Skip to main content

ماجرای عجیب ماموت گمشده

معرفی کتاب
در کتاب «ماجرای عجیب ماموت گمشده» پسرکی به نام اسکار نیمه‌های شب از خواب می‌پرد و متوجه می‌شود ماموتی به نام «گنده پشمالو» با برادرش ماموتک برای هواخوری از موزه بیرون آمده‌اند. آن‌ها باید تا قبل از یک به موزه پیش مادرشان برگردند. اما ماموتک فعلاً قصد ندارد برگردد. اسکار با «گنده پشمالو» همراه می‌شود تا برادر او را پیدا کند. اسکار وارد موزه عجایب می‌شود و همین طور که دنبال ماموتک می‌گردد اطلاعات جالبی درباره حیوانات و انسان به دست می‌آورد.

مهندس الی!

معرفی کتاب
«اِلی» در کارگاه یا همان کلبه بازی‌اش، مشغول پیداکردن پیچ است؛ چون او یک مهندس است و به کمک ابزار و دفترچه و قدرت تخیلش می‎تواند هرچیزی بسازد؛ اما این‌بار این چیز باید خیلی‌خیلی خاص باشد! پسرها به او اجازه نداده‌اند با آن‌ها فوتبال بازی کند و به نظر اِلی این کار واقعاً احمقانه است. اِلی و دوستش، «کیت»، در حال ساخت دستگاه پرتابگر بادکنک آبی هستند و... . پسرها خبر ندارند قرار است چه بلایی سرشان بیاید. وقتی دستگاه آماده می‎شود، اِلی و کیت، اسم آن را ملکه آب می‏‌گذارند و... .

سرسخت یا نازک‌نارنجی؟

معرفی کتاب
«لویی» و «رالف» برادر هستند و با پدرشان، «لو بزرگه»، زندگی می‎کنند. به نظر لو بزرگه در این دنیا دو دسته آدم وجود دارد: «سرسخت‎ها و نازک‎نارنجی‌ها!» لو بزرگه خیلی خشن است. او راننده کامیون و جرثقیل است و معمولاً نمی‎خندد! و همیشه به پسرانش گوشزد می‎کند که سرسخت و خشن باشند. لویی و رالف پیاده به مدرسه می‎روند؛ چون فکر می‏‌کنند سوار اتوبوس مدرسه شدن کار بچه‌سوسول‌هاست. آن‌ها در راه مدرسه با هم حرف نمی‎زنند؛ چون گل گفتن و گل شنفتن هم کار آدم‌های نازک‎نارنجی است. آن‌ها... .

آخرین دانه سحر‌آمیز

معرفی کتاب
زنگ درِ خانه «زویی» و گربه‎اش، «ساسافراس»، یک زنگ جادویی است و وقتی به صدا درمی‎آید، یعنی حیوانات جادویی از آن‌ها کمک می‎خواهند. حالا یک دوست قدیمی برای دیدن زویی به اصطبل آمده و با خود یک چیز عجیب و درخشان آورده که شبیه غلاف دانه است. زویی و گربه‎اش و «پیپ»، به کمک هم باید کشف کنند که این گیاه جادویی و مرموز برای رشد کردن به چه چیزی نیاز دارد؛ اما باید بجنبند تا همه دانه‌های آن به مشتی خاکستر بنفش تبدیل نشده است!

پرپیشی‌ها در یخبندان

معرفی کتاب
«زویی» و گربه‎اش، «ساسافراس»، هر لحظه منتظر شنیدن زنگ اصطبل هستند. وقتی این زنگ به صدا درمی‎آید؛ یعنی حیوانی جادویی، پشت در منتظر کمک است. هنگامی‌که برف و بوران پیش‌بینی نشده‌ای موجودات جادویی جنگل را به دردسر می‎اندازد، زویی و ساسافراس، برای کمک به آن‎ها از راه می‌‏رسند و تلاش می‎کنند تا تخم‌های پَرپیشی‌ها را که گیر افتاده‎اند، نجات دهند؛ اما دچار اشتباه بزرگی می‎شوند. آیا آن‌ها می‎توانند قبل از اینکه پَرپیشی‌ها سر از تخم دربیاورند، همه‌چیز را درست کنند؟

اسب‌های دریایی

معرفی کتاب
مادر «زویی» تقریباً تمام عمرش به حیوانات جادویی کمک کرده و حالا نوبت زویی است که این کار را انجام دهد. زنگ در خانه زویی جادویی است و وقتی به صدا درمی‎آید؛ یعنی حیوانی جادویی پشت در اصطبل منتظر کمک است. روزی زویی و گربه‎اش متوجه می‎شوند که موجودات جادویی نهر در خطر هستند. آن‎ها هرچه زودتر باید دست به کار شوند و مشکل را حل کنند. آیا زویی و ساسافراس می‎توانند راز نهر را کشف کنند و جان اسب‎های آبی را نجات دهند؟

سوفی و کدو حلوایی در مدرسه

معرفی کتاب
روز اول مدرسه، «سوفی» با دوستان، کدوحلوایی‌اش، «بانی» و «باکستر»، به مدرسه می‎رود. در مدرسه همه‎چیز یک جوری است! صندلی‌ها راحت نیستند، مزه شیر مثل همیشه نیست و... . «استیون گرین» با قورباغه عروسکی‎اش می‎خواهد با سوفی دوست شود؛ اما سوفی فکر می‏‌کند با وجود بانی و باکستر احتیاج به هیچ دوست دیگری ندارد. با این حال، استیون همه‌جا کنار سوفی است! سوفی عصبانی است؛ اما می‎داند که بانی و باکستر برای همیشه پیش او نمی‎مانند. حالا وقتش رسیده تا سوفی کدو حلوایی‎هایش را زیر خاک پنهان کند تا در بهار دوباره آن‌ها را ببیند؛ اما در مدرسه... .

سوفی و کدو حلوایی

معرفی کتاب
«سوفی» با پدر و مادرش به بازار می‎رود و یک کدو حلوایی می‎خرد. پدر و مادر به فکر درست کردن شام با کدو هستند؛ اما سوفی ... . سوفی با ماژیک برای کدو حلوایی چشم و دهان می‎کشد، بعد دورش را پتو می‎پیچد و تابش می‎دهد تا بخوابد! او اسم کدو حلوایی را «برنیس» می‎گذارد و او را همه‌جا با خود می‎برد. پدر و مادر سعی می‎کنند برای سوفی توضیح دهند که برنیس فقط یک کدو است و باید با آن غذا درست کرد و او باید یک اسباب‌بازی واقعی داشته باشد؛ اما سوفی فقط برنیس را می‎خواهد تا اینکه... .

کی گفته من بداخلاقم؟

معرفی کتاب
یک روز صبح، وقتی«جیم» میمونه از خواب بیدار می‎شود، احساس می‎کند هیچ‌چیز سر جایش نیست. خورشید زیادی نور دارد! آسمان هم زیادی آبی است! و موزها زیادی شیرین هستند! جیم نمی‎داند چه اتفاقی افتاده است. «نورمن»، همسایه جیم، به او می‎گوید که امروز بداخلاق است؛ ولی جیم این‌طور فکر نمی‎کند. جیم سر راهش دوستان دیگرش را می‌بیند و همه آن‌ها فکر می‎کنند که جیم بداخلاق است؛ اما جیم فریاد می‎زند که «من بداخلاق نیستم!» سرانجام هنگامی‌که جیم قبول می‎کند بداخلاق است، حالش بهتر می‎شود.

لونای کلمه جمع‌کن

معرفی کتاب
«لونا»عاشق جمع کردن کلمه‌هاست، کلمه‌های بامزه، کلمه‎های زیبا، کلمه‌های مهربانی که روح را در آغوش می‎گیرند و... . یک روز لونا متوجه می‎شود که تمام کلمه‌هایش ناپدید شده‎اند! او از پرنده‌ها، ابرها و ... سراغ کلمه‌ها را می‎گیرد و همه آن‌ها یک‌صدا می‎گویند: «مردم تمام کلمه‌های زیبا را فراموش کرده‎اند و دیگر کلمه‌ها برایشان مهم نیست؛ چون سرشان خیلی شلوغ است!» لونا راهی سفر می‎شود و هرجا خشم و نفرت وجود دارد، کلمه‌های عشق و دوستی را در قلب مردم می‏‌کارد، هرجا... تا جایی که تمام کلمه‎هایش تمام می‌شوند؛ اما باز هم خوشحال است. اگر قرار است داشته‌هایمان را با دیگران قسمت نکنیم، جمع کردن آن‌ها چه فایده‎ای دارد؟