Skip to main content

خرس ماه

معرفی کتاب
«سامیه» و «سمیره» با پدرشان به باغ پرتقالشان رفتند تا محصول را بچینند. پدر آن‌ها را پیاده کرد و گفت می‎رود و زود برمی‎گردد. دخترها وارد باغ شدند و خودشان را روی علف‌های بلند انداختند و به آسمان خیره شدند. ناگهان سمیره نگاهش به گوشه‌ای افتاد که پُر از پرتقال‌های گاززده بود و بعد دو توله‌خرس دید! دخترها جیغ‌زنان فرار کردند. وانت پدر هنوز خیلی دور نشده بود. او برگشت و وقتی متوجه ماجرا شد، تیشه‌اش را برداشت و به دخترها گفت از جایشان تکان نخورند. بعد... .

زندگی پرفراز‌و‌نشیب یک قوطی کنسرو

معرفی کتاب
کتاب حاضر داستان یک قوطی کنسرو است که عمری طولانی دارد. قوطی آواره است و مدام باید جا عوض کند و هزار و یک اتفاق عجیب‌ و غریب را ببیند. اگر قوطی شانس بیاورد و گوشه‎ای گیر بیافتد، آزارش به کسی نمی‌‏رسد؛ اما خیلی بعید است. او مرتب جایش عوض می‏‌شود و سال‌های زیادی را پشتِ سر می‏‌گذارد و در انتها... .

فرانکلین و محله دوست‌داشتنی‌اش

معرفی کتاب
«فرانکلین» لاک‎پشت باهوشی است و نقاشی کشیدن را دوست دارد، به همین دلیل وقتی آقای جغد از بچه‎ها می‌خواهد تا چیزی را که در محله‎شان از همه بیشتر دوست دارند، بکشند، فرانکلین آماده است؛ اما فرانکلین نمی‎تواند تصمیم بگیرد چه چیزی را نقاشی کند؛ چون او خیلی چیزها را در محله‎شان دوست دارد. هر گوشه‎ای از محله، خاطره‎ای را به یادش می‎آورد. بالاخره فکری به ذهنش می‌‏رسد و... .

فرانکلین رئیس‌‌بازی در‌می‌آورد

معرفی کتاب
«فرانکلین» کارهای زیادی می‌‏تواند انجام دهد و دوستان زیادی دارد و بهترین دوستش خرس است؛ اما روزی آن‌ها با هم دعوا می‎کنند! چون موقع بازی، فرانکلین مثل رئیس‌‌ها رفتار می‌‏کند و مرتب به بقیه دستور می‌‏دهد. خرس با او قهر کرده است و بقیه دوستانش هم تصمیم می‌‏گیرند دیگر با او بازی نکنند. فرانکلین سعی می‏‌کند خودش به تنهایی بازی کند؛ اما حوصله‏‌اش سَر می‌‏رود. حالا او باید چه کار کند؟

فرانکلین دروغ می‌گوید

معرفی کتاب
دوستان «فرانکلین»، کارهای زیادی می‌‏توانند بکنند؛ خرس از بلندترین درخت بالا می‌رود، شاهین بدون بال زدن، از بالای باغ تمشک پرواز می‌کند و سگ آبی با دندانش درختی را قطع می‎کند؛ اما فرانکلین نمی‏‌تواند هیچ‎کدام از این کارها را انجام دهد. بنابراین، به دروغ می‎گوید که می‏‌تواند هفتادوشش مگس را در چشم برهم‌زدنی قورت بدهد! دوستانش می‌‏خواهند ببینند او چطور این کار را انجام می‌دهد. حالا چه اتفاقی می‌افتد؟

کلاغک و کودکستان

معرفی کتاب
پدرومادر کلاغک مجبور بودند کار کنند و کلاغک مدت زیادی را در لانه تنها بود. لانه آن‌ها روی شاخه درختی در حیاط مهد کودک بود. کلاغک خیلی حوصله‎اش سر می‌‏رفت. او از توی لانه بچه‌ها را می‎دید که بازی می‌‏کردند و خوش‌حال بودند. وقتی آقا و خانم کلاغ به خانه آمدند، کلاغک همه‌چیز را برایشان تعریف کرد و از آن‌ها خواست تا او را در مهد کودک ثبت نام کنند! ولی مگر ممکن است یک بچه‌کلاغ به مهدکودک آدم‌ها برود؟

قول

معرفی کتاب
در شهر غم‌گرفته‌ای، نوجوانی سعی می‎کند کیف پیرزنی را بدزدد. پیرزن با تمام قدرتش کیفش را نگه می‎دارد و این کشمکش ادامه پیدا می‏‌کند تا اینکه پیرزن می‎گوید به یک شرط حاضر است کیفش را به او بدهد. نوجوان بدون هیچ فکری قبول می‎کند. پیرزن از او می‏‌خواهد که قول بدهد آن‌ها را بکارد! نوجوان نمی‌داند منظور پیرزن چیست؛ اما فوری می‎پذیرد، کیف را می‎گیرد و فرار می‏‌کند؛ اما وقتی درِ آن را باز می‏‌کند، حیرت‌زده می‎شود، کیف پُر از دانه است!

ابر و من و مامان

معرفی کتاب
قهرمان داستان پسربچه‎ای است که تماشا کردن ابرها را دوست دارد. او ساعت‌ها کنار پنجره می‌‏ایستد و ابرها را نگاه می‏‌کند که هرکدام شبیه چیزی هستند. روزی مادرش پیشنهاد می‏‌کند که با هم بازی کنند و به نوبت بگویند که هر ابر شکل چیست. ابری که به نظر پسر شبیه آدم کثیف و اخموست، به چشم مادر شبیه یک بستنی قیفی است و ابری که به نظر پسرک شبیه پوتینی پاره است، به نظر مادر شبیه مرغی است که در لانه‌اش نشسته است و... .

باشگاه کتاب خرگوشی

معرفی کتاب
خرگوش‌کوچولو نمی‌‏دانست تابستان گرم و طولانی را چطور پشت سر بگذارد تا اینکه روزی از پشت پنجره کتابخانه، خانم کتابدار را می‌‏بیند که برای بچه‎ها کتاب می‌خواند. شبی خرگوشی به کتابخانه می‌‏رود و با سختی وارد آنجا می‌‏شود. کتابخانه برای خرگوش از کلی هویج تازه هم بهتر است! از آن شب به بعد خرگوش مرتب به کتابخانه می‌‏رود و هربار با چند کتاب به خانه برمی‏‌گردد. او باعث می‎شود تمام دوستانش کتاب‌ بخوانند. روزی که خرگوش و دوستانش به کتابخانه می‌‏روند... .

دخترک با همه پرنده‌ها دوست بود

معرفی کتاب
دخترکوچولو با پرنده‎ها، غازها، اردک‎ها و حتی خرگوش‎ها دوست بود. او برای پرنده‌‏ها دانه می‎ریخت، با غازها به کنار رودخانه می‌‏رفت و در زمستان‎ها برای خرگوش‌ها کاهو و کلم می‌‏برد. دخترک به روباه اجازه نمی‌‏داد که تخم پرنده‎ها را ببرد و روزی که یکی از غازهای کله‎سبز را برد، آن‌قدر دوید و فریاد کشید تا غاز را نجات داد. دخترک حتی خرگوش سیاه را هم از دست روباه نجات داد؛ اما روباه غمگین بود. اگر روباه هیچ‎چیزی شکار نمی‎کرد، چطور می‌‏توانست زنده بماند؟ تا اینکه روزی... .