Skip to main content

اپوش دیو

معرفی کتاب
«اپوش دیو» که خیلی بزرگ و سیاه و ترسناک بود، در کوچه‌ها ابر می‎فروخت. ابرهای بزرگ و کوچک، آبدار و بی‌آب. «نرگسی» تمام پول‌هایش را به اپوش داد و یک ابر خرگوشی خرید. در کوچه بعدی، «سهرابی» ابر خرسی گرفت و در کوچه بعد، «مریمی» ابر هاپ‌هاپی و... . حالا دیگر اپوش دیو هیچ ابری ندارد. بچه‎ها ابرهایشان را مثل هوا، قاصدک، پَر و... به آسمان فرستادند و ناگهان... .

جوجه‌ بیست‌و‌دو روزه

معرفی کتاب
جوجه ماشینی از تخم بیرون می‎آید و سلام می‏‌کند. ماشین جوجه‎کشی جوابش را می‏‌دهد و جوجه فکر می‏‌کند او مادرش است! ماشین جوجه‎کشی خیلی دلش می‎خواهد مادر جوجه باشد؛ اما برایش توضیح می‌‏دهد که یک ماشین خودکار است و متأسفانه نمی‌‏تواند به جوجه که گرسنه‎اش است، غذایی بدهد. جوجه راه می‌‏افتد تا خودش غذا پیدا کند. ماشین جوجه‌کشی که نگران جوجه است، می‎خواهد به دنبال او برود که ناگهان پاهای آهنی‎اش از زمین کنده می‌شود و سیم برقش هم از پریز روی دیوار جدا می‎شود و... .

جیلی‌بیلی و پیشی

معرفی کتاب
پیشیِ «جیلی‌بیلی» گم شده است. او همه‌جا را می‏‌گردد؛ ولی خبری از پیشی نیست. جیلی‌بیلی سریع‌تر از همیشه صبحانه‌اش را می‎خورد و به خانه دوستش می‏‌رود تا دو نفری دنبال پیشی بگردند. آن‎ها سوار ماشین می‌‏شوند و به راه می‌‏افتند؛ اما وسط راه، ماشین صدای بلندی می‏‌کند و دود سیاه و نارنجی‌ای از آن بیرون می‏‌آید و خاموش می‎شود. بچه‎ها فکر می‏‌کنند این چیز سیاه و نارنجی تکه‌ای از ماشین است و تصمیم می‏‌گیرند آن را تمیز کنند و سرِ جایش بگذارند تا ماشین درست شود؛ اما... .

خاله نگار و دختر گل‌ها

معرفی کتاب
شوهر «خاله‌نگار» از دنیا رفته و او تنهای تنهاست. روزی خاله‌نگار متوجه می شود که برف‌ها آب شده‎اند و آمدن عمو‌نوروز نزدیک است. او می‎خواهد خانه را تمیز و مرتب کند؛ اما دیگر مثل سابق توان ندارد و خیلی زود خسته می‎شود. او مقداری چای که با گل‌های کوهی مخلوط است، دَم می‏‌کند، شاید خستگی‎اش در برود. در همین موقع، ناگهان از لوله قوری یک عالمه گل ریز و کوچک بیرون می‎ریزد و مثل دانه‌های برف روی دامن خاله‌نگار فرود می‎آید. یکی از گل‎ها بنفش است و وقتی خاله می‏‌خواهد آن را بردارد، اتفاق عجیبی می‏‌افتد!

خانه‌ام چرا می‌پرد

معرفی کتاب
غول بیابانی گرسنه بود و هرچه گشت، غذایی پیدا نکرد تا اینکه سنگ بزرگی دید و آن را نزد خاله «اَجی‌مَجی» برد و از او خواست تا سنگ را به یک تغار آبگوشت تبدیل کند. سنگ صاف و سیاه و بزرگ بود و خاله خیلی‌وقت بود که دلش یک اسب سیاه می‎خواست. پس چوب‌دستی‌اش را برداشت و سنگ را به اسب سیاهی تبدیل کرد و روی آن پرید و رفت! غول بیابانی ماند و شکمی که از گرسنگی به قار و قورمی کرد. حالا چه اتفاقی قرار است بیفتد؟

فرفری و فرفری و فرفری

معرفی کتاب
«فرفری‌خانم» موهای بسیار بلندی دارد. مادرش روزی چهاربار موهای او را کوتاه می‏‌کند و تازه وقتی پدرش شب به خانه می‎آید، باز هم باید موهای او را کوتاه ‏کند. اگر روزی مادر فراموش کند موهای فرفری را کوتاه کند، خانه از موهای او لبریز می‏‌شود و بعد از پنجره‎ها بیرون می‎رود و تمام خیابان و کوچه ‌ها را پر می‏‌کند؛ حتی از درخت‌ها هم بالا می‎رود و بیچاره کلاغ‌ها که با کلی دردسر باید جوجه‌هایشان پیدا کنند! روزی عمو پیشنهاد می‎کند که روی سر فرفری قارچ بکارند تا او کچلی بگیرد! دخترعمه می‎گوید که بهتر است با لیزر موهایش را بسوزاند! اما فرفری فکر بهتری دارد!

من چه قدی هستم؟

معرفی کتاب
هولیمو هر روز با یک سؤال بیدار می‌شود. آن روز صبح هولیمو با سؤال "من چه قدی هستم" بیدار شد، شب پیش هولیمو توی کتاب، زرافه‌ای قد یک درخت دیده بود. هولیمو سؤالش را با فریاد پرسید. مورچه‌ها، گربه و بزبزک هر کدام اندازه‌ای گفتند. هولیمو نمی‌دانست کدام اندازه باشد تا این‌که...

دوست دارم کجا بروم؟

معرفی کتاب
هولیمو هر روز با یک سؤال بیدار می‌شود. هولیمو هر روز سر وقت بیدار می‌شد؛ اما آن روز پیش از این‌که وقتش برسد، بیدار شد. انگار یکی او را صدا کرد:" بیا تماشا!" هولیمو از هر که پرسید آیا شماها صدایم کردید بیایم تماشا؟ جوابی نشنید. تا این که با خودش فکر کرد...

من کجا بازی کنم؟

معرفی کتاب
هولیمو هر روز با یک سؤال بیدار می‌شد. آن روز، ‌هولیمو هیچ سؤالی نداشت. از شب تا صبح هم هیچ سؤالی توی سرش نبود؛ اما تا آمد بازی کند، یک سؤال توی سرش پیدا شد. "کجا بازی کنم؟ "

چی دوست داری؟

معرفی کتاب
هولیمو خیلی وقت بود که هر روز با یک سؤال، فقط با یک سؤال بیدار می‌شد. آن سؤال راهم فقط از خودش می‌پرسید. هر روز روبه‌روی آینه می‌ایستاد و می‌گفت: خواهر کوچولو، دوست داری یک برادر بزرگ‌تر داشته باشی؟ تا این‌که یک روز پدربزرگ را دیدکه با یک دسته گل آماده ایستاده است تا با مادربزرگ و خاله و هولیمو بروند بیمارستان...