کاردستیهایی فقط برای سرگرمی
معرفی کتاب
کتاب حاضر از مجموعهای چند جلدی که همۀ مجلدات آن به ساخت کاردستی اختصاص دارند، ساختن کاردستیهایی برای سرگرمی را به مخاطب میآموزد. سنجاق سینه، کرم ابریشم، لکههای رنگی و شکلهای سهبعدی از جمله کاردستیهای این جلد هستند. کتاب به صورت کاملاً مصور و رنگی، با ترکیبی خلاق و سرگرمکننده تدوینشده است.
کاردستیهایی برای بیرون از خانه
معرفی کتاب
کتاب حاضر از مجموعهای چند جلدی که همۀ مجلدات آن به ساخت کاردستی اختصاص دارند، ساختن کاردستیهایی برای بیرون از خانه را به مخاطب میآموزد. برچسب دوچرخه، حلقۀ گل، آدم کوچولوهای باغچه، و سنجاقک از جمله کاردستیهای این جلد هستند. کتاب به صورت کاملاً مصور و رنگی، با ترکیبی خلاق و سرگرمکننده تدوینشده است.
به بدنت گوش بده!: داستانی در باره شناخت احساسات و اعتماد کردن به بدنمان
معرفی کتاب
کتاب حاضر کوشیده است به کودکان کمک کند رابطۀ بین حالتهای بدن و احساساتشان را بفهمند و بتوانند تجربههایشان را بشناسند تا دریابند چه نیازهایی دارند. مخاطب این کتاب با آوردن مثالهایی از زندگی واقعی و احساسهای طبیعی هر فرد، همراه با تصویرهای مرتبط و کودکانه، کودک را با آنچه بدنش به او میگوید آشنا میکند تا بتواند با خود مهربانتر و مراقبتر برخورد کند.
پادشاهی که کر شد
معرفی کتاب
پادشاهِ عادلی در سرزمین چین زندگی میکرد. او هرروز به میان مردم میرفت و شکایات آنها را گوش میداد و رسیدگی میکرد. روزی پادشاه بیمار شد، بیماری سختی که هیچ طبیبی نمیتواست آن را مداوا کند تا اینکه طبیبی به قصر آمد و گفت میتواند پادشاه را مداوا کند؛ اما با خوردن داروها پادشاه شنواییاش را از دست میدهد... . حال پادشاه خوب شد؛ اما او کَر شده بود! پادشاه غمگین بود که دیگر نمیتواند شکایتهای مردم را بشنود. وزیران پیشنهادهایی داشتند؛ اما هیچکدام نتیجهای نداشت تا اینکه فکری به ذهن پادشاه رسید.
پادشاه و فرشته مرگ
معرفی کتاب
پادشاه ستمگری که از مردم مالیاتهای سنگینی گرفته و خزانهاش را پر از طلا و جواهر کرده بود، تصمیم گرفت با شکوه و جلال بسیار به قصر خارج از شهر برود و مدتی استراحت کند؛ اما در میان راه، فرشته مرگ به صورت پیرمردِ درویشی جلوی او را گرفت. پادشاه ابتدا عصبانی شد و پیرمرد را تهدید کرد؛ اما وقتی پیرمرد به او گفت که کیست و مأموریتش چیست، زبان پادشاه بند آمد. فرشته مرگ قبل گرفتن جان پادشاه چیزی به او گفت!
اسماعیل و غمهایش
معرفی کتاب
«اسماعیل» با همسر و فرزندانش در دهکده کوچکی زندگی میکرد. او یک الاغ و یک خروس و یک سگ داشت. با الاغ بارها را اینطرف و آنطرف میبرد، خروسش هر روز صبح آنهارا از خواب بیدار میکرد و سگ باوفا نگهبان خانهشان بود. در مدتی کوتاه هر سه حیوان اسماعیل مردند. گرگ به الاغ حمله کرده بود. خروس را روباه خورد و سگ را هم مار نیش زد. اسماعیل در تمام این مدت آرامشش را حفظ کرد و میگفت حتماً حکمتی در این اتفاقات هست. تا اینکه شبی، دزدها خانه همسایهها را غارت کردند و... .
درخت مجسمه
معرفی کتاب
«حنیف» که مرد خداپرستی بود، متوجه شد در شهری به نام «هیران»، مردم درخت خشکی را میپرستند. او تصمیم گرفت به آنجا برود و درخت را قطع کند و با تبرش به راه افتاد. در میان راه، شیطان خود را به صورت پیرمردی درآورد، به حنیف نزدیک شد و از او خواست که به آن شهر نرود. حنیف نمیدانست آن پیرمرد کیست؛ اما میخواست آن کار را انجام دهد. آنها با هم گلاویز شدند و حنیف پیرمرد را به زمین زد. پیرمرد از او خواست... .
درویش ثروتمند
معرفی کتاب
«سعید» جوان زحمتکشی بود که از صبح تا شب در مزرعه پیرمردی کار میکرد و البته پول خوبی هم میگرفت؛ اما از زندگیاش راضی نبود و همیشه گِله و شکایت میکرد که چرا باید این همه کار کنم و چرا نباید مثل صاحبِ مزرعه پولدار باشم. دوستش سعی میکرد به او بفهماند که بدون زحمت و کار نمیتوان پولدار شد؛ ولی سعید خوشحال نبود تا اینکه روزی درویشی که از دوستان صاحبِ مزرعه بود، به دیدن او آمد. او شاهد تلاش و زحمت زیاد سعید بود و... .
چراغی که خاموش شد
معرفی کتاب
حاکم مرد خوبی بود. او سعی میکرد مردم از او راضی باشند. مالیاتها را کم کرده بود و شبها به مردم سرکشی و به وضع آنها رسیدگی میکرد. روزی یکی از دوستان قدیمی حاکم که تاجر بود، به دیدن او آمد. حاکم از دیدن او بسیار خوشحال شد، او را به اتاق مخصوص خودش برد و مشغول پذیرایی از او شد. هنگامیکه سخت سرگرم صحبت بودند، چراغ روی طاقچه خاموش شد و... .
جام جواهرنشان
معرفی کتاب
پادشاه قدرتمندی بر کشور پهناوری حکومت میکرد. روزی از کشور همسایه، جامِ جواهرنشانی برایش آوردند. جام بینظیر و بسیار زیبا بود و پادشاه خیلی زود به آن علاقهمند شد؛ اما وقتی نظر وزیرش را پرسید، متوجه شد که او مخالف نگه داشتن آن است. وزیر معتقد بود که ممکن است جام گم شود و دردسر زیادی درست کند یا بشکند و پادشاه را ناراحت کند؛ اما پادشاه مطمئن بود که میتواند به خوبی از آن نگهداری کند. او دستور داد جام را در جای بلندی بگارند و مراقبش باشند. روزی... .