Skip to main content

موطلا در خانه دایناسورها

معرفی کتاب
سه دایناسور به خانه جدیدی می‌روند. آن‌ها سه کاسه بزرگ پودینگ شکلاتی درست می‌کنند و در جنگل پنهان می‌شوند. دخترک موطلایی که هیچ‌وقت به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌کند، از راه می‌رسد و وارد خانه می‌شود و یک راست به سراغ کاسه‌های پودینگ می‌رود. او تمام پودینگ‌ها را می‌خورد و وقتی می‌خواهد استراحت کند، متوجه موضوع مهمی می‌شود. آنجا خانه دایناسورهاست! دایناسورهایی که برای او تله گذاشته‌اند. حالا چه اتفاقی برای دخترک می‎افتد؟

من صندلی نیستم!

معرفی کتاب
این داستان درباره اعتمادبه‌نفس است. اولین روزی که زرافه به جنگل می‌رود، متوجه مشکلی می‌شود. همه حیوانات فکر می‌کنند او یک صندلی است و روی او می‌نشینند. زرافه فرصت نمی‌کند حرفی بزند؛ اما سعی می‌کند آن‌ها را متوجه اشتباهشان بکند که البته هیچ تأثیری ندارد تا اینکه تصمیم می‌گیرد هر طور شده حرف بزند... آن موقع همه‌چیز درست سر جای خودش قرار می‌گیرد.

حیوان خانگی گنده ریتا!

معرفی کتاب
«ریتا» خیلی دلش می‌خواهد حیوان خانگی داشته باشد؛ اما مادرش مخالف است. او می‌گوید حیوانات بدبو و پرخورند و کلی دردسر درست می‌کنند. بعد از چند روز مادر یک کک را که در یک شیشه مرباست، به ریتا می‌دهد؛ اما ریتا حتی نمی‌تواند آن را ببیند! به همین علت تصمیم می‌گیرد خودش دست به کار شود. او به باغ وحش می‌رود و با یک کرگدن باز می‌گردد! اما نگه داشتن کرگدنی بزرگ در اتاق کوچک آپارتمان نُقلی اصلاً کار راحتی نیست!

خواندن این کتاب ممنوع!

معرفی کتاب
این کتاب دربردارنده ۱۰ داستان کوتاه است. «اِلی سربه‌زیر»، «آمپول شکلاتی»، «اضافه‌بار ممنوع» و «چه کسی از تمساح می‌ترسد؟»، نام برخی از این داستان‌هاست. داستان «خواندن این کتاب ممنوع» درباره کودکی است که خیلی چیزها برایش ممنوع شده است. بستنی خوردن، روی بلندی راه رفتن، بعد از ساعت ۱۰ شب بیدار ماندن، خواندن این کتاب در مدرسه و... ؛ اما چرا همه این چیزها ممنوع است؟

سردترین روز در باغ‌وحش

معرفی کتاب
در سردترین روز سال، درباغ وحش، صدای وحشتناکی به گوش می‌رسد و دستگاه گرمایشی از کار می‌افتد. همه حیوانات از سرما در حال یخ زدن هستند؛ البته به غیر از خرس قطبی. آقای «پیکلز»، مدیر باغ وحش، از کارمندانش می‌خواهد که برای تعطیلات آخر هفته، حیوانات را به خانه خود ببرند و آن‌ها را گرم نگه دارند. این کتاب داستان اتفاقاتی است که در این تعطیلات رخ می‌دهد.

شلوغ‌ترین روز در باغ‌وحش

معرفی کتاب
آقای «راجا» سال‌هاست که در باغ وحش، مسئول نگهداری از کرگدن است و حالا احساس می‌کند که احتیاج به تغییر دارد؛ البته نه برای همیشه. به همین دلیل، نزد مدیر باغ وحش، آقای «پیکلز»، می‌رود و از او می‌خواهد که برای چند روز جایش را عوض کند. با این پیشنهاد، فکر بکری به ذهن آقای پیکلز می‌رسد. او از همه کارکنان می‌خواهد که حیوان‌هایشان را با هم عوض کنند. همه خیلی هیجان‌زده‌اند؛ اما وقتی خرس قطبی با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت به طرف خیابان اصلی می‌دود، مسئولان باغ وحش حسابی می‌ترسند!

یک دوست با‌حال یخی

معرفی کتاب
«الیوت» پسر مودبی است، به همین دلیل وقتی پدرش پیشنهاد می‌کند به آکواریوم بروند، قبول می‎کند با اینکه فکر می‌کند آنجا شلوغ و پر از سر و صداست. در آکواریوم هیچ‌چیز توجه الیوت را به خود جلب نمی‌کند تا اینکه چشمش به پنگوئن‎ها می‌افتد. چقدر آن‌ها مرتب هستند، انگار لباس رسمی پوشیده‌اند! الیوت کوچک‌ترین پنگوئن را در کوله‌پشتی‌اش می‌گذارد و آن را به خانه می‌برد؛ اما پدرش فکر می‌کند او یک عروسک پنگوئن خریده است. وقتی پدر الیوت متوجه پنگوئن واقعی بشود، چه عکس‎العملی نشان می‎دهد؟

بابا و دایناسور

معرفی کتاب
«نیکولاس» پسر کوچولویی است که از تاریکی و حشره‌های بزرگی که لابه‌لای بوته‌ها زندگی می‎کنند، می‌ترسد. او می‎خواهد مثل پدرش شجاع باشد، برای همین عروسک یک دایناسور را همیشه همراه خود دارد؛ چون دایناسورها نه از تاریکی می‎ترسند نه از حشره‌ها و نه از هیچ‌چیز دیگر. نیکولاس هنگام سنگ‌نوردی، شنا و در مسابقه فوتبال هم دایناسور را همراه دارد تا اینکه دایناسورش گم می‌شود. پسر کوچولو این راز را با پدرش درمیان می‌گذارد و آن‌ها با هم به دنبال آن می‎گردند.

اسباب‌کشی پر‌ماجرا

معرفی کتاب
«پتسون» نام مزرعه‎داری است که گربه‌ای به نام «فیندوس» دارد. فیندوس هر روز ساعت چهار صبح، روی تخت کوچکش که کنار تخت پتسون است، بپربپر می‌کند و هر روز پتسون را از خواب بیدار می‌کند. پتسون که دیگر از این کارهای فیندوس خسته شده است، به او می‎گوید باید به جای دیگری برود. سرانجام فیندوس به اتاقکی کنار باغچه می‌رود تا هر قدر می‌خواهد بپربپر کند؛ اما تنهایی برای هر دوی آن‌ها خسته‌کننده است. آیا آن‌ها می‌توانند طور دیگری با هم کنار بیایند؟

عید پر‌‌ماجرا

معرفی کتاب
یک روز پیش از کریسمس، «پتسون» و گربه سخنگویش، «فیندوس»، کارهای زیادی دارند که انجام دهند؛ اما اتفاق بدی برای پتسون رخ می‌دهد. حالا آن‌ها چطور می‌توانند این همه کار را انجام دهند؟ آن‌ها نه درخت کریسمس دارند، نه گوشت، نه بیسکویت زنجبیلی و نه... . درست همان‌موقع که پتسون و فیندوس ناامید شده‌اند، «اَکسِل» وارد می‌شود. او از موضوع خبردار می‌شود و می‌خواهد کمک کند؛ اما کمک او کافی نیست و آن‌ها هنوز خیلی چیزها کم دارند؛ اما صبر کنید! بعد از چند دقیقه خانم «اِلسا» وارد می‌شود و کلی خوراکی می‌آورد و چند دقیقه بعد، آقای «گوستاوسون» و بعد خانم «اندرسون» و... .