لبخند گمشده
معرفی کتاب
کِرمکوچولو از زیر خاک بیرون آمد و سنجاقک و کفشدوزک و هزارپا را دید که دور هم جمع شده بودند. کِرم ناراحت و اخمو بود که چرا مثل آنها شاخک ندارد، مثل هزارپا این همه پا ندارد و چرا مثل کفشدوزک رنگی نیست. دوستانش برای او توضیح دادند که اگر هرکدام از این چیزها را داشت، چه مشکلاتی برایش به وجود میآمد. کرم کوچولو ظاهراً قانع شد؛ اما هنوز اخم کرده بود تا اینکه چیزی را که مدتها فراموش کرده بود، به یاد آورد!
لبخند خدا
معرفی کتاب
بهار از راه رسیده است و همه حیوانات خوشحال هستند. حلزون کوچولو، بهار را به خاطر بارانش دوست دارد، پروانه به خاطر شکوفههای گیلاسش و سنجاقک به خاطر رقص آفتاب روی رودخانه. عنکبوت ساکت است و حرفی نمیزند. او منتظر است، منتظر لبخند خدا! و دوستانش نمیدانند لبخند خدا چیست! تا اینکه باران شروع میشود. سنجاقک و پروانه زیر برگها پنهان میشوند و عنکبوت تار جدیدی میبافد. وقتی باران تمام میشود، همه لبخند خدا را میبینند.
کیسه شادی
معرفی کتاب
کفشدوزکها، «پینک» و «دودوزک» با هم دوست بودند و همیشه با هم بازی میکردند؛ اما این اواخر دودوزک میگفت حال ندارد و دلش گرفته است و با پینک بازی نمیکرد! روزی پینک فکری کرد، رفت و با کیسهای برگشت و گفت این کیسه شادی است از دودوزک خواست تا آن را باز کند. دودوزک حوصله نداشت؛ اما کیسه را باز کرد و... .
جشن یکپنجم
معرفی کتاب
در برکه کوچک همه مشغول کار هستند. پدرِ ماهیهای رنگینکمان بیمار است و مادر مراقب اوست؛ اما همراه بچههایش آذوقه هم جمع میکند. وقتی زمستان از راه میرسد، لاکپشت پیر و قورباغهها به خواب میروند. هوا سرد میشود و آب برکه یخ میزند. مادرِ ماهیهای رنگینکمان متوجه میشود که غذای زیادی ندارند و نمیتوانند تا بهار دوام بیاورند. وقتی اهالی برکه متوجه مشکل آنها میشوند، نزد لاکپشت پیر میروند و او را بیدار میکنند. لاکپشت راهحل خوبی دارد!
حالا خودت مامان باش
معرفی کتاب
این کتاب حاوی چهار داستان کوتاه است. داستان اول درباره سفر دانه برفکوچولو است. داستان دوم درباره پای چوبی پدربزرگ، داستان سوم از پروانهها میگوید و کمآبی و داستان آخر، قصه «ملیکا» و مادرش را روایت میکند. ملیکا با مادرش قرار گذاشته است که یک روز تمام او مامان باشد و مادرش نقش دختر او را بازی کند. ملیکا فکر میکند مامان بودن خیلی خوب است و هرکاری دلش بخواهد میتواند بکند؛ اما... .
تو هم بخواب کوچولو
معرفی کتاب
کتاب حاضر شامل دَه شعر و لالایی است. لالاییها درباره بچه حیوانات است؛ از جمله بچه پرستو، بچه بوقلمون، بچه اردک، بچه بره و... . در شعرِ نینی پرستو، پرستوکوچولو روی درخت خوابیده و در خواب میخندد؛ چون خواب میبیند که با مادرش به سفر دور دنیا رفته است. کودک نیز میخوابد تا در روزهای آینده با پدر و مادرش به سفر برود. نینی بوقلمون در لانه خوابیده و خواب میبیند که... .
سفر حسن کچل به قصههای شیرین ایرانی
معرفی کتاب
«حسن»، کچل است و به علت تمسخر بچهها خانهنشین میشود و دیگر هرگز بیرون نمیرود. مادرش، «ننهگلاب» که خیلی از این وضع ناراحت است، شب و روز فکر میکند و بالاخره تصمیمی میگیرد. او کلی سیب میخرد و... . حسن اولین سیب را پیدا میکند و بعد دومی و ... . ننهگلاب از حسن میخواهد که بزی را به صحرا ببرد تا حسابی علف بخورد... . حسن در شکاف درختی که کنارش بود، کتابی پیدا میکند و... . حسنکچل در این کتاب به قصههای مختلفی مانند چوپان دروغگو و کدو قلقلهزن سفر میکند و خود، جزیی از داستان میشود.
فرشته باران
معرفی کتاب
فرشته باران، «شولهقزک»، ابرها را بارانی میکرد، ابرها میباریدند و گلها و درختها و گنجشکها و... میخندیدند و مردم دِه شاد میشدند؛ اما روزی شولهقزک نیامد و نیامدنش روزها طول کشید! پسرِ دهقان که خشک شدن گندمها را دید، از کوه بالا رفت و با تمام قدرت، شولهقزک را صدا کرد؛ اما فرشته باران نیامد. بعد از آن بچهها همه با هم به دنبال فرشته باران رفتند؛ اما باز هم خبری از او نشد. بچهها متوجه شدند بالای ابرها، دود سیاه، همهجا را گرفته است. برای همین صدای فرشته باران به ابرها نمیرسید. بچهها فکر کردند و راهحل خوبی به ذهنشان رسید.
دیو آبخوار
معرفی کتاب
«اپوش»، دیو آبخوار و خانوادهاش عاشق خوردن آب هستند. اپوش میخواهد وقتی بزرگ شد، مثل پدرش یک غول خشکسالی حسابی شود و همیشه برای بهتر شدن تلاش میکند. اپوش با گُلی دوست میشود و برای آب دادن به دوستش همهجا را زیر پا میگذارد؛ اما حتی یک قطره آب هم پیدا نمیکند! او حتی به رودخانه و قنات هم سر میزند. چه اتفاقی برای گل اپوش میافتد و چه بر سرش میآید؟
گلچراغ، ماهی قرمز
معرفی کتاب
وقتی آب روستا خشک شد، مردم ذرهذره آب را در بشکه و دبه ذخیره کردند، «مِردِل»، مادرچاه را کشف کرده بود. مادر چاه، مادرِ قناتها بود. بعد از آن روستا رونق گرفت و گردشگرهای زیادی به آنجا آمدند و مردل هم نگهبان قنات شد. او هرروز، به قنات میرفت و آنجا را جارو میزد، راهآب را تمیز میکرد و زبالهها و قوطیهایی که مردم ریخته بودند، جمع میکرد و هربار همه ماهیها دورش جمع میشدند. ماهیها مردل را خیلی دوست داشتند؛ اما آن روز هوای قنات سنگین بود، خبری از ماهیها نبود و انگار مادرچاه ناراحت بود! چه اتفاقی افتاده بود؟