Skip to main content

گوریل و هانا

معرفی کتاب
«هانا» گوریل‌ها را خیلی دوست دارد و خیلی دلش می‌خواهد یک گوریل واقعی ببیند؛ اما پدرش فرصت ندارد او را به باغ وحش ببرد. او تمام هفته را کار می‌کند و آخر هفته هم به شدت خسته است. هانا برای تولدش از پدرش یک گوریل می‌خواهد. وقتی هانا بیدار می‌شود، یک گوریل عروسکی را کنار تختش می‌بیند. هانا گوریل را گوشه‌ای می‌اندازد و دوباره می‌خوابد؛ اما اتفاق عجیبی رخ می‌دهد.

گروه وحشت و 10 داستان کوتاه دیگر...

معرفی کتاب
این کتاب حاوی یازده داستان کوتاه است. «کی قوی‌تره؟»، «به انتظار ناجی»، «پروانه و کفشدوزک» و «گروه وحشت» نام برخی از این داستان‌هاست. در داستان «گروه وحشت» چند سوسک و یک پشه در چاه فاضلاب آپارتمانی زندگی می‌کنند. آن‌ها گروهی به نام «گروه وحشت» تشکیل می‌دهند و تصمیم می‌گیرند هر شب به خانه یکی از همسایه‌ها بروند و آن‌ها را بترسانند. شبی مورچه‌ای آن‌ها را نصیحت می‌کند که دست از این کارها بردارند؛ چون عاقبت خوبی برایشان ندارد. آن‌ها مورچه را می‌کُشند و به کارشان ادامه می‌دهند؛ اما دچار سرانجام وخیمی می‌شوند که مورچه پیش‌بینی کرده بود!

آدم‌برفی خوشبخت و 11 داستان کوتاه دیگر

معرفی کتاب
این کتاب شامل دوازده داستان کوتاه است. «آدم‌برفی خوشبخت»، «من کی هستم؟»، «تلفن بی‌تجربه»، «چتر شکسته» و... نام این داستان‌هاست. داستان «آدم‌برفی خوشبخت» درباره آدم‌برفی‌ای است که در گوی شیشه‌ای، پشت ویترین مغازه زندگی می‌کند. او راضی و خوشحال است تا اینکه روزی بچه‌ها را می‌بیند که در پیاده‌رو یک آدم‌برفی واقعی درست می‎کنند. او دلش می‌خواهد جای آن آدم برفی باشد؛ ولی در آن گوی شیشه‌ای اسیر است و نمی‌تواند بیرون برود. سرانجام روزی برف‌ها آب می‌شوند و آدم‌برفی واقعی هم همین‌طور و... .

آدمک کاهی

معرفی کتاب
مدت‌هاست که آدمک کاهی وسط مزرعه ایستاده است و هیچ کلاغی جرئت نمی‌کند به مزرعه نزدیک شود. روزی باد به آدمک می‎گوید از اینکه اینجا تنها ایستاده‌ای خسته نیستی؟ آدمک جواب می‎دهد که برای نگهداری از مزرعه مجبور است این کار را بکند. باد به او می‎گوید می‎تواند او را به سرزمینی زیبا و رنگارنگ ببرد تا از آن آفتاب داغ و کلاغ‌ها راحت شود؛ اما آدمک نگران مزرعه است.

نجار شهر هیولاها

معرفی کتاب
پسرک با پدر و مادرش سر میز شام هستند که صدای در را می‌شنوند. پسر در را باز می‌کند و با هیولایی صورتی روبه‌رو می‌شود که احمق و ساده‌لوح به نظر می‌آید. هیولا وارد خانه می‌شود و هر چه در خانه وجود دارد، از بیسکویت مربایی تا سوپ، همه را می‌خورد. هیولا می‌خواهد همه اعضای خانواده را بخورد؛ اما مادر پیشنهاد می‌کند ابتدا حمام برود و خودش را تمیز کند، سپس یکی‌یکی بخورد تا دل‌درد نگیرد! هیولا به حمام می‌رود؛ اما... .

سرزمین به‌هم‌ریخته

معرفی کتاب
پسرک همراه خانواده‌اش برای تفریح به ساحل رفته است. آنجا دسته‌ای از مرغان دریایی را می‌بیند و برایشان شیرینی نخودچی می‌ریزد. هنگام بازگشت یکی از مرغان دریایی با پسرک صحبت می‌کند تا او را با خود به خانه‌شان ببرد. پسرک این کار را انجام می‌دهد و متوجه می‌شود که او جادوگری است که شاهزاده‌خانمی او را به مرغ دریایی تبدیل کرده است و عاشق شیرینی نخودچی است! مرغ دریایی آرزو دارد دوباره تبدیل به جادوگر شود و پسرک به او کمک می‌کند!

نقلی‌خان و دارو‌دسته‌اش

معرفی کتاب
پسرک همراه خانواده‌اش به دیدن مادربزرگ می‌روند. وقتی نزدیک خانه مادربزرگ می‌شوند، باد تندی شروع به وزیدن می‎کند، انگار هیولایی روی ماشین نشسته و خودش را به سقف ماشین می‌کوبد. پسرک یک هیولای «لحاف‌گوش» را می‌بیند که یکی از گوش‌هایش را دار و دسته «نقلی‌خان» بریده‌اند. حالا هیولا می‌خواهد خانواده آن‌ها را گروگان بگیرد تا دار و دسته نقلی‌خان گوشش را پس بدهند؛ اما دار و دسته نقلی‌خان از کجا بفهمند که او و خانواده‌اش در دستان هیولا هستند؟

موش کور

معرفی کتاب
«یوستوس» در حال جدا کردن لاستیک‌های اسقاطی عمو «تیتوس» است که متوجه خانم «ویلمرس» می‌شود. خانم ویلمرس سگ کوچکش را سرزنش می‌کند؛ چون فکر می‌کند لباس پسرش را از روی بند رخت دزدیده و جایی پنهان کرده است؛ اما ماجرای دزدی به اینجا ختم نمی‌شود. سه پسربچه متوجه می‌شوند که از فروشگاه آقای «پورتر» هم دزدی شده است. بچه‌ها برای به دام انداختن دزدها فقط یک راه دارند، باید عضوی از دزدها شوند!

نجات آتلانتیس

معرفی کتاب
آقای «اندروس»، پدر «بوب»، سه پسربچه را به افتتاحیه پارک تفریحی «آتلانتیس» می‌برد. بچه‌ها در پارک حسابی خوش می‌گذرانند و هر چقدر دلشان می‌خواهد، می‌خورند؛ اما همه‌چیز طبق برنامه پیش نمی‌رود. در پارک خبرهایی هست و «پتر» و «بوب» و «یوستوس» تصمیم می‌گیرند از آن سردربیاورند.

چشمه جادویی

معرفی کتاب
آن روز صبح زود هر سه پسربچه به فروشگاه آقای «پورتر» می‌آیند؛ ولی مغازه هنوز بسته است. ناگهان متوجه موضوع جالبی می‌شوند. حوضچه وسط میدان که همیشه تا زانو آب داشت، حالا پر از سکه‌های کوچک و براق است! «پتر» و «بوب» و «یوستوس»، درگیر ماجرایی باورنکردنی می‌شوند که باید معمای آن را حل کنند.