزی عبدو حرفهای مادر بزرگش را میشنود و... .
میهمانی دیوها
معرفی کتاب
مرد جوان دنبال پیرمرد میگردد و سرانجام او را در زمینش پیدا میکند. از پیرمرد میخواهد برایش قصه بگوید. او برای پیرمرد توضیح میدهد که در حال جمعآوری افسانههای قدیمی منطقه است و میخواهد چند افسانه از زبان پیرمرد بشنود. پیرمرد یکی از آنها را شروع میکند. او تعریف میکند هنگامی که بچه بوده، پدرش او را به مزرعه هندوانه میفرستد و او در آنجا «محمد گازره» را میبیند، کسی که همیشه قصهاش را از مادر شنیده است. محمد گازره در حال گریه کردن است و... .
راورندوم
معرفی کتاب
«راور»، سگ کوچولو، در حال بازی با توپش است که سر و کله پیرمردی پیدا میشود. پیرمرد کت نخنمایی پوشیده و کلاه سبزرنگی به سر دارد. راور تمام حواسش به توپش است وگرنه شاید متوجه میشد که پیرمرد یک جادوگر است. جادوگر توپ راور را برمیدارد و راور هم پاچه او را میگیرد و همین کار راور باعث میشود جادوگر او را به یک سگ عروسکی تبدیل کند! راور که حالا یک عروسک است، پشت ویترین مغازه نشسته و منتظر است که یک نفر او را بخرد. او قصد دارد به محض اینکه از مغازه بیرون برود، فرار کند؛ اما مگر یک سگ عروسکی میتواند فرار کند؟
ربکا
معرفی کتاب
«ربکا» دختری یازده ساله و یتیم است که با خانواده «رندل» زندگی میکند. او دوست دارد شهر «میل تاون» را ببیند. آقای «کاب»، پستچی، به او قول میدهد که اگر خاله «میراندا» اجازه بدهد، او را به آن شهر ببرد. ربکا در خانه رندلها به مدرسه میرود؛ اما از بودن کنار میراندا خسته شده است؛ چون او بسیار سختگیر است. به همین علت، در شبی بارانی به خانه کاب میرود تا به کمک او به خانهاش بازگردد؛ اما کاب سعی میکند راهحل بهتری پیدا کند.
رابینسون کروزوئه
معرفی کتاب
«رابینسون کروزوئه» نوزده ساله، در «یورک» انگلستان، در کنار خانوادهاش زندگی راحتی دارد. او به سفر دریایی علاقهمند است و اولین سفرش را آغاز میکند. رابینسون با پشت سر گذاشتن خطرات بیشمار در برزیل اقامت میکند؛ اما به پیشنهاد یکی از دوستانش تصمیم میگیرد به آفریقا برود و برای کارهای مزرعه، چند برده بیاورد. اینبار کشتی رابینسون، میشکند و همه سرنشینان آن غرق میشوند؛ اما رابینسون به صورت معجزهآسایی نجات مییابد و امواج دریا او را به جزیرهای غیرمسکونی میبرند. او ۲۸ سال در آنجا تنها زندگی میکند تا اینکه... .