حسن کچل و چوپان دروغگو
معرفی کتاب
«حسنکچل» به خاطر کچل بودنش، خانهنشین شده بود و هرچه مادرش، «ننهگلاب» اصرار میکرد که بیرون برود و کاری بکند، فایدهای نداشت. بالاخره ننهگلاب فکری کرد و نقشهای کشید... . با نقشه ننهگلاب، حسن مجبور شد که بزشان را برای چرا به صحرا ببرد. هنگامیکه بز مشغول خوردن علف بود، حسن کنار درختی دراز کشیده بود که ناگهان در شکاف درخت، کتابی دید. او کتاب را باز کرد و مشغول خواندن داستان «چوپان دروغگو» شد؛ اما... .
فرشته باران
معرفی کتاب
فرشته باران، «شولهقزک»، ابرها را بارانی میکرد، ابرها میباریدند و گلها و درختها و گنجشکها و... میخندیدند و مردم دِه شاد میشدند؛ اما روزی شولهقزک نیامد و نیامدنش روزها طول کشید! پسرِ دهقان که خشک شدن گندمها را دید، از کوه بالا رفت و با تمام قدرت، شولهقزک را صدا کرد؛ اما فرشته باران نیامد. بعد از آن بچهها همه با هم به دنبال فرشته باران رفتند؛ اما باز هم خبری از او نشد. بچهها متوجه شدند بالای ابرها، دود سیاه، همهجا را گرفته است. برای همین صدای فرشته باران به ابرها نمیرسید. بچهها فکر کردند و راهحل خوبی به ذهنشان رسید.
قالیشویی در رود تشنه
معرفی کتاب
هرسال مراسم قالیشویی، کنار نهر برگزار میشد. امسال «یزدان» منتظر بود تا همراه پدربزرگش در این مراسم شرکت کند؛ اما جارچی شهر اعلام کرد که این مراسم به علت خشکسالی و خشک شدن نهر، انجام نمیشود! یزدان خیلی غمگین شد و فکر کرد باید کاری بکند تا این مراسم برگزار شود. اول از همه به قنات سر زد؛ اما آنجا هیچ آبی نبود! یزدان و دوستانش به دنبال آب میروند؛ اما از کجا و چطور میتوانند آب پیدا کنند؟
دیو آبخوار
معرفی کتاب
«اپوش»، دیو آبخوار و خانوادهاش عاشق خوردن آب هستند. اپوش میخواهد وقتی بزرگ شد، مثل پدرش یک غول خشکسالی حسابی شود و همیشه برای بهتر شدن تلاش میکند. اپوش با گُلی دوست میشود و برای آب دادن به دوستش همهجا را زیر پا میگذارد؛ اما حتی یک قطره آب هم پیدا نمیکند! او حتی به رودخانه و قنات هم سر میزند. چه اتفاقی برای گل اپوش میافتد و چه بر سرش میآید؟
گلچراغ، ماهی قرمز
معرفی کتاب
وقتی آب روستا خشک شد، مردم ذرهذره آب را در بشکه و دبه ذخیره کردند، «مِردِل»، مادرچاه را کشف کرده بود. مادر چاه، مادرِ قناتها بود. بعد از آن روستا رونق گرفت و گردشگرهای زیادی به آنجا آمدند و مردل هم نگهبان قنات شد. او هرروز، به قنات میرفت و آنجا را جارو میزد، راهآب را تمیز میکرد و زبالهها و قوطیهایی که مردم ریخته بودند، جمع میکرد و هربار همه ماهیها دورش جمع میشدند. ماهیها مردل را خیلی دوست داشتند؛ اما آن روز هوای قنات سنگین بود، خبری از ماهیها نبود و انگار مادرچاه ناراحت بود! چه اتفاقی افتاده بود؟
خرچنگ بلندپرواز
معرفی کتاب
خرچنگ کنار برکه، روی سنگی نشسته بود و فکر میکرد بهترین موجود دنیاست! وزغ که حواسش به خرچنگ بود، گفت: «اگر جای عقاب یا لکلک بودی، چه میکردی!» و با این حرف وزغ، خرچنگ به فکر پرواز افتاد؛ اما چطور باید این کار را میکرد! روزی مرغ ماهیخواری را دید که در آب شیرجه زد و ماهی گرفت ودوباره به آسمان رفت. خرچنگ با دیدن این صحنه فکری به ذهنش رسید!
درختی که کلاغ نداشت
معرفی کتاب
درخت سرسبز، کلاغی نداشت که روی شاخههایش بنشیند و لانه بسازد. درخت به دنبال کلاغ به کوه رفت. کوه پلنگ داشت. درخت نزد پلنگ رفت؛ اما پلنگ ماه داشت. درخت نزد ماه رفت و از او خواست اگر کلاغ دارد، به او بدهد؛ ولی ماه فقط ستاره داشت. درخت نزد ستاره رفت و ستاره کلاغی داشت که روی موهای شب خوابیده بود و... .
راکت داستان مینویسد
معرفی کتاب
سگِ کوچولو، «راکت»، عاشق کتاب است. او همیشه یا خودش کتاب میخواند یا معلمش، پرنده طلایی، برایش کتاب میخواند. راکت حتی بوی کتابها را هم دوست دارد! او دنبال کلمههای جدید است و هرروز چندتایی پیدا میکند. پرنده طلایی کلمهها را از درخت آویزان میکند تا اینکه درخت پر از کلمه میشود و روزی راکت تصمیم میگیرد با آن کلمهها داستانی بنویسد؛ اما درباره چه بنویسد و موضوع داستانش چه باشد؟
راکت باسواد میشود
معرفی کتاب
سگ کوچولو، «راکت»، عاشق بازی بود. او دنبال برگها میدوید و به آواز پرندهها گوش میداد و زیر درختش چرت میزد تا اینکه روزی صدای پرنده طلایی کوچولو او را از خواب پراند! پرنده میخواست معلمِ راکت باشد و چیزهایی به او یاد بدهد؛ اما راکت دوست داشت فقط بازی کند. پرنده کوچک بالای درختی نشست و داستان سگِ بدشانسی به نام «باستر» را خواند. راکت اول عصبانی شد؛ اما کمکم از داستان خوشش آمد و... .
تخممرغ خالخالی
معرفی کتاب
غاز و اردک یک تخم خیلی بزرگ با خالهای رنگی پیدا میکنند و هرکدام معتقدند که تخم متعلق به خودشان است. اردک میگوید که اول تخم را دیده و غاز میگوید که اول لمسش کرده است. بعد از کلی جروبحث و کشمش، سرانجام تصمیم میگیرند با هم از تخم بزرگ مراقبت کنند و با هم آن را گرم نگه دارند. آنها ایدههای خوبی دارند، میخواهند به جوجه شنا و پرواز یاد بدهند و... سرانجام انگار وقتش رسیده است؛ اما ... .