شاه و چوپان
معرفی کتاب
«بهرام گور» وزیری به نام «راست روشن» دارد که کاملاً مورد اعتمادش است. بهرام با خیال راحت مشغول خوشگذرانی است و کشور را به وزیرش سپرده است. غافل از اینکه راست روشن به مردم ظلم میکند و تا میتواند زور میگوید. روزی بهرام متوجه میشود که دشمن خیال حمله به سرزمینش را دارد. او برای سر و سامان دادن به لشکر، به خزانه میرود؛ ولی در کمال تعجب، آنجا را خالی میبیند. علت را جویا میشود؛ ولی هیچکس جرئت ندارد درباره وزیر حرفی بزند. بهرام غرق در فکر به تنهایی به صحرا میرود و کنار خیمهای که گوسفندان در حال چرا هستند، سگی را میبیند که به دار زده شده است و... .
او هنوز اینجاست
معرفی کتاب
«سوسی» و «گای» مدتهاست که با هم دوست هستند، همهجا با هم و در کنار هم. روزی که «مونوپولی» بازی میکنند، به این فکر میافتند که حیوان خانگی بخرند؛ اما مادر گای با این کار مخالف است. با اصرار بچهها، پدر سوسی راضی میشود و همه با هم به فروشگاه حیوانات خانگی میروند. آنها یک گکوی پلنگی میخرند (نوعی مارمولک)، با یک محفظه شیشهای و کلی وسایل دیگر. سوسی و گای اسم گکو را «ماتیلدا» میگذارند و خانه ماتیلدا در اتاق سوسی قرار میگیرد. ماتیلدا خیلی سریع با گای دوست میشود؛ اما ظاهراً از سوسی خوشش نمیآید و... .
درخت بخشنده
معرفی کتاب
درخت و پسرک با هم دوست هستند. پسرک هر روز نزد درخت میرود. او با برگهای درخت برای خود تاج درست میکند، از تنه درخت بالا میرود، با شاخههایش تاببازی میکند، از سیبهایش میخورد و وقتی خسته میشود، زیر سایهاش میخوابد. درخت و پسرک از بودن با هم بسیار خوشحال هستند. سالها میگذرد، حالا پسرک مرد جوانی شده است. او غمگین است و حوصله بالا رفتن از درخت را ندارد. پسرک به پول احتیاج دارد. درخت سیبهایش را به او میدهد تا بفروشد و شاد باشد. مدتی بعد دوباره مرد جوان بازمیگردد. او باز هم غمگین است و درخت... .
زمانی که همصحبت فریدا بودم
معرفی کتاب
«مینا»، «مانی»، «محسن» و «پریسا» به خانه مادربزرگ میروند؛ اما او به مسافرت رفته است و فقط دایی «سامان» در خانه است. دایی سامان یک کارتن پر از صفحههای گرامافون قدیمی به بچهها میدهد. با شنیدن صدای نوجوانی دایی سامان روی صفحهها، بچهها به ماجرای سفر او به مکزیک و دیدارش با «فریدا» (نقاش مکزیکی)، پی میبرند. در این سفر «لوئیس بونوئل» دایی و فریدا را همراهی میکند. آنها به جنگلی عجیب میروند و از معابد آزتکها سردرمیآورند!
تعطیلات پلیسی یا «چه کسی عروسک خیمهشببازی را دزدیده است؟»
معرفی کتاب
در موزه «سانتر پلکله» غوغایی به پا شده؛ چراکه عروسک خیمهشببازی باارزشی گم شده است و هیچ سرنخی وجود ندارد. تعداد زیادی پلیس سردرگم با انواع گرفتاریهای عجیب و غریب دست به گریبانند. درست همان روز، سر و کله «لنا» پیدا میشود. دختری که آمده تا تعطیلات را با پدرش بگذراند. پدر لنا در اداره پلیس کار میکند و وقت سرخاراندن هم ندارد. آیا ارتباطی بین لنا، پدرش و عروسک خیمهشببازی وجود دارد؟
ماجرای تماشایی (تا حدی)
معرفی کتاب
پدربزرگ و مادربزرگ «تام» به او ساعتی شگفتانگیز هدیه میدهند. تام که خیلی هیجانزده است، ساعت را به بهترین دوستش، «دِرِک» نشان میدهد و خیلی خوشحال است؛ اما در مدرسه اتفاق جالبتری رخ داده است! همه بچههای کلاس به مهمانی تولد «جولیا» دعوت شدهاند، به غیر از تام. او سعی میکند وانمود کند که از این موضوع ناراحت نیست؛ ولی درواقع او خیلی ناراحت و دلگیر است. واقعاً چرا او را به این مهمانی دعوت نکردهاند؟
بزن بریم با کوسهها شنا کنیم!
معرفی کتاب
«جرونیمو استیلتُن» سردبیر روزنامه معروف و محبوب «ماکاموشی»، جزیره جوندگان جسور، است. او عاشق کارش است؛ ولی تازگی سرش خیلی شلوغ شده است، بدون هیچ تفریح و خوشگذرانی! جرونیمو تصمیم میگیرد به سفری چند روزه برود؛ اما قبل از اینکه وارد بهترین آژانس مسافرتی شهر شود، صدای گوشخراش پسرعمویش را میشنود. او به جرونیمو، سفری را پیشنهاد میکند که... .
نبرد با گربههای راهزن
معرفی کتاب
«جرونیمو استیلتُن» سردبیر پر فروشترین روزنامه جزیره «ماکاموشی» است. او با چاپ دفتر تلفن، به دردسر بزرگی افتاده؛ چون تمام شمارهها اشتباه چاپ شده است. حالا همه موشها جلوی دفتر روزنامه جمع شدهاند و فریاد میکشند: «استیلتُن بیا بیرون!» در این وضعیت اسفناک، پسرعموی جرونیمو او را راضی میکند تا با هم به جستوجوی جزیره نقرهای بروند؛ اما کشتی گربههای راهزن به آنها حمله میکند و... .
ویروس پخشکن خطرناک
معرفی کتاب
«پنلوپه جونز» دختری است که مثل آهنربا، دردسر جذب میکند و به قول خودش، بعضیوقتها ایدههای درخشانِ منحصربهفردش، فاجعه به بار میآورد! او اصلاً نمیخواهد پدرش مجبور شود وقتی یک گلدان پلاستیکی روی سرش است، به جلسه برود، بلکه فقط میخواهد یک کلاه مُخبازکن اختراع کند! او نمیداند که با لباس مبدل و به شکل گربه آبی نمیتواند به کلاس ژیمناستیک برود؛ چون یک ویروسپخشکن خطرناک میشود!
رکوردشکن بیرقیب
معرفی کتاب
ایدههای درخشان «پنلوپه جونز» فقط بعضیوقتها تبدیل به فاجعه میشوند، به همین علت پدرش به او «پنی قشقرق» میگوید. مثلاً شکار کردن خونآشامها ایده منحصربهفردی بود. تازه «کاسمو» میگفت آقای «بنتلی» واقعاً آدم نیست و وانمود میکند که مثل ماست. قضیه مامانبزرگِ «اُوِرال» هم تقصیر خودش بود؛ چون نمیتوانست نیمه پر لیوان را ببیند. پنی فقط میخواهداو را خوشحال کند؛ ولی نمیداند چرا از گریم باحالش خوشش نمیآید!