Skip to main content

داستان غاز کوچولویی که خیلی تر‌و‌فرز نبود

معرفی کتاب
غاز مادر ششمین تخمش را هم گذاشت و با خیال راحت روی آن‌ها نشست. غاز پدر همان دور و بر بود و همه‎چیز را زیرِ نظر داشت.... بالاخره انتظار به پایان رسید و جوجه‌غازها یکی‌یکی از تخم بیرون آمدند؛ اما هنوز از جوجه ششم خبری نبود. غازکوچولو زمانی از تخم بیرون آمد که خواهرها و برادرهایش می‎توانستند روی پاهایشان بایستند. حالا آن‌ها باید منتظر او می‎ماندند! روز بعد جوجه‎ها دنبال پدر و مادر راه افتادند؛ اما جوجه‌کوچولو نمی‎توانست مثل آن‌ها تند راه برود. غاز کوچولو دیرتر از بقیه خواهرها و برادرهایش شنا کردن و همین‌طور پرواز را یاد گرفت؛ اما او یک ویژگی منحصربه‌فرد داشت و... .

در زمستانی

معرفی کتاب
در نزدیکی مسکو، در جنگل درختان توس، کنار جویباری، روستایی هست. «آنا پتروونا» در این روستا زندگی می‏‌کند. او سن و سال زیادی دارد و کلبه‎اش بسیار کوچک است. او یک سگ و یک گربه دارد. آنا همیشه چیزی برای تعریف کردن دارد، قصه ماه، گربه در سطل، مرغ‌های دریایی، چانچو و... و درِ زمستانی! او می‏‌گوید در زمستان درِ خانه‎اش باز نمی‎شود و آن موقع است که از درِ زمستانی خانه استفاده می‏‌کند، دری که فقط زمستان‎ها باز می‎شود!

عاشقتم کانگوروی آبی!

معرفی کتاب
«لی‌لی» یک کانگوری آبی داشت که هرشب او را محکم در آغوش می‌گرفت و به خواب می‎رفت. او هرشب به کانگورو می‎گفت که عاشقش است و کانگورو به سرعت خوابش می‌برد. روزی عمه لی‌لی برایش یک خرس قهوه‌ای ‎آورد، خرس پشمالو و گرم و نرم بود. آن شب لی‌لی در رختخواب، خرس قهوه‌ای را در آغوش گرفت و ‎گفت که چقدر عاشق خرس قهوه‎ای است و عاشق کانگوروی آبی! آن شب کانگورو نتوانست به راحتی بخوابد. هفته بعد دوست مادر لی‌لی برای او یک خرگوش زرد کتانی آورد. شب‌، هنگام خواب، لی‌لی خرگوش را محکم در آغوشش فشرد و گفت عاشق خرگوش، عاشق خرس و عاشق کانگوری آبی است. آن شب کانگوری آبی به سختی خوابید. چند روز بعد ... .

بابا‌بزرگ سبز من

معرفی کتاب
کودکی زندگی پدربزرگش را روایت می‏‌کند. پدربزرگ سال‌ها پیش، قبل از تلویزیون و کامپیوتر و تلفن همراه به دنیا می‏‌آید. او در مزرعه با خرگوش‌ها و ذرت‌ها و هویج‌ها بزرگ می‎شود و وقتی کلاس چهارم است آبله‌مرغان می‏‌گیرد. پدربزرگ مجبور می‌‏شود مدتی در خانه بماند و برای همین قصه‌های زیادی درباره جادوگران، باغ‌های اسرارآمیز و لوکوموتیوی کوچک می‌خواند. پدربزرگ آرزو دارد باغبان شود؛ اما مجبور است به جنگ برود و... . پدربزرگ بعد از جنگ ازدواج می‏‌کند و سال‌ها بعد نوه‎های زیادی دوروبرش را می‏‌گیرد. حالا پدربزرگ بعضی چیزها را فراموش می‏‌کند، مثل کلاه حصیری مورد علاقه‌اش را!

زهره و شن‌های آبی رنگ: قصه‌ها و افسانه‌های مردم دنیا (مراکش)

معرفی کتاب
داستان درباره مردم مراکش است و قهرمان آن دختری زیبا به نام «زهره» است که همراه مادرش به چشمه می‌رود و آب می‌آورد. پدر زهره به سفر رفته است و زهره خواب می‌بیند که با پدرش به دریا می‌رود. بعد از انتظاری طولانی، سرانجام پدر باز می‎گردد و همراه هدایایی که برای دخترش آورده است، وعده‌ای هیجان‎انگیز به او می‎دهد.

قلب و بطری

معرفی کتاب
در این داستان کودکان نه‌تنها با آناتومی و فیزیولوژی قلب انسان آشنا می‌شوند، بلکه از جایگاه ویژه قلب در برقراری ارتباط و نیز ایجاد ویژگی‌هایی چون مهربانی، سخاوت، بخشش، تنها نبودن و... آگاهی می‌یابند.

کلاغ سفید باغ صنوبر

معرفی کتاب
این کتاب حاوی هفت داستان درباره کلاغ‌های باهوشی است که به صورت گروهی در باغ صنوبر زندگی می‏‌کنند. به تازگی کلاغ سفید و بامزه‎ای به نام «قلقلک» به دنیا آمده است که هرروز برای خود و دوستانش ماجراهای زیادی را به وجود می‌‏آورد. این کلاغ‌های مانند انسان‌ها شخصیت‎های گوناگونی دارند و کمک می‎کنند تا کودکان آماده ورود به دنیای پرماجرای بزرگسالان شوند. گوش کردن به حرف بزرگ‌ترها، بی‌اجازه دست نزدن به وسایل دیگران و تلاش برای رسیدن به هدف، ازجمله نکات آموزشی این داستان‌هاست.

پتوی پرنده

معرفی کتاب
کتاب پتوی پرنده از مجموعه نیکو و داپو، درصدد ایجاد فرهنگ حمایت از تولید داخل با استفاده از مهارت‌های زندگی است. نویسنده سعی می‌کند در داستانی فانتزی شخصیت اصلی داستان یعنی نیکو را با نتیجه خرید کالای خارجی مواجه کند.او با پتوی پرنده اش همراه شده و با مهمان‌هایی خارجی مقابل می‌شود که هر کدام مشکلاتی برای او به‌وجود می‌آورند.

سنجاب گرفتار

معرفی کتاب
پدر و دختر به جنگل رفته‌اند تا برای تولد مادر گل بچینند. وقتی به خانه می‌رسند، می‎بینند در انباری باز است و بلبلی روی در آن نشسته است و یکسره آواز می‌‏خواند؛ درصورتی‌که آن‌وقت روز، پرنده‎ها باید به لانه‌هایشان بروند! وقتی آن‌ها وارد انباری می‏‌شوند، سنجابی را می‌‏بینند که جعبه‎ای روی پایش افتاده است! پدر جعبه را برمی‎دارد و پای سنجاب را که زخمی شده است، می‎بندد. دوستی یعنی این!

اپوش دیو

معرفی کتاب
«اپوش دیو» که خیلی بزرگ و سیاه و ترسناک بود، در کوچه‌ها ابر می‎فروخت. ابرهای بزرگ و کوچک، آبدار و بی‌آب. «نرگسی» تمام پول‌هایش را به اپوش داد و یک ابر خرگوشی خرید. در کوچه بعدی، «سهرابی» ابر خرسی گرفت و در کوچه بعد، «مریمی» ابر هاپ‌هاپی و... . حالا دیگر اپوش دیو هیچ ابری ندارد. بچه‎ها ابرهایشان را مثل هوا، قاصدک، پَر و... به آسمان فرستادند و ناگهان... .