Skip to main content

سلام امام رضا‌جان!

معرفی کتاب
این کتاب گردآوری ساده‌ای درباره امام رضاست که شامل این‌ موارد است: توضیحات مختصری از زندگی و شهادت ایشان، داستانی کوتاه از زیارت دو پیرزن از حرم امام، دو شعر کوتاه، باز هم درباره زیارت، هشت سخن زیبا از ایشان، بازی، نقاشی و جدول. شایان ذکر است که با استفاده از حدیثی از امام داستانکی هم در کتاب آمده است.

گنجشک‌های برفی!

معرفی کتاب
«دانا» در باغ بزرگی ایستاده و شکوفه‎های سفید برف همه‎جا را سفید کرده است. گنجشک‌ها روی شاخه‎های درخت بزرگی نشسته‎اند؛ اما کم‌کم برف تمام بدنشان را می‏‌پوشاند و چنددقیقه بعد، گنجشک‌های یخ‌زده از درخت پایین می‌‏افتند! دانا خواهر و برادرش را صدا می‏‌کند. آن‌ها گنجشک‌ها را جمع می‏‌کنند و به خانه می‎برند و... . در ادامه مشخص می‎شود که دانا همه این اتفاقات را در خواب دیده است؛ اما برف همچنان می‌‏بارد و او نگران گنجشک‎هاست. او چه کاری می‏‌تواند انجام دهد؟

دختر کوچولو و آرزوهایش

معرفی کتاب
دخترکوچولو غرق تماشای آسمان و ابرهای سفید بود و فکر کرد ابرها حتماً مانند تشک‌های پنبه‎ای مادربزرگ نرم و لطیف هستند. آن شب آرزو کرد که ای کاش نردبان بلندی داشت که تا آسمان می‎رسید و می‌‏توانست روی ابرها بدود. وقتی به خواب رفت، دید روی نردبان بلندی در حال بالا رفتن است. دخترکوچولو به ابرها رسید و شروع کرد به بالا و پایین پریدن. همه‌چیز عالی بود تا اینکه ناگهان... .

موش سربه‌هوا

معرفی کتاب
از هفت موشی که با هم سفر می‌کردند، یکی سر به هوا بود. او یادش رفته بود کوله غذاها را بردارد! موش‌های گرسنه بعد از کلی دعوا با موش سر به هوا، دنبال غذا گشتند و شش‌گردو پیدا کردند و خوردند و به موش هفتم چیزی نرسید. موش‌ها در مسیرشان شش‌تکه پنیر هم پیدا کردند و این‌بار هم به موش سر به هوا چیزی ندادند. موش‌ها دوباره به راه افتادند و ناگهان موش هفتم عقابی را دید که به طرف آن‌ها می‌آمد. او... . شایان ذکر است که کتاب بازی و سرگرمی هم دارد.

کلاغی که روی منقارش ایستاد

معرفی کتاب
بچه‌کلاغی با مادرش روی درخت گردویی زندگی می‌‏کرد. آنجا کلاغ‎های زیادی لانه داشتند. مادرِ کلاغ مجبور بود برای پیدا کردن غذا از لانه بیرون برود و بچه کلاغ تنها بود. او از صبح تا شب بازی می‌کرد تا اینکه توانست روی منقارش بایستد. بچه‌کلاغ‌ها هم سعی می‏‌کردند این کار را انجام دهند؛ اما ممکن بود لانه‌ها را چپه کنند. پدر و مادرها به مادر بچه‌کلاغ شکایت کردند و... . روزی بچه‎کلاغ داستان طاووس را شنید که دُمش را مانند چتر باز می‌کرد و... . بچه‎کلاغ می‏‌خواست به دیدن طاووس برود و علت باز کردن دُمش را بپرسد و... .

پادشاهی که کر شد

معرفی کتاب
پادشاهِ عادلی در سرزمین چین زندگی می‏‌کرد. او هرروز به میان مردم می‌رفت و شکایات آن‎ها را گوش می‌داد و رسیدگی می‌‏کرد. روزی پادشاه بیمار شد، بیماری سختی که هیچ طبیبی نمی‌تواست آن را مداوا کند تا اینکه طبیبی به قصر آمد و گفت می‌‏تواند پادشاه را مداوا کند؛ اما با خوردن داروها پادشاه شنوایی‌اش را از دست می‌دهد... . حال پادشاه خوب شد؛ اما او کَر شده بود! پادشاه غمگین بود که دیگر نمی‎تواند شکایت‌های مردم را بشنود. وزیران پیشنهادهایی داشتند؛ اما هیچ‌کدام نتیجه‎ای نداشت تا اینکه فکری به ذهن پادشاه رسید.

پادشاه و فرشته‌ مرگ

معرفی کتاب
پادشاه ستمگری که از مردم مالیات‌های سنگینی گرفته و خزانه‌اش را پر از طلا و جواهر کرده بود، تصمیم گرفت با شکوه و جلال بسیار به قصر خارج از شهر برود و مدتی استراحت کند؛ اما در میان راه، فرشته مرگ به صورت پیرمردِ درویشی جلوی او را گرفت. پادشاه ابتدا عصبانی شد و پیرمرد را تهدید کرد؛ اما وقتی پیرمرد به او گفت که کیست و مأموریتش چیست، زبان پادشاه بند آمد. فرشته مرگ قبل گرفتن جان پادشاه چیزی به او گفت!

اسماعیل و غم‌هایش

معرفی کتاب
«اسماعیل» با همسر و فرزندانش در دهکده کوچکی زندگی می‏‌کرد. او یک الاغ و یک خروس و یک سگ داشت. با الاغ بارها را این‌طرف و آن‌طرف می‌برد، خروسش هر روز صبح آن‌هارا از خواب بیدار می‏‌کرد و سگ باوفا نگهبان خانه‌شان بود. در مدتی کوتاه هر سه حیوان اسماعیل مردند. گرگ به الاغ حمله کرده بود. خروس را روباه خورد و سگ را هم مار نیش زد. اسماعیل در تمام این مدت آرامشش را حفظ کرد و می‎گفت حتماً حکمتی در این اتفاقات هست. تا اینکه شبی، دزدها خانه همسایه‌ها را غارت کردند و... .

درخت مجسمه

معرفی کتاب
«حنیف» که مرد خداپرستی بود، متوجه شد در شهری به نام «هیران»، مردم درخت خشکی را می‌‏پرستند. او تصمیم گرفت به آنجا برود و درخت را قطع کند و با تبرش به راه افتاد. در میان راه، شیطان خود را به صورت پیرمردی درآورد، به حنیف نزدیک شد و از او خواست که به آن شهر نرود. حنیف نمی‎دانست آن پیرمرد کیست؛ اما می‎خواست آن کار را انجام دهد. آن‌ها با هم گلاویز شدند و حنیف پیرمرد را به زمین زد. پیرمرد از او خواست... .

درویش ثروتمند

معرفی کتاب
«سعید» جوان زحمتکشی بود که از صبح تا شب در مزرعه‎ پیرمردی کار می‏‌کرد و البته پول خوبی هم می‏‌گرفت؛ اما از زندگی‎اش راضی نبود و همیشه گِله و شکایت می‎کرد که چرا باید این همه کار کنم و چرا نباید مثل صاحبِ مزرعه پولدار باشم. دوستش سعی می‏‌کرد به او بفهماند که بدون زحمت و کار نمی‎توان پولدار شد؛ ولی سعید خوش‌حال نبود تا اینکه روزی درویشی که از دوستان صاحبِ مزرعه بود، به دیدن او آمد. او شاهد تلاش و زحمت زیاد سعید بود و... .