Skip to main content

پادشاه و ابرباف

معرفی کتاب
پسرک از ابرها نخ می‌ریسید و با ماشین پارچه‌بافی‌اش نخ‌ها را به پارچه تبدیل می‌کرد. او همیشه موقع کار شعری که از مادرش یاد گرفته بود، می‌خواند. « به قدر کفایت بباف ای پسر و هرگز نبافش از حد به در». او برای خودش دو شال بافت یکی برای روزهای گرم تابستان و یکی برای روزهای سرد در زمستان و شال‌ها نرم و گرم بودند. روزی در شهر، پادشاه چشمش به شال پسرک افتاد و از او خواست تا برایش ببافد؛ ولی خیلی بلندتر. پسرک مخالفت کرد؛ اما فایده‌ای نداشت. او با ابرها شال بسیار بلند پادشاه را بافت؛ اما پادشاه شنل هم می‌خواست و... .

ارنست، گوزنی که برای کتاب بزرگ بود!

معرفی کتاب
گوزن بزرگ، «ارنست»، در وضعیت سختی گیر افتاده است. او هرکاری انجام می‌دهد، نمی‌‏تواند در کتابی که درباره‌‏اش نوشته‌اند، جا شود! تنها خوش‌شانسی ارنست، داشتن دوست ریزه‌میزه‌ای است که به او در حل مشکلش کمک می‏‌کند و... . مطالعه این کتاب، به کودکان اطلاعاتی درباره حل مسئله، همکاری و خلاقیت می‌دهد و به آن‌ها می‌آموزد که فقط شباهت‌ها عامل بقای دوستی نیستند.

دفتر خاطرات یک بچه‌خفن مهربان

معرفی کتاب
«رولی جفرسون» تصمیم می‌گیرد مانند دوستش، «گِرِگ»، خاطراتش را بنویسد و سعی می‌کند گِرِگ از این موضوع باخبر نشود؛ چون می‌داند که عصبانی می‌شود. رولی به دفتر خاطراتش افتخار می‌کند و دوست دارد آن را به گِرِگ نشان بدهد و همان‌طور که پیش‌بینی می‌کند، گِرِگ عصبانی می‌شود؛ اما بعد پیشنهاد جالبی به رولی می‌کند که... .

خیال زیبای من

معرفی کتاب
دخترکوچولو قصه‌های زیادی می‌داند. او می‌تواند نقاشی این قصه‌ها را روی کاغذ بکشد؛ اما اگر مداد نباشد؛ او می‌تواند با کاغذ عروسک بسازد و اگر کاغذ تمام شود، او می‌تواند قصه‌هایش را روی چوبِ میز و صندلی حک کند. اگر چوب نباشد، دخترکوچولو روی دیوار نقاشی می‌کشد و اگر دیواری وجود نداشته باشد، او روی کفپوشِ زمین قصه‌ها را می‌کشد؛ اما اگر روزی هیچ‌کدام از اینها در دسترس نباشد، آیا باز هم دخترک می‌تواند قصه بگوید؟

نگهبان گل‌ها

معرفی کتاب
«می» همراه خانواده‌اش به شهر نقل مکان کرده‏ است؛ اما عمیقاً دلتنگ باغچه‌اش می‌شود. او می‌کوشد تا با نقاشی‌های گچی و جعبه‌های مقوایی برای خودش باغچه‌ای درست کند؛ اما این باغچه‌ها هیچ شباهتی به باغچه‌اش در روستا ندارد. روزی می، گل داوودی‌ای را می‌بیند که از شکاف گلخانه‌ای بیرون زده است و فکر می‌کند شاید با گذاشتن قسمتی از گل در شیشه بتوان آن را پرورش داد. او با تکرار این کار درنهایت باغچه خانگی خودش را در ظروف شیشه‌ای درست می‌کند و الهام‌بخش دوستان و اطرافیانش می‌شود.

گرگی که گم شد!

معرفی کتاب
«ویلف» بچه‌گرگی است که به اندازه خودش قوی است؛ اما دوست دارد قوی‌تر باشد. او هرگز از دوستان و خانواده‌اش کمک نمی‌‏گیرد و فکر می‏‌کند که خودش به تنهایی از پس هرکاری برمی‌‏آید تا اینکه شبی، در سرمای سوزان قطب، گم می‌شود و سرگشته و تنها می‏‌ماند. او متوجه می‌شود که همه ما گاهی به نصیحت و راهنمایی یک دوست نیاز داریم که چراغ راهمان باشد و ما را ایمن به مقصد برساند. در این کتاب، کودکان به نقش دوست در زندگی پی می‌برند.

راز مروارید‌های شهرزاد

معرفی کتاب
این داستان درباره مردم سرزمینی است که همه‎چیز داشتند؛ اما خوشبخت نبودند. سرزمین آن‌ها چیزی کم داشت که هیچ‌کس به آن فکر نمی‌‏کرد، به جز «شهرزاد». او اتاقی پُر از‎ جواهر داشت. او هرروز به اتاقش رفت و اشک می‏‌ریخت. هنگامی‌که غمگین بود، اشک‎هایش یاقوت می‎شدند و وقتی خوش‌حال بود، تبدیل به زمرد. وقتی... . مردم در آرزوی جواهرات شهرزاد بودند. روزی شهرزاد در اتاق جواهراتش را باز کرد. او دیگر آن‎ها را نمی‌‏خواست. مردم... .

تربچه قارررر... تربچه قوررر...

معرفی کتاب
تربچه خیلی گرسنه بود؛ اما غذای بابابادمجون هنوز نپخته بود. او دلش گلافل می‌خواست که هم شیرین‌تر و هم چرب‌تر بود! درحالی‌که بابابادمجون مضرات این غذاها را از روزنامه، برای تربچه می‌خواند، چشم تربچه به آگهی خانم دلمه‌ای افتاد. او سریع خودش را به آنجا رساند. تربچه تا می‌توانست گلافل خورد و وقتی فهمید که تمام آن غذا مجانی است، حسابی ذوق‌زده شد. خانم دلمه‌ای به او گفت اگر دفعه بعد، یک نفر دیگر را هم بیاورد، نصف غذایش مجانی می‌شود! از آن روز، تربچه به فکر مشتری برای خانم دلمه‌ای بود و... .

یه‌سر و‌دوگوش تورتوری

معرفی کتاب
تربچه حوصله‌اش سررفته بود و دلش می‌خواست یک کار هیجان‌انگیز بکند. یک‌دفعه، وقتی چشمش به ساعت افتاد، یادش آمد که فقط چنددقیقه به حراج استثنایی و هیجان‌انگیز موشی خنزری وقت دارد! او با عجله بیرون رفت و سرِ راه، خانم نخود را دید. بچه نخودی‌ها هم دوست داشتند به حراج بروند. خانم نخود از بچه‌ها خواست تا برایش میل بافتنی بخرند. تربچه و بچه‌نخودها به پیازچه رسیدند و او هم با آن‌ها همراه شد؛ چون سشوارش خراب شده بود! موشی چه‌چیزی را به حراج گذاشته است که این‌قدر استثنایی است؟

یک روز مثل هر روز

معرفی کتاب
صبح که تربچه از خواب بیدار شد، فکر کرد امروز روز کسالت‌باره. برای همین خسته و سنگین سبد پیک‌نیک روز کسالت‌بارش را برداشت و رفت سراغ پیازچه تا این روز را با او بگذراند؛ اما در همان موقع، پیازچه از خواب بیدار شد و فکر کرد امروز روز هیجان‌انگیزه. او سرِ حال، سبد پیک‌نیک روز هیجان‌انگیزش را برداشت تا به سراغ تربچه برود. وقتی پیازچه، تربچه دید، فکر کرد اشتباه کرده است و سعی کرد مانند او رفتار کند؛ اما... .