Skip to main content

گرگ قرمزی

معرفی کتاب
آقا گرگه همه دندان‌هایش ریخته و دیگر نمی‌تواند گوشت بخورد. او فقط یک آرزو دارد و آن اینکه فقط یک‌بار بتواند مادربزرگ را شکار کند و بخورد. او به خانه مادربزرگ می‌رود و از پشت پنجره می‌بیند که مادربزرگ دندان‌های مصنوعی‌اش را درآورده است. آقا گرگه به سرعت دندان‎ها را برمی‎دارد و داخل دهانش می‌گذارد و... .

گنجشکی که نان خواست

معرفی کتاب
پیرزن در حال نان پختن است که گنجشک از راه می‌رسد و از او نان می‌خواهد؛ ولی پیرزن با بداخلاقی، سنگ داغی به گنجشک می‌دهد. گنجشکِ گرسنه، دل‌شکسته و گریان پر می‌کشد و می‌رود و اشکش تنور پیرزن را خاموش می‌کند. از آن به بعد تنور روشن نمی‌شود تا اینکه... .

ننه زغالی سیاه خالی

معرفی کتاب
«ننه‌زغالی» با عجله می‌رود تا چشم آدم‌برفی بشود. او نگران آدم‌برفی است که بدون چشم است؛ ولی وقتی به آدم‌برفی می‌رسد، می‌بیند به جای چشم‌هایش، دو تا دکمه دارد. ننه‌‌زغالی ناراحت و دل‌شکسته، گوشه‌ای می‌نشیند و غصه می‌خورد؛ ولی ناگهان «عمورفتگر» او را پیدا می‌کند و با خودش می‌برد.

هشت‌پا و بچه‌هایش

معرفی کتاب
این داستان، کودکان را با موضوع تقسیم کار و همکاری آشنا می‌کند. خانم هشت‌پا، هشت بچه دارد که هیچ کدام به مادرشان کمک نمی‌کنند. با دعوت خانم خرچنگ از خانواده هشت‌پا و اتفاقی که برای مادر بچه‌ها رخ می‌دهد، آن‌ها متوجه می‌شوند که باید در کارهای خانه به مادرشان کمک کنند.

عمو لبوی سبیلو

معرفی کتاب
مورچه خیلی لبو دوست دارد؛ اما از آقای لبوفروش و سبیل بزرگش می‌ترسد. به همین علت، شب که عمو لبوفروش خواب است، به سراغ قابلمه لبو می‌رود و تا می‌تواند لبو می‌خورد. مورچه از قابلمه بیرون می‌آید و فرار می‌کند. وقتی به خانه می‌رسد، پشت سرش خطی از ردپای قرمز می‌بیند. حالا نگران است که مبادا عمو لبوفروش، او را پیدا کند.

مومولی مومو

معرفی کتاب
نویسنده در این داستان، خانه‌ای را ترسیم می‌کند که صاحب آن پیرزنی مهربان است. در این خانه تعدادی حیوان اهلی زندگی می‌کنند. روزی خروس بیمار می‌شود و دیگر نمی‌تواند صبح‌ها اهالی خانه را بیدار کند. به همین دلیل از دوستانش کمک می‌خواهد؛ اما در این میان فقط گربه است که به خروس کمک می‌کند. موضوع این کتاب کمک به دیگران و مهربانی کردن است.

آرزوی زازا

معرفی کتاب
«زازا» زرافه کوچولویی است که آرزو دارد آنقدر گردنش دراز شود که بتواند تمام ابرها را بخورد. برای همین یک شب تا صبح، زیر درخت آرزو می‌ماند تا آرزویش برآورده شود؛ اما وقتی برمی‌گردد، دوستانش را نمی‌بیند. لاک‌پشت پیر توضیح می‌دهد که همه حیوانات از ترس بی‌آبی از آنجا رفته‌اند؛ چون وقتی زرافه همه ابرها را بخورد، دیگر باران نمی‌بارد. زازا که به دوستانش علاقه دارد، آرزویش را عوض می‌کند

بادکنک‌ها در برف

معرفی کتاب
زمستان نزدیک بود و مادربزرگ گلک با کاموایی قرمز می‌خواست برای او لباس گرم ببافد. گلک دوست داشت با کاموا بازی کند. موقع بازی کلاف قِل خورد و وارد دشت زیبایی، پر از کلاف‌های رنگی شد. کلاف قرمز فکر می‎کرد گلک خودخواه است. او از این موضوع ناراحت شد و تصمیم گرفت به خانه بازگردد و... .

سر بی‌کلاه

معرفی کتاب
موضوع این داستان مهربانی و کمک به دیگران است. باد کلاه پسرک را برمی‌دارد. درخت کلاه را می‌گیرد و پرنده که در کلاه کوچک و قدیمی لانه دارد، کلاه پسرک را به عنوان لانه جدید انتخاب می‌کند. درخت کلاه قدیمی را به زمین می‌اندازد و پسرک آن را برمی‌دارد. حالا او هم کلاه دارد.

فرانکلین به جشن خداحافظی می‌رود

معرفی کتاب
فرانکلین به جشن مهاجرت دعوت شده است؛ ولی چیزی درباره این جشن نمی‌داند و بسیار نگران است. بعد از مدرسه، فرانکلین مطالب بسیاری درباره این جشن یاد می‌گیرد؛ اما باز هم نگران است. نویسنده درصدد است تا روابط اجتماعی را به کودکان آموزش دهد.