Skip to main content

آقا لوف‌لوفی

معرفی کتاب
در این دنیای بزرگ که پر از شهرهای جورواجور است، شهری است، نه کوچک، نه بزرگ؛ شهری مثل همه شهرها با خیابان‌های شلوغ. در این شهر آدم‌های عجیبی زندگی می‌‏کنند؛ آدم‌هایی با ماجراهایی شنیدنی. آقای «لوف‌لوفی»، یکی از آدم‎های این شهر است. او لحاف‌دوز است و برای دوختن لحافِ ابری، همیشه به آسمان می‎رود و با کمک «ابرک» لحاف را می‌‏دوزد. او دلش می‎خواهد برای همیشه به آسمان برود؛ اما قبل از آن، باید لحاف عروسی دختر «ننه‌پیرزن» را تحویل بدهد و... .

گوگوی بزرگ

معرفی کتاب
«گوگو» یک گوریل خیلی بزرگ بود و همه از او می‌‏ترسیدند. وقتی «گوگو» به استخر می‎رفت، هرکس به طرفی فرار می‏‌کرد و وقتی سوار اتوبوس می‎شد، بقیه مسافران پیاده می‎شدند! و...؛ چون آن‌ها گوگو را درست نمی‎شناختند. روزی گوگو پیانویی را داخل فروشگاه دید که تنها بود، درست مثل خودش! گوگو پیانو را خرید و به خانه برد و شروع کرد به پیانو زدن. اهالی شهر هرشب برای شنیدن صدای پیانو دور هم جمع می‎شدند و از آن لذت می‌بردند؛ اما هیچ‎کس نمی‎دانست چه کسی پیانو می‌‏زند تا اینکه... .

یک درخت، یک گنجشک

معرفی کتاب
رودخانه و درخت و گنجشک سال‌ها بود که با هم دوست بودند. از همان وقتی که گنجشک تازه سر از تخم درآورده بود، درخت جوانه کوچکی بود و رودخانه فقط یک جوی باریک بود. آن روزها هرروز کنار هم می‏‌نشستند و از هرچه دیده بودند، تعریف می‏‌کردند تا اینکه روزی رودخانه تصمیم گرفت همان‌جا بماند و جایی نرود. گنجشک و درخت سعی کردند او را از این کار منصرف کنند و برایش توضیح دادند که رودخانه‌ای که جاری نباشد، دیگر رودخانه نیست؛ اما رودخانه مصمم بود. او همان‌جا ماند و دیگر تکان نخورد و... .

زولو امیری همه برنامه‌ها را عوض می‌کند

معرفی کتاب
آقای «امیری» به هنگام بازگشت از آفریقا، برای دخترش، «ملیکا»، زرافه‌ای هدیه می‌آورد که نامش «زولو» است؛ اما زولو با آن گردن درازش چگونه می‏‌تواند در آپارتمان زندگی کند؟ چگونه می‎تواند غذاهایی مثل سوپ و ماکارونی بخورد؟ چگونه بخوابد؟ و... . در این میان ملیکا قصد دارد به زولو کمک کند. برای همین یک برنامه تازه طراحی می‌‏کند تا به هردوی آن‌ها خوش بگذرد.

زولو به مدرسه می‌رود

معرفی کتاب
آقای «امیری»، «زولو» زرافه را تنها در دشت‌های آفریقا پیدا کرده بود و با خودش به شهر آورده بود و در خانه‌اش نگهداری می‎کرد. حالا زولو به خواست آقای امیری باید به مدرسه می رفت. بنابراین، باید هرروز صبح زود از خواب بیدار می شد و تکالیفش را انجام می داد؛ اما زولو نمی‎توانست هیچ‌کدام از این کارها را به درستی انجام دهد!

عمو زالا

معرفی کتاب
ساعت رومیزی «زولو» زرافه‎ که حالا در خانه آقای «امیری» و دخترش، «ملیکا»، زندگی می‌‏کند، به صدا درمی‏‌آید. زولو به سرعت از جایش بلند می‎شود، چمدان بزرگش را از زیر تخت بیرون می‎کشد، آن را باز می‏‌کند و با یک حرکت، لباس‌ها و قاب عکس‌هایش را در آن می‏‌گذارد و آماده رفتن می‎شود. او می‎خواهد نزد عمو «زالا» برود که در دشت‌های آن طرف شهر زندگی می‎کند؛ اما همین‌که می‎خواهد پایش را از اتاقش بیرون بگذارد، ملیکا را می‎بیند که کوله‎پشتی بزرگش را روی شانه‌اش انداخته است و... .

بابا امیری

معرفی کتاب
«زولو» زرافه‌ای است که در شهر و در خانه آقای «امیری» و دخترش، «ملیکا»، زندگی می‎کند و با بچه‌های آدم‌ها به مدرسه می‏‌رود! روزی زولو از خواب بیدار می‎شود و پس از کلی تلاش سوار سرویس مدرسه شده و به آنجا می‎رود. زولو با خودش فکر می‎کند که اگر او پدر داشت، وضعیت زندگی‎اش تغییر می‌‏کرد. آن روز زولو با سرویس مدرسه به خانه برنگشت، بلکه قدم‌زنان به راه افتاد و به پدرش فکر کرد. وقتی زولو به خانه آقای امیری رسید، دید که او چقدر نگران است و... .

هاچین و واچین دمت را برچین

معرفی کتاب
این داستان تخیلی درباره نقص عضو است و یادآوری می‏‌کند که اگر فردی مشکل جسمی داشته باشد، حتماً توانایی‌های دیگری دارد و نباید با نگاه تحقیر و تمسخر به او نگاه کرد. «اینپا» و «دودا» دو اژدهایی که با هم دوست بودند، پاهایشان را دراز کردند تا اتل‌متل‌توتوله بازی کنند. دودا ‎پرسید: «چرا یکی از پاهایت بزرگ‌تر است؟ » اینپا عصبانی شد و فریاد زد که این‌طور نیست و قهر کرد و رفت زیر درخت «دومبا» ایستاد. اینپا فکر ‎کرد، فقط از یکی از سوراخ‌های بینی دودا آتش بیرون می‎آید و آن یکی فقط دود دارد! برای همین جلوی چشمش را دود گرفته است و درست نمی‎بیند و... .

دانه هندوانه

معرفی کتاب
تمساح عاشق هندوانه است و به نظرش هندوانه بهترین خوراکی است. تمساح هندوانه را برای صبحانه، ناهار، شام و حتی برای دسر دوست دارد! روزی درحالی‌که تند‌تند هندوانه می‎خورد، یکی از دانه‌ها را قورت می‎دهد و... . تمساح نگران است که دانه در شکمش رشد کند و می‌‏ترسد مبادا ساقه‌های آن از گوش‌هایش بیرون بزند. او فکر می‎کند شکمش باد می‎کند و رنگ پوستش صورتی می‎شود و نکند او را در سالاد میوه بیندازند! تمساح خیلی ناراحت است و کمک می‌‏خواهد؛ ولی ناگهان... .

فرانکلین می‌گوید دوستت دارم

معرفی کتاب
روز تولد مادر «فرانکلین» نزدیک است و فرانکلین فکر می‌کند چه هدیه‌ای برای مادرش تهیه کند. او با دوستانش درباره این موضوع مشورت می‌کند و هر یک از آنان نظری دارند. روز تولد فرا می‌رسد و فرانکلین تصمیم می‌گیرد تمام کارهایی که دوستانش گفته‌اند، انجام دهد؛ اما او یک هدیه دیگر هم برای مادرش در نظر گرفته است. هدیه‌ای که روزها به آن فکر کرده است.