هزار هزار هزار مو یهپیشونی ، دو ابرو
معرفی کتاب
در این کتاب، یازده نیایش کودکانه وجود دارد. موضوعاتی مثل توصیف چهرۀ خود و شکرگزاری برای داشتن آن، گم شدن گربه و درخواست برگشت آن از خدا و شادی برای تعطیلی روز جمعه در این نیایشها به چشم میخورد. تصاویر کتاب از عروسکهای دستسازی است که با تکههای پارچه و دکمه و منجوقهای ریز ساخته میشوند و فضایی صمیمی در کتاب ایجاد کردهاند.
به گل کی عطروبو داده؟ این همه رنگو رو داده؟
معرفی کتاب
در این کتاب، یازده نیایش کودکانه وجود دارد. موضوعاتی مثل توصیف شب و شکرگزاری از خدا برای آفرینش آن، توصیف رودخانهها و خورشید زیبا و شکرگزاری برای داشتن خوابی آرام و قشنگ در این نیایشها به چشم میخورد. تصاویر کتاب از عروسکهای دستسازی است که با تکههای پارچه و دکمه و منجوقهای ریز ساخته میشوند و فضایی صمیمی در کتاب ایجاد کردهاند.
بفرما آب انار
معرفی کتاب
این کتاب دارای هفت شعر کوتاه و آهنگین است. موضوع بیشتر شعرها گفتگویی است که کودکان با موجودات جاندار و بیجان دارند؛ مثلا با گنجشکی که پشت پنجره نشسته و نمیدانیم غذا میخواهد یا پتو، با مداد و دفتر و تراش که توی کولهپشتی جا خوش کردهاند و اصلاً سرما را احساس نمیکنند، گفتگو با سایۀ خود که هر جا میرویم میآید و معلوم نیست چطور توی آب خیس نمیشود و...
گربههای من
معرفی کتاب
نویسنده ضمن سخن گفتن از زیبایی و بازیگوشی گربهها، به کودکان گوشزد میکند که نباید به گربههای آلوده و بیمار نزدیک شوند. او کودکان را به دنیای خیالی خود دعوت میکند. در این دنیا او با گربهها حرف میزند، بازی میکند، سفر میرود و حتی پرواز میکند. در دنیای او گربهها میتوانند دُمی مانند طاووس داشته باشند یا همراه مهتاب وارد اتاق شوند یا رنگینکمان را بر پشت خود حمل کنند و... .
روزی که مداد شمعیها به خانه برگشتند
معرفی کتاب
یک روز «دانکن» نامههایی از مداد شمعیهای گمشدهاش دریافت میکند و به یاد میآورد که آنها را کجا و چطور گم کرده است. دانکن به اتاقش میرود و از گوشه و کنار اتاق همه آنها را پیدا میکند. مدادشمعیها آنقدر خراب شدهاند که دیگر در جعبه جا نمیشوند؛ اما دانکن فکری به ذهنش میرسد و کار جالبی میکند.
زرد نخودی سبز کشمشی
معرفی کتاب
این نمایشنامه برای کودکان نوشته شده است و درباره پیرزن و پیرمردی است که فرزندی ندارند. پیرزن در انتظار اتفاقات خوب است و آرزو میکند که خوابهایش تعبیر شود. یک روز پیرزن در میان خوشه انگور دانه کشمشی میبیند. کشمش به دختری با لباس سبز تبدیل میشود و پیرزن را مادر صدا کرده و اصرار میکند که غذای پدرش را به مزرعه ببرد؛ اما در راه گم میشود و... .