آقای ماجیکا و معلم موسیقی
معرفی کتاب
روز اول ترم جدید است و دفتر مدیر مدرسه پر از پدر و مادرهای عصبانی! خانوادهها نامهای دریافت کردهاند که قرار است معلم موسیقی به جمع آموزگاران مدرسه اضافه شود؛ اما آقای مدیر هیچ اطلاعی دراینباره ندارد. در کلاس سوم غوغایی برپاست. از هر طرف صدایی میآید تا اینکه آقای «ماجیکا» که زمانی جادوگر بوده است، وارد کلاس میشود. وقتی آقای ماجیکا از موضوع باخبر میشود و وقتی اسم معلم موسیقی را میشنود، رنگش میپرد، انگار ترسیده است! او با وحشت سرش را میگیرد و میگوید، خانم «وارلاک»! او یک جادوگر است!
آقای ماجیکا و قالیچه پرنده
معرفی کتاب
اولینروز بعد از تعطیلات سال نوست و بچهها به مدرسه برگشتهاند. آقای «پاتر»، مدیر مدرسه، عصبانی است؛ چراکه معلم جدید کلاس سوم هنوز از راه نرسیده است. سرانجام آقای پاتر تصمیم میگیرد درِ کشویی بین دو کلاس دوم و سوم را باز کند و همزمان به هر دو کلاس درس بدهد. ناگهان یکی از پنجرههای بزرگ کلاس خود به خود باز میشود و چیزی پروازکنان وارد میشود: مردی روی یک قالیچه پرنده! او آقای «ماجیکا»، معلم کلاس سوم است. ظاهراً بچهها سال هیجانانگیزی پیش رو دارند!
یک دانه از هزار دانه
معرفی کتاب
«بهار» و «بابک» با مادر و مادربزرگشان زندگی میکنند. پدرشان، در شهری دور کار میکند و بهار و بابک همیشه دلتنگ پدرشان هستند. شب یلدا فرا میرسد و مادر به غیر سه عدد انار نمیتواند چیز دیگری بخرد! مادربزرگ برای اینکه بچهها ناراحت نشوند، درباره انار صبحت میکند و میگوید یک دانه از دانههای انار بهشتی است، برای همین باید تمام دانهها را بخورید تا آن دانه را به دست آورید. بچهها هرکدام یک انار برمیدارند. در همین موقع خاله و شوهرش و بچههایشان با یک کاسه پسته و بادام میآیند. بهار و بابک نمیخواهند انارشان را با آنها شریک شوند. چند دقیقه بعد مهمانهای دیگری از راه میرسند و ... .
هیچکس را در دنیا به اندازه تو دوست ندارم
معرفی کتاب
صبح شده است و مامانخرگوشه به پسرش، «برایدن» میگوید که باید بیدار شود. برایدن نمیخواهد هر روز صبح سبیلهایش را بشوید و اسباببازیهایش را جمع کند. برای همین تصمیم میگیرد برود و با دوستانش زندگی کند. با «میسی» موشه، «بنی» گورکنه و... . خواهران برایدن خیلی ناراحت هستند؛ اما مامانخرگوشه مطمئن است که او برمیگردد. در خانه میسیموشه، بچهموشها هیچوقت اسباببازیهایشان را جمع نمیکنند و برایدن میترسد زمین بخورد. خانه بنیگورکنه، بوی عجیبی میدهد؛ چون آنها هیچوقت خودشان را نمیشویند. برایدن آنجا هم نمیتواند زندگی کند. در خانه... .
بردن سیرک به کتابخانه؟ هرگز!
معرفی کتاب
در کتابخانه هرکاری دلت بخواهد، میتوانی بکنی، یعنی میتوانی بنشینی، کتاب بخوانی و خیالبافی کنی؛ اما نمیتوانی سیرک راه بیندازی! اگر با همه این حرفها سیرک برپا کنی، کتابدار میگوید، فقط زیاد سروصدا نکنید و تو قول میدهی که سیرکت بیخطر است و هیچ سروصدایی ندارد. بعد درست مثل آکروباتبازها برنامه را شروع میکنی و... . به تماشاگران میگویی دست نزنند؛ چون باید ساکت باشند؛ سپس از یکی از تماشاگرها میخواهی کیک را محکم به صورتت بکوبد و... . حالا آرزو میکنی به جای سیرک فقط کتاب میخواندی!
بردن پیانو به ساحل؟ هرگز!
معرفی کتاب
مادر «مگنولیا» میگوید وسایلش را بردارد تا به ساحل بروند و منظورش بیلچه مخصوص شنبازی و قایق یا بشقاب پرنده است، نه پیانو! اما مگنولیا پیانو را با خودش میبرد و قول میدهد آن را سالم نگه دارد؛ ولی رساندن پیانو به ساحل اصلاً کار راحتی نیست و مرغان دریایی و... . مگنولیا همراه پیانو آببازی میکند و بعد پیانو آنقدر دور میشود که دیگر دست او به آن نمیرسد. حالا مگنولیا آرزو میکند ای کاش هیچوقت پیانو را با خودش به ساحل نمیآورد.
بردن تمساح به مدرسه؟ هرگز!
معرفی کتاب
معلم از بچههای کلاس میخواهد چیزی از طبیعت را به کلاس علوم ببرند و منظورش یک تکه چوب، چند تا سنگ درخشان و... است؛ اما «مگنولیا» تمساحش را به کلاس میبرد! او برای معلم توضیح میدهد که هیچ اتفاقی رخ نمیدهد و تمساح او ساکت و دست به سینه مینشیند. ناگهان وسط صحبت معلم، صدای خنده مگنولیا بلند میشود؛ چون تمساح یک نقاشی خندهدار به او نشان داده است. سر کلاس هنر، موشکی لای موهای معلم گیر میکند و... . مگنولیا حسابی به دردسر افتاده است!
آتشفشان آزمایشگاه
معرفی کتاب
در مدتی که سرایدار جدید به مدرسه آمده است، اتفاقات زیادی رخ داده است. حالا سرایدار همهچیز را زیر نظر دارد. او بعدازظهر، آزمایشگاه را تمیز میکند و همه وسایل را سر جایش میگذارد و گربهای را که وارد آزمایشگاه شده است، بیرون میکند و در را میبندد؛ اما ناگهان آتشفشان! سرایدار خودش را به آزمایشگاه میرساند و... . امکان ندارد، یعنی چراخ روشن مانده؟ یعنی کسی داخل آزمایشگاه آمده؟ پس چطور شیشه شکسته است و ... . حالا جواب ناظم را چه بدهد؟
رستم و افراسیاب
معرفی کتاب
مرگ شاه ایران و آشفتگی کشور باعث شده است تا «افراسیاب»، شاه «توران»، به ایران حمله کند. پهلوانان بزرگ کشور، از «زال» کمک میخواهند؛ اما او دیگر پیر شده و توانایی جنگیدن را ندارد. زال «رستم» را به این جنگ میفرستد. رستم برای این جنگ، اسبی میخواهد تا بدن سنگین و بزرگ او را تاب آورد، گرزی میخواهد که مثل کوه سنگین باشد تا بر سر دشمنان بکوبد و زرهی از پوست ببر میخواهد که آب و آتش و نیزه و تیر به آن اثر نکند. در بین اسبان بیشمار فقط یک اسب زیر فشار دست او کمر خم نمیکند و آن رخش است. حالا همهچیز آماده است و رستم با سپاهی بزرگ به راه میافتد.
قورباغه و آواز پرنده
معرفی کتاب
در یک روز زیبای پاییزی، خوک مشغول چیدن سیب است که قورباغه سر میرسد. او چیزی پیدا کرده است و میخواهد به خوک نشان دهد. توکا روی زمین افتاده و تکان نمیخورد. خوک فکر میکند توکا خوابیده است. همانموقع اردک میآید و فکر میکند توکا بیمار است؛ اما وقتی خرگوش صحرایی او را میبیند، متوجه میشود که توکا مرده است! آنها توکا را به خاک میسپارند، توکایی که همه عمرش را برای آنها آواز میخواند. در راه خانه، همه آنها ساکت هستند تا اینکه صدایی میشنوند، توکایی آواز میخواند! زندگی شگفتانگیز است!