Skip to main content

فیزلبرت استامپ پسری که از سیرک فرار کرد(و عضو کتابخانه شد)

معرفی کتاب
«فیزلبرت» در سیرک کار می‎کند. مادرش دلقک سیرک است و پدرش پهلوان سیرک. پدرش لباس‌ رکابی پوست‌پلنگی می‌پوشد و سبیلش را چرب می‌کند و چیزهای سنگین بلند می‎کند. فیز می‎تواند هم‌زمان چهار توپ را در دست‌هایش بگرداند. او در نمایش‌ها حاضر می‎شود و در پشت صحنه با شعبده‌بازها، بندبازها و طوطی‌های سخنگو و... وقت می‎گذراند؛ اما خوش‌حال نیست! چون به غیر از او بچه دیگری در سیرک نیست. فیز تصمیم می‎گیرد عضو کتابخانه شود و درست از همین‌جا دردسرها شروع می‌شود.

برویم مامانم را پیدا کنیم!

معرفی کتاب
«قورتش بده» و پدرش، همیشه در سفر هستند. او در هر شهری سعی می‎کند دوستانی پیدا کند؛ اما هربار هیچ جوابی برای سوالات بچه‎ها و پدر و مادرشان ندارد. او نمی‎تواند بگوید چرا اسمش قورتش بده است و نمی‎تواند توضیح دهد که چرا دائم با پدرش سفر می‎کنند. برای همین پدر و مادرها به او شک می‎کنند و اجازه نمی‎دهند بچه‌هایشان با او بازی کنند و برای همین است که قورتش بده هیچ دوستی ندارد! او از ته دل می‌‏خواهد مادرش برگردد؛ اما فایده‌ای ندارد. او باید با پدرش به دنبال مادر بروند؛ ولی هیچ عکسی از مادر ندارند. یک نفر آن را پنهان کرده است؛ اما چه کسی؟

یک قورتش بده‌ غول پیکر!

معرفی کتاب
برای دختری مثل «قورتش‌بده»، قورت ندادن آدم‌های بد از همه‌چیز سخت‌تر است. پسرها به طرف گربه‌ای سنگ می‎اندازند. گربه خودش را از درخت بالا می‎کشد؛ اما پسرها آن‌قدر سنگ می‎اندازند تا لیز می‎خورد و پایین می‌افتد. قورتش‌بده دل خوشی از گربه‌ها ندارد؛ اما اذیت کردن کسی که از تو خیلی کوچک‌تر است، کار خیلی بدی است. قورتش‌بده انگشتش را در دهانش می‎گذارد و خودش را باد می‎کند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود تا پسرها را بترساند. پسرها فریاد می‎زنند: «هیولا! هیولا!» و فرار می‎کنند. قورتش‌بده هاج و واج است. او واقعاً باد شده است؟ چطور ممکن است؟

خورشید را برایم قورت می‌دهی؟

معرفی کتاب
«قورتش‌بده» دختری هشت‌ساله است. او می‎تواند هرچیزی را قورت بدهد، هرچقدر که بزرگ یا دور باشد. اول آن چیز را قورت می‎دهد، بعد آن را روی کاغذ بالا می‎آورد و آن چیز عکس‌برگردان می‌شود. قورتش بده عکس‌برگردان همه چیزهایی را که قورت داده است، نگه می‌دارد. اولین چیزی که او قورت می‎دهد، گربه‌ای است که می‎خواهد پرنده‌ها را بخورد، بعد با چیزهای دیگر امتحان می‎کند و ... . حالا دختری از او می‎خواهد خورشید را قورت بدهد. آیا قورتش‌بده می‌تواند این کار را بکند؟ چه بلایی سرِ شهر و سرِ خورشید می‌آید؟

لیدی اسکارلت و داستان شگفت‌انگیز شیری که پرستار بچه شد

معرفی کتاب
«لیسبت» خیلی کوچک است که مادرش به او و برادر خیلی کوچک‌ترش خبر می‎دهد که برای مدتی پدر را نمی‎بینند! تمام روز بعد و روزهای دیگر مادر گریه می‎کند... . آن‌ها مجبور می‎شوند به آپارتمان کوچکی نقل ‌مکان کنند؛ چون مادر از پس هزینه‌ها برنمی‌آید. بااین‌حال باز هم مادر دو جای مختلف کار می‎کند و دیگر وقتی برای مراقبت از دو فرزندش ندارد. بنابراین، از پدربزرگ کمک می‌خواهد. بچه‌ها پدربزرگ را تا به‌ حال ندیده‌اند. روز اول آشنایی، لیسبت دربرابر پیرمردی جدی و عبوس قرار می‎گیرد، پیرمردی که انگار تا به حال نخندیده است! آیا او می‎تواند از عهده نگهداری بچه‌ها برآید؟

اسرار کاخ مارمولک‌زده

معرفی کتاب
جشن تولد شاه‌بانو است و در قلعه «یتسار» همه با جنب و جوش مشغول کار هستند. فردای جشن، قرار است شاه و شاه‌بانو به همراه فرزندان جوان و مهمانانشان به سمت کوهستان‌های شمال بروند و یک زوج ببر سفید شکار کنند. «تماهش» کوچک‌ترین شاهزاده، قرار نیست به این شکار برود؛ چون مادرش فکر می‌کند این کار زیادی خطرناک است. تماهش دیگر حوصله هیچ‌چیز را ندارد. هنگامی که او در برابر قفسی نشسته که برای ببرها آماده شده است، جادوگر پیر قلعه نزد او می‎رود و از ببرها برایش می‎گوید و اینکه اگر در قلعه بماند، می‎تواند چیزهای زیادی درباره ببرها یاد بگیرد. شب جشن تماهش هدیه‌ای می‎گیرد که حتی تصورش را هم نمی‌کند.

ناخدا باراکودا، آخر دنیا

معرفی کتاب
بعد از اینکه کشتی «کروس‌دل‌سور»، بدون «جرقه» لنگر می‎کشد و می‎رود، جرقه در خیابان‌ها چرخ می‎زند بدون آنکه بداند کجا بخوابد، کجا غذا بخورد، گریه کند یا عصبانی باشد؛ اما بعد از چند روز به خودش می‌آید و تصمیم می‎گیرد جلب ‌توجه نکند. او باید حواسش را جمع کند و منتظر باشد تا به دنبالش بیایند. جرقه خانه متروکی بیرون از شهر پیدا می‎کند؛ البته فقط سه دیوار سرپا دارد و کنار یکی از دیوارها پول‌هایش را چال می‎کند و... . او تقریباً هر شب با گریه می‎خوابد و قبل از اینکه آفتاب بزند، بیدار می‌شود و سرانجام دنبال کار می‌رود و... .

گنج ناخدا باراکودا

معرفی کتاب
ناخدا «باراکودا»، دزد دریایی‌ای است که همه دزدهای دریایی از او می‎ترسند. او باهوش و بی‌رحم است و از اینکه هیچ دوستی ندارد، به خودش می‌بالد. کشتی ناخدا بیشتر از دَه روز است که به دنبال جزیره «کوپرا» می‎گردد؛ ولی هیچ اثری از آن نیست. همه افراد کم‌کم شک کرده‌اند که اصلاً چنین جزیره‌ای وجود داشته باشد؛ اما ناخدا معتقد است این جزیره وجود دارد و به افرادش می‎گوید هرکس نمی‌خواهد بیاید، می‌تواند شنا‌کنان برگردد؛ ولی من این جزیره را پیدا می‎کنم!

مگس در کندوی عسل

معرفی کتاب
مگس در باغ بزرگ روزگار خوبی دارد تا اینکه زنبورها در شکاف درختی کندو می‎سازند. مگس از همان اول در حسرت رفتن به کندو و خوردن عسل است؛ ولی می‎داند که ورود به کندو اصلاً کار راحتی نیست. مگس از فکر عسل و مزه آن آرام و قرار ندارد. روزی مگس متوجه می‌شود که کندو از همیشه خلوت‌تر است و تصمیم می‎گیرد هر طور شده، وارد آن شود؛ ولی جرئت این کار را ندارد. سرانجام ملخ در مقابل یک دانه جو حاضر می‎شود او را به کندو ببرد؛ اما گوشزد می‎کند که مراقب خطرات کندو باشد. مگس بدون توجه به حرف‌های ملخ، با ذوق و شوق مشغول خوردن عسل می‌شود، غافل از اینکه... .

سلطان و مرد دانا

معرفی کتاب
سلطان «محمود» می‎خواهد به هندوستان لشکرکشی کند و بتخانه‌ها را ویران کند. او مدت‌ها سپاهش را آموزش می‎دهد و تجهیز می‎کند‌. امیران سپاه به سلطان یادآوری می‎کنند که جنگ با «هندوها» بسیار سخت است و... . هنگامی‌که دو سپاه رو در روی هم قرار می‎گیرند، سلطان از تعداد زیاد آن‌ها تعجب می‎کند و با خدا پیمان می‎بندد که اگر پیروز شود، تمام غنائم جنگی را بین فقرا تقسیم کند. بعد از جنگی سخت، سپاهیان سلطان پیروز می‎شوند. حالا وقت وفای به عهد است؛ اما سپاهیان اصرار دارند که غنائم بین آن‌ها تقسیم شود. سلطان محمود دچار تردید می‎شود و... .