نانسی میداند
معرفی کتاب
«نانسی» میداند که چیزی را فراموش کرده است، او فکر میکند شاید یادش بیاید که چه چیزی را فراموش کرده، نانسی به همه چیز فکر میکند. به لباسهای جورواجور. به چیزهای که هم شکلاند. گاهی اوقات گوشهای نانسی چیزهایی را به یادش میآورند. گاهی شکم و بینیاش... .
این کتاب، داستان فیلی است که چیزی را فراموش کرده و برای به یادآوردن آن به همه چیز فکر میکند. تا اینکه بالاخره متوجه میشود چه چیزی را فراموش کرده است.
این کتاب، داستان فیلی است که چیزی را فراموش کرده و برای به یادآوردن آن به همه چیز فکر میکند. تا اینکه بالاخره متوجه میشود چه چیزی را فراموش کرده است.
مهمانهای وقت خواب
معرفی کتاب
به محض اینکه مادرِ دختر کوچولو چراغ اتاق را خاموش میکند، آنها میآیند! گرگ بنفش با کلاه بوقی، مار سفید با خالهای ستارهای و توپ سبز با دو چشم بزرگ و سیاه! دخترک چشمهایش را میبندد و باز میکند شاید آنها بروند؛ اما آنها از جایشان تکان نخوردهاند! با جیغ دخترک، مادر به اتاق میآید و برای دخترش لالایی میخواند و میگوید اینها مهمانهای وقت خواب هستند! و...؛ ولی وقتی مادر میرود، دوباره آنها میآیند. اینبار دختر کوچولو فکری دارد. نویسنده کتاب با داستان خود میکوشدبه بچههایی که وقت خواب مهمان دارند، کمک کند.
آتشفشان
معرفی کتاب
سرایدار مدرسه متوجه تغییراتی در آزمایشگاه میشود؛ اما چون هیچکس حرفهای او را باور نمیکند، مجبور به ترک مدرسه میشود. سرایدار جدید چهارچشمی همهچیز را زیرنظر دارد تا آب از آب تکان نخورد؛ اما روزی وسایل آزمایشگاه دست به دست هم داده و آزمایشگاه را به آتش میکشند و یک آتشفشان واقعی راه میاندازند. آیا سرایدار میتواند از پس این آتشفشان برآید؟
اژدهای آزمایشگاه
معرفی کتاب
سرِ زنگ آزمایشگاه، مداد کوچکی به زمین میافتد و زیر پای بچهها میرود. او زخمی و نوکشکسته و بیهوش در آزمایشگاه جا میماند. وقتی مداد به هوش میآید، هوا تاریک است و در نور مهتاب، وسایل آزمایشگاه عجیب و ترسناک به نظر میرسند. مداد سروصدا میکند و سایل از خواب بیدار میشوند و او را بیشتر میترسانند. اسکلت میخواهد با انگشت دراز استخوانیاش با مداد نقاشی کند، لوله آزمایش دنبال حلّال مداد میگردد و... . نزدیک است مداد از ترس پَس بیفتد که اژدهای آزمایشگاه وارد میشود و... .
مسافر نیمروز
معرفی کتاب
داستان این کتاب درباره بخشندگی و بزرگواری امام حسن(ع) است. روزی سه مرد که پیاده به خانه خدا میروند، درحالیکه از پیدا کردن آب ناامید شدهاند، تشنه به خانه پیرزنی میرسند. پیرزن از تنها گوسفندش شیر میدوشد و به آنها میدهد؛ چون میداند که نوشیدنِ آب در بیابان داغ نور چشم را کم میکند. پیرزن گوسفند را برای سه مرد سر میبُرد و برایشان غذا میپزد. هنگامی که شوهر زن به خانه میآید، از همسرش میخواهد که برایش شیر بیاورد؛ اما گوسفندی نیست تا شیری داشته باشد. مرد متوجه ماجرا میشود و... .
نمازی دیگر
معرفی کتاب
سه ماه است که «سلیمه» صاحب فرزندی شده است و در این مدت نتوانسته است به مسجد برود و نماز را به جماعت بخواند؛ چون کسی را ندارد تا کودک را نزد او بگذارد. بچه ناآرام است و اغلب گریه میکند. او از زندگیاش راضی است؛ اما دلتنگ صدای گرم پیامبر است تا اینکه روزی، هنگامی که هوا روبه تاریکی میرود و صدای اذان بلند میشود، سلیمه دیگر نمیتواند تحمل کند. او فرزندش را به بغل میگیرد و به طرف مسجد میدود؛ اما... .
در آغوش امواج
معرفی کتاب
حضرت «موسی» (ع)، نزد پادشاه مصر، «فرعون»، میرود و از او میخواهد تا دست از آزار و اذیت مردمش بردارد؛ اما فرعون هر روز بیشتر به قوم بنیاسرائیل ستم میکند. حضرت موسی به فرمان خدا تصمیم میگیرد همراه قومش از آن سرزمین کوچ کند و به بیتالمقدس برود. آنها شبانه حرکت میکنند؛ چراکه اگر فرعون باخبر شود، جلوی آنها را میگیرد. قوم موسی با شتاب میروند تا دست فرعونیان به ایشان نرسد؛ اما بعد از کیلومترها به دریا میرسند! حالا چگونه از دریا عبور کنند، درحالیکه هر یک از افراد بنیاسرائیل شکایت میکنند و ناله و فریاد سر دادهاند، ناگهان... .
آخرین سخن
معرفی کتاب
امام «جعفر صادق»(ع) به دستور «منصور» عباسی خلیفه وقت، با انگور زهرآلود، مسموم شده و در بستر بیماری هستند. در ساعات آخر عمرشان میخواهند که تمام اقوام و بستگان جمع شوند تا آخرین سخنانش را با آنها در میان بگذارند. کمکم خویشان و بستگان از راه میرسند و دور امام جمع میشوند. امام چشم باز میکنند و خطاب به کسی که گریه میکند، میفرمایند: «هر اتفاقی برای مؤمن بیفتد خوب است، اگر ... .» نکند این آخرین سخن امام باشد؛ بعد از چند دقیقه دوباره چشمانشان را باز میکنند و... .
به فرمان من واق واق واق
معرفی کتاب
سگ پادشاه شده و به همه دستور داده است که باید استخوان بخورند و واقواق کنند! الاغ پوزهاش را به استخوان میکشد؛ اما نمیتواند چیزی بخورد. خرس استخوان را با عصبانیت پرت میکند و میگوید: «مگر من سگم که از این چیزها بخورم!». گربهها زندانی شدهاند و... . روزی که پادشاه منتظر رژه حیوانات است، آنها به زندان حمله کرده و گربهها را آزاد میکنند و تصمیم میگیرند پادشاه را عوض کنند! ولی چه کسی باید پادشاه شود؟ پایان داستان باز است و نویسنده از خواننده میخواهد به سلیقه خودش برای داستان، پایان بنویسد.
آژانس روبی برای مرغهای محترم
معرفی کتاب
«روبی» یک روباه خیالباف و حقهباز است و هروقت مرغ و خروس و جوجه میبیند، آب دهانش راه میافتد. روبی فقط از یک حیوان میترسد، آن هم جناب سگ است! حالا روبی آژانس مسافربری باز کرده است؛ اما هیچکس را سوار نمیکند! او آرزو دارد مرغ و جوجهها سوار ماشینش شوند؛ اما... . روبی مرتب در حال کشیدن نقشه است و... . پایان داستان باز است و خواننده میتواند به دلخواه خود پایان داستان را بنویسد.