نیموجبیها
معرفی کتاب
این کتاب شامل پنج داستان کوتاه با این عنوانهاست: «هانیه و کِش نیموجبی»، «موحنایی و پارچه نیموجبی»، «دوستان نیموجبی»، «نیموجبی گلگلی»و «نیموجبی گلگلی». محور اصلی داستانها حجاب است. قهرمان هر پنج داستان، دختر کوچولویی به نام «هانیه» و یک تکه کِش به نام «نیموجبی» است. در داستان اول، نیموجبی از دامن هانیه اضافه آمده است و میترسد که مادر هانیه او را دور بیندازد؛ اما بعد از مدت کوتاهی، مادر هانیه او را به چادر دخترش میدوزد تا چادر از سرش نیفتد.
قلمرو زامبی
معرفی کتاب
مادربزرگ «روثرز» به «نیواورلئانز» ایالت «لوئیزیانا» میرود تا در کلاس نقاشی شرکت کند. او «دنیک»، «جاش» و «روثرز» را هم با خودش میبرد. مادربزرگ یک نفر را استخدام میکند تا نهرها را به بچهها نشان دهد. بچهها هنگام بازدید از یکی از نهرها، دهکدهای را پیدا میکنندکه با مشکل بزرگ و ترسناکی روبهرو است. ساکنان آنجا میگویند، در قبرستان زامبیای با موهای نقرهای از قبرها بیرون میآید! آیا این داستان حقیقت دارد؟ بچهها تصمیم میگیرند واقعیت را کشف کنند!
شهر نجارها
معرفی کتاب
«چوبان» تنها در جنگل زندگی میکرد و خودش را مالک همه درختان میدانست. او بدون هیچ سرپناهی، شبهای گرمِ تابستان و سردِ زمستان را در میان درختان جنگل به صبح میرساند. لباس او از برگهای درخت و غذایش میوه بود. او تنها انسانی بود که تا آن زمان پا به جنگل گذاشته بود. چوبان خوشحال و آرام بود تا اینکه روزی صدایی شنید، صدای زنی که خودش را «چوبینه» معرفی کرد. آندو خانهای میخواستند.چوبان خانهای چوبی ساخت؛ بعد تختی، بعد میزی با دو صندلی؛ اما آنها چیزهای دیگری هم لازم داشتند....
تک شاخ سفارشی
معرفی کتاب
«لوسی» یک تکشاخ سفارش میدهد و با خودش فکر میکند که اسمش را «جرقه» بگذارد. لوسی فکر میکند رنگ تکشاخ حتماً آبی است و یال و دُمش صورتی! وقتی از راه برسد لوسی دور گردنش حلقه گل میاندازد و حتی میتواند او را با خودش به کلاس ببرد. سرانجام تکشاخ میرسد؛ اما او اصلاً آن چیزی نیست که لوسی فکر کرده بود... . لوسی پشیمان شده است و میخواهد تکشاخ را پس بدهد. آیا واقعاً این کار را میکند؟ چطور میتواند؟
سبیل!
معرفی کتاب
پادشاه «دانکن» عاشق خودش است. او در تمام طول روز خودش را در آینه نگاه میکند و از همه میخواهد از زیبایی و جذابیتش حرف بزنند و تحسینش کنند؛ اما مردم شهر که از این وضعیت خیلی ناراحت هستند، تصمیم میگیرند دست به کار شوند و خواستههایشان را به گوش پادشاه برسانند و او را از خواب خرگوشی بیدار کنند؛ ولی فردای آن روز پادشاه به جای اینکه برنامهای برای آبادانی شهر تحویل دهد، تصویر بسیار بزرگی از خودش را به دیوار قصرش میزند که روی آن نوشته است: «من فوقالعادهام».
مهمان غولآسا
معرفی کتاب
«زویی» و گربهاش، «ساسافراس»، هرلحظه منتظر شنیدن صدای زنگ اصطبل هستند. وقتی این زنگ جادویی به صدا درمیآید، یعنی حیوانی جادویی پشت در اصطبل منتظر است و کمک میخواهد. مادر زویی تمام عمرش به حیوانات جادویی کمک کرده است. حالا نوبت زویی است که این کار را انجام دهد. زلزله خانه زویی را تکان میدهد! شاید هم زلزلهای از نوع اسب تکشاخ باشد! دوست جدید خیلی بزرگی از راه رسیده که زخمی شده است و حالش روز به روز بدتر میشود و... .
به سپیدی برف به سرخی انار
معرفی کتاب
دانه برف از آسمان به زمین میآید. او دوست ندارد روی تابلوها و چراغها بنشیند. آنجا درختی وجود ندارد تا شاخهاش را به پرندهها هدیه دهد و همهچیز کثیف است! ماشینها دوستان خوبی نیستند، آنها روی صورت او شن میپاشند و... . دانه برف آرام کنار درخت تنومندی روی زمین مینشیند. صبح روز بعد، دخترکی از راه میرسد و با دانه برف، آدمبرفی درست میکند. دخترک به جای چشم برای آدمبرفی، دو تیله میگذارد، به جای دهان، چند عناب قرمز، به جای بینی، یک هویج نارنجی و انار سرخ کوچکی به جای قلب. آدمبرفی... .
میسا و دردسرهایش
معرفی کتاب
مادر «میسا» به خرید میرود و خانه را به او میسپارد. میسا روی مبل اتاق نشیمن، کنار عروسکش، «حنا»، نشسته است و برای او لالایی میخواند؛ اما ناگهان باد پنجره را باز میکند و گربه که اسمش «پیشولخان» است، وارد اتاق میشود. او اول از همه، گلدان شمعدانی روی میز را میاندازد و... . بعد پیشولخان از زیر میز تلویزیون به سمت آشپزخانه میرود و چای پایش همهجا روی زمین به جا میماند. میسا دنبال پیشول راه میافتد تا دسته گل تازهای به آب ندهد؛ اما... .