اسبابکشی پرماجرا
معرفی کتاب
«پتسون» نام مزرعهداری است که گربهای به نام «فیندوس» دارد. فیندوس هر روز ساعت چهار صبح، روی تخت کوچکش که کنار تخت پتسون است، بپربپر میکند و هر روز پتسون را از خواب بیدار میکند. پتسون که دیگر از این کارهای فیندوس خسته شده است، به او میگوید باید به جای دیگری برود. سرانجام فیندوس به اتاقکی کنار باغچه میرود تا هر قدر میخواهد بپربپر کند؛ اما تنهایی برای هر دوی آنها خستهکننده است. آیا آنها میتوانند طور دیگری با هم کنار بیایند؟
عید پرماجرا
معرفی کتاب
یک روز پیش از کریسمس، «پتسون» و گربه سخنگویش، «فیندوس»، کارهای زیادی دارند که انجام دهند؛ اما اتفاق بدی برای پتسون رخ میدهد. حالا آنها چطور میتوانند این همه کار را انجام دهند؟ آنها نه درخت کریسمس دارند، نه گوشت، نه بیسکویت زنجبیلی و نه... . درست همانموقع که پتسون و فیندوس ناامید شدهاند، «اَکسِل» وارد میشود. او از موضوع خبردار میشود و میخواهد کمک کند؛ اما کمک او کافی نیست و آنها هنوز خیلی چیزها کم دارند؛ اما صبر کنید! بعد از چند دقیقه خانم «اِلسا» وارد میشود و کلی خوراکی میآورد و چند دقیقه بعد، آقای «گوستاوسون» و بعد خانم «اندرسون» و... .
این گوزن مال من است
معرفی کتاب
چندوقت پیش، گوزنی نزد «ویلفرد» آمد. ویلفرد فکر کرد که آمدن گوزن بیدلیل نیست، اسمش را «مارسل» گذاشت و قوانین مربوط به حیوانات دستآموز را برایش توضیح داد؛ ولی مارسل فقط بعضی از این قوانین را رعایت میکرد، مثلاً وقتی ویلفرد به موسیقی گوش میداد، مارسل سروصدا نمیکرد یا وقتی باران میآمد، برای ویلفرد سایهبان میشد و... . روزی در پیادهروی طولانی، ویلفرد و مارسل به پیرزنی رسیدند که مارسل را «رودریگو» صدا میکرد و میگفت که گوزن متعلق به اوست! ویلفرد حیرت زده شد و فکر کرد پیرزن اشتباه میکند؛ اما... .
کیت، گربه و ماه
معرفی کتاب
هنگامیکه ماه در آسمان میدرخشید و همه خانهها غرق در خواب بود، صدای «میومیوی» گربهای، «کیت» را بیدار کرد. کیت از پنجره گربه سفیدی را دید که روی دیوار باغ، در حال لیسیدن پنجههایش بود. کیت به گربه نگاه کرد و آرام گفت: «میو». کیت از اتاقش بیرون رفت و درحالیکه تبدیل به گربهای راهراه میشد، روی دیوار باغ پرید و همراه گربه سفید به راه افتاد. آنها با هم کوچهپسکوچهها را رد کردند و از شهرها گذشتند و با هم کلی میومیو کردند؛ حتی ماه هم میومیو کرد. صبح روز بعد، همه از رویایی که دیشب دیده بودند، گفتند و کیت فقط میومیو کرد!
سفر به خیر قطره کوچولو
معرفی کتاب
این داستانِ سفرِ یک قطره آب است. قطرهای که ته ظرفی باقی مانده است. او به کمک آفتاب سبک شده و به آسمان میرود و در ابری ساکن میشود. هوا آنقدر سرد است که او تبدیل به یک قطره آب میشود و باد او را جایی خیلی دور و خیلی بالا میبرد. بعد ابر میایستد و قطره کوچولو شبیه بلور برف میشود. او روی گلبرگ گلی مینشیند و با اولین تابش خورشید آب میشود، سپس از روی گلبرگها سُر میخورد و... .
خانه دیوانه
معرفی کتاب
خانهای یک آجرش کم بود و هرکسی به طرفش میآمد، دنبالش میکرد و با ناودانش او را خیس میکرد یا با دودکشش میزد توی سرش! مرغ، گربه، خر و سگ به ترتیب به سراغ خانه دیوانه میروند و از او میخواهند که خانه آنها باشد؛ اما خانه دنبالشان میکند و... . روزی خانه خود را در محاصره گرگها میبیند و از ترس میلرزد و آرزو میکند کاش مرغ و گربه و خر و سگ آنجا بودند و کمکش میکردند. او فریاد میزند و کمک میخواهد و... . آیا کسی برای کمک به خانه دیوانه پیدا میشود؟
قصههای کوچک برای بچههای کوچک: 64 قصه برای کودکان
معرفی کتاب
۶۴ قصه این کتاب، برای خردسالان نوشته شده است. کودک قصهها را میفهمد و به دلیل جذابیت و تنوع شخصیتهای گوناگون آن، ماجرای هر قصه را دنبال میکند. این داستانها در کتاب فارسی اول و دوم دبستان معرفی شدهاند و همگی درباره دوستی و همدلی و ارزش اخلاقی است. «قرمزی» نام یکی از این قصههاست. قرمزی، رنگ کفشهای «پریکوچولو» بود؛ اما پری، قرمزی را دوست نداشت و دلش میخواست کفشهایش رنگ دیگری باشد. روزی که کفشهایش را از پاهایش درآورد و به حیاط پرت کرد، قرمزی به گریه افتاد! آفتاب پرسید چرا گریه میکنی؟ و وقتی علت را فهمید، دست قرمزی را گرفت و... . قرمزی روی گل تو باغچه نشست و... .
عاشقتم کانگوروی آبی!
معرفی کتاب
«لیلی» یک کانگوری آبی داشت که هرشب او را محکم در آغوش میگرفت و به خواب میرفت. او هرشب به کانگورو میگفت که عاشقش است و کانگورو به سرعت خوابش میبرد. روزی عمه لیلی برایش یک خرس قهوهای آورد، خرس پشمالو و گرم و نرم بود. آن شب لیلی در رختخواب، خرس قهوهای را در آغوش گرفت و گفت که چقدر عاشق خرس قهوهای است و عاشق کانگوروی آبی! آن شب کانگورو نتوانست به راحتی بخوابد. هفته بعد دوست مادر لیلی برای او یک خرگوش زرد کتانی آورد. شب، هنگام خواب، لیلی خرگوش را محکم در آغوشش فشرد و گفت عاشق خرگوش، عاشق خرس و عاشق کانگوری آبی است. آن شب کانگوری آبی به سختی خوابید. چند روز بعد ... .
سیرک ادب و نزاکت
معرفی کتاب
«نینا» شش سال دارد. او بیشتر وقتها عصبانی است و حاضرجوابی میکند، مدام نِق میزند و لجبازی میکند. مادر نینا ناراحت است. او دلش میخواهد دخترش با ادب باشد و مدام به او تذکر میدهد؛ اما نینا اصلاً برایش مهم نیست. او از خانه بیرون میرود تا بازی کند که ناگهان صدایی از سوراخی در درخت میشنود. او با کنجکاوی داخل سوراخ را نگاه میکند. آنجا سیرکی در حال اجرا است! مدیر سیرک، آقای «لطفاً، ممنون»، نینا را به سیرک دعوت میکند. آنها در سیرک ادب و نزاکت را تمرین میکنند.
کلاغ سفید باغ صنوبر
معرفی کتاب
این کتاب حاوی هفت داستان درباره کلاغهای باهوشی است که به صورت گروهی در باغ صنوبر زندگی میکنند. به تازگی کلاغ سفید و بامزهای به نام «قلقلک» به دنیا آمده است که هرروز برای خود و دوستانش ماجراهای زیادی را به وجود میآورد. این کلاغهای مانند انسانها شخصیتهای گوناگونی دارند و کمک میکنند تا کودکان آماده ورود به دنیای پرماجرای بزرگسالان شوند. گوش کردن به حرف بزرگترها، بیاجازه دست نزدن به وسایل دیگران و تلاش برای رسیدن به هدف، ازجمله نکات آموزشی این داستانهاست.