مردی که بطریهای اقیانوس را باز میکرد
معرفی کتاب
شغل بطریبازکن اقیانوس، بینهایت مهم است. او هر بار که یک بطری پیدا میکند، باید آن را باز کند و با دست خودش پیغام آن را به صاحبش برساند. او عاشق شغلش است؛ با این حال، همیشه آرزو میکند ای کاش روزی نامهای برای خودش بیاید تا اینکه روزی بطریای پیدا میکند که هیچ اسمی ندارد. او سعی میکند پرده از این راز بردارد و سرانجام چیزی پیدا میکند که همیشه آرزویش را داشت.
خرس کتاب
معرفی کتاب
این داستان درباره خرسی به نام «آتو» است که در کتاب زندگی میکند و دوستان زیادی دارد. آتو دلش نمیخواهد تنها باشد و گاهی از کتاب بیرون میآید و ماجراجویی میکند؛ اما در دنیای بیرون از کتاب، آتو احساس کوچک بودن میکند. او مشغول جست و خیز در شهر است تا شاید بتواند جای جدیدی برای زندگی پیدا کند؛ ولی هر جا میرود، حس خانه خودش را ندارد.
با پرندهها
معرفی کتاب
موضوع این کتاب مهاجرت است، افرادی که از جنگ و ویرانی فرار میکنند. دو دختر که جنگ، پدرشان را گرفته است، با مادرشان راهی مرز میشوند تا به کشور دیگری فرار کنند. کنار دیوار مرز، نگهبانی آنان را میبیند، آنها با سرعت میدوند... و با پولی که به مردی غریبه میدهند، موفق میشوند سوار کشتی شوند. آنها روزها روی دریا هستند تا اینکه چشمشان به خشکی میافتد؛ اما هنوز به مقصد نرسیدهاند.
با آیدا تا همیشه
معرفی کتاب
این داستان درباره یک خرس قطبی به نام، «گاس» است. او در پارک بزرگی، وسط شهر زندگی میکند و دوستی به نام «آیدا» دارد. آنها همیشه با هم هستند و خوش میگذرانند تا اینکه گاس میفهمد، آیدا مریض است و به زودی میمیرد. دو دوست سعی میکنند با این موضوع کنار بیایند. آنها با هم پچپچ میکنند، با هم میخندند، با هم گریه میکنند و... . وقتی آیدا میمیرد، گاس متوجه میشود که آیدا با خاطراتی که از او دارد، همیشه در کنار اوست. گاس هیچوقت آیدا را فراموش نمیکند.
گرگی که از کتاب بیرون افتاد
معرفی کتاب
«زویی» کتابخانهای دارد که پُر از کتاب است، آنقدر پُر که کتابی از آن به بیرون پرت میشود و گرگ داستان از کتاب بیرون میافتد. با اینکه گرگ خیلی ترسناک است؛ حسابی ترسیده است؛ چون پا به جایی غریب و ناشناخته گذاشته است. گرگ سعی میکند به کتابش برگردد؛ اما نمیتواند. در همین موقع، گربه چاق و چله زویی دنبالش میکند، گرگ سعی میکند وارد کتابهای دیگر شود؛ اما همه بیرونش میکنند. آیا گرگ موفق میشود به کتابش بازگردد یا گربه حسابش را میرسد؟
با مشکل خود چه میکنید؟
معرفی کتاب
قهرمان این داستان مشکلی دارد که سعی میکند از آن فرار کند. او از این مشکل میترسد و نگران است؛ ولی هر چه بیشتر نگران میشود، مشکل بزرگتر میشود تا اینکه تصمیم میگیرد با آن روبهرو شود و متوجه موضوع مهمی میشود. مشکل یک فرصت است برای اینکه او یاد بگیرد و بزرگ شود! قهرمان کوچولوی داستان یاد میگیرد که هر مشکلی فرصتهایی است برای اتفاقهای خوب، فقط باید دنبال آن بگردد.
پاندورا و پرنده
معرفی کتاب
«پاندورا» یک روباه است که به تنهایی در سرزمینِ وسایلی که مردم دور ریختهاند، زندگی میکند. او با این وسایل خانه زیبایی برای خودش ساخته است و تمام وقتش را برای جمع کردن و درست کردن چیزهایی میگذراند که بلد است؛ اما او تنهاست و هیچکس به دیدنش نمیآید تا اینکه روزی پرندهای را پیدا میکند که بالش شکسته است و پاندورا نمیداند چطور باید آن را درست کند. برای همین جای گرم و نرمی برای پرنده درست کرده و از او مراقبت میکند. خیلی زود پرنده میتواند به اطراف پرواز کند و... .
کولاک
معرفی کتاب
برف سنگینی باریده است، آنقدر که مدرسه زودتر از همیشه تعطیل میشود و قهرمان داستان به زحمت خودش را به خانه میرساند. بارش برف ادامه مییابد و فردای آن روز همه راهها بسته میشود، اهالی خانه نمیتوانند درِ ورودی را باز کنند، برای همین از پنجره بیرون میآیند و... . بعد از چند روز، مواد غذایی خانواده تمام میشود و از ماشینهای برفروب هم خبری نیست. قهرمان کوچولوی داستان تصمیم میگیرد به تنهایی به فروشگاه برود. او از همسایهها میپرسد که چه چیزهایی احتیاج دارند و ... .
یک گرگ، یک اردک، یک موش
معرفی کتاب
روزی گرگ بزرگی موش کوچولویی را میبلعد. موش در شکم گرگ، با اردکی آشنا میشود. اردک مدتهاست که در شکم گرگ زندگی میکند و از این زندگی راضی است. اردک و موش با هم دوست میشوند و برای این دوستی پایکوبی میکنند؛ اما گرگ بیچاره از این پایکوبی دلدرد میگیرد. اردک و موش به او پیشنهاد میکنند برای خوب شدن دلدردش مقداری پنیر، یک تُنگ شراب و چند تا شمع بخورد. گرگ سادهلوح به حرف آنها گوش میدهد و... .
واقعا دارم از دست میروم!
معرفی کتاب
قهرمان کوچولوی این داستان، حرفهایی میشنود که حسابی میترسد. مادربزرگ میگوید جلوی زبانت را بگیر و قهرمان کوچولو فکر میکند؛ یعنی زبانم ممکن است از دهانم بیرون بیافتد؟ و با نگرانی زبانش را محکم میبندد. پدرش کمک لازم دارد و به او میگوید دستی برسان و قهرمان کوچولو فکر میکند؛ یعنی باید یک دستم را به پدر بدهم؟ و برای محکمکاری از یک دستکش و کلی چسب استفاده میکند. خانم معلم میگوید قبل از ورزش باید دست و پایتان را خوب بکشید تا بدنتان گرم شود؛ اما قهرمان ما نمیخواهد دست و پایش از این بلندتر شود، پس آنها را با چوب میبندد و در اتاقش پنهان میشود تا اینکه پدر و مادر به دادش میرسند. آنها برای تمام این حرفها توضیحات خوبی دارند.