داینامیل فوق محرمانه
معرفی کتاب
«سورنا» قهرمان بازیهای کامپیوتری است. او روزی ایمیلی محرمانه دریافت میکند، مبنی بر اینکه باید دایناسورها را نجات دهد. سورنا در حین خواندن ایمیل، به درون لپتاپ کشیده میشود و به سرزمین دایناسورها میرود. او با موجودات عجیب و غریبی مبارزه میکند و با حوادث خطرناکی روبهرو میشود؛ اما آیا میتواند با موفقیت این مأموریت را انجام دهد؟
مهمانی عصرانه در جنگل
معرفی کتاب
در یک روز برفی"کیکو" از خانه خارج می شود تا کیکی را به مادربزگش برساند. کیکو به دنبال قدمهای پدرش راه می افتد و درست زمانی که فکر می کند به خانه مادربزرگش رسیده، درمی یابد جای پاها متعلق به یک خرس بزرگ است که کیکو به دنبال او راه می رفته است. او متعجب می شود و گوسفندی را می بیند که پشت همان در ایستاده است. حیوانات دیگری از راه می رسند و کیکو به مهمانی بعد از ظهر در خانه خرس فراخوانده می شود. بعد از مهمانی حیوانات به کیکو کمک می کنند که به خانه مادر بزرگش برسد.
ازدواج با خورشید
معرفی کتاب
در این کتاب داستان موشی به نام "دندان سوزنی" روایت می شود که به گمان خودش خوش تیپ ترین موش دنیاست. موش های زیادی دلشان می خواهد که با او ازدواج کنند،اما دندان موشی دنبال قوی ترین موجود دنیاست. دندان موشی ابتدا به سراغ خورشید، سپس سراغ ابر و ... می رود و سرانجام متوجه می شود که یک موش از همه آنهایی که دندان سوزنی به سراغشان رفته قوی تر است. پس با یک موش ازدواج می کند.
ویرجینیا گرگ میشود
معرفی کتاب
خواهر" ویرجینیا" یک روز مثل یک گرگ از خواب بیدار می شود و زوزه می کشد. غرغر می کند و همه را فراری می دهد.هی به ویرجینیا دستور می دهد و اوضاع خانه را به هم می ریزد.خواهر ویرجینیا دوست دارد به جایی برود که کیکهای خامه ای، گل و درخت داشته باشد. ویرجینیا با استفاده از نقاشی سعی می کند دنیای مورد علاقه خواهرش را در نقاشی خلق کند. پس این گونه حال خواهرش بهتر می شود.
مرگ بالای درخت سیب
معرفی کتاب
روباه پیر راسوی لاغری را به دام میاندازد. راسو از روباه میخواهد که او را آزاد کند و راسو هم در عوض آرزوی روباه را برآورده کند. روباه میپذیرد و آرزو میکند که هر کس روی درخت سیب او بپرد یا از آن بالا برود، گیر کند. آرزوی روباه برآورده میشود. بعد از مدتها، مرگ به سراغ روباه میرود. روباه سعی میکند مرگ را بفریبد و... .
هلهلی و خالهسوسکه
معرفی کتاب
«هِلهِلی» دختر بچه تنهایی است که دوستی ندارد و با کتاب قصه خودش را سرگرم میکند. روزی هلهلی مشغول خواندن کتاب خالهسوسکه است که ناگهان خالهسوسکه از کتاب بیرون میآید و با هلهلی دوست میشود. هلهلی میخواهد با خالهسوسکه به خانه همسایهها برود؛ اما آنها او و دوستش را راه نمیدهند تا اینکه... .
چرا بادبادکها همه چیز را فراموش میکنند؟
معرفی کتاب
بچهها نخ بادبادک را میکشند که زودتر آن را جمع کنند و به خانه بروند؛ اما بادبادک فریاد میزند که پایین نمیآیم. بچهها از نسیم و باد خواهش میکنند تا بادبادک را پایین بیاورند؛ ولی از آنها هم کاری ساخته نیست و بادبادک مغرور، همچنان در حال پرواز است. سرانجام بچهها نخ بادبادک را رها میکنند. بادبادک خوشحال است و آدمها را خیلی کوچک میبیند؛ ولی... .