Skip to main content

اولین باری که دیدمت، کانگوروی آبی!

معرفی کتاب
وقتی "لی‌لی" صاحب یک برادر کوچک شد، خیلی زود فهمید که نگهداری از نوزاد اصلا کار راحتی نیست. لی‌لی برادرش را خیلی دوست داشت اما هر زمان که نزدیکش می‌شد کارهای عجیب می‌کرد و صداهای بلند درمی‌آورد و برادرش را می‌ترساند. تا اینکه روزی مادربزرگش به آن‌جا آمد و برای لی‌لی یک کانگوروی آبی عروسکی آورد. او از همان لحظه تصمیم گرفت که از کانگورو مراقبت کند اما...

الفی در مدرسه‌ آدم‌فضایی‌ها

معرفی کتاب
امروز، یک روز معمولی برای "الفی" نیست. از زمانی که سوار ماشین می‌شود که مادرش او را به مدرسه ببرد، ماشین تبدیل به موشک می‌شود و الفی را به مدرسه آدم‌فضایی‌ها می‌برد. آن هم با معلمی که شش دست دارد. مدرسه هیچوقت انقدر بامزه و سرگرم‌کننده نبوده است.

من بامزه نیستم!

معرفی کتاب
در این کتاب بچه جغدی وجود دارد که همه به او می‌گویند چقدر بامزه و کرکی و کوچک است و چه چشمان بزرگی دارد. اما بچه جغد از این تعریف‌ها اصلا خوشش نمی‌آید. او یک جغد شکاری گنده و ترسناک است با بال‌های نرم و بی‌صدا. شما چه فکر می‌کنید؟

خوراک زرافه با سالاد لاک‌پشت

معرفی کتاب
امروز برای ناهار ماکارونی داریم. من اما ماکارونی اصلا دوست ندارم. برای همین لب به غذا نمی‌زنم. مادر می‌آید و می‌گوید: اینکه ماکارونی نیست! خوراک زرافه است. حتی بشقابی که کنارش قرار دارد نیز سالاد سبزیجات نیست. باید بیشتر دقت کنم. انگار یک لاکپشت زیر کاهوها مخفی شده است. تصاویر این کتاب بسیار ساده هستند و از رنگ‌های خیلی کمی در طراحی هر شخص استفاده شده است؛ با این حال تمام توجه را به خود جلب می‌کنند و بسیار ملموس به نظر می‌رسند.

نی‌نی‌کوچولو

معرفی کتاب
"نی‌نی کوچولو" در این قسمت، بیست و دو هفته دارد و کم‌کم دارد تبدیل به یک نی‌نی واقعی می‌شود. او می‌تواند صورت پر از موهای نرم خود را لمس کند و قصه‌هایی را که مامان برایش تعریف می‌کند بشنود. او هر روز آرزو می‌کند زودتر به دنیا بیاید و قول داده است که بعد از به دنیا آمدن نوزاد خوبی باشد.

نی‌نی مامانی

معرفی کتاب
"نی‌نی" حالا چهل هفته دارد و فردا قرار است به دنیا بیاید. مادر برایش دعاهای قشنگی می‌خواند. نی‌نی می‌داند که فردا در آغوش مادرش خواهد بود. او هم دعا کردن بلد است. او دعا می‌کند: خدایا! از تو ممنونم که به من زندگی بخشیدی.

من کتاب نمی‌خوانم!

معرفی کتاب
بچه‌جغد کتاب مورد علاقه‌اش را برداشت و با عروسکش جغدی، رفتند زیر درخت تا آن را بخوانند. ناگهان "جوجه‌ریزه" سر و کله‌اش پیدا شد. بعد هم خواهر و برادرها و هم‌کلاسی‌ها و دوستانش به او پیوستند تا بچه‌جغد برایشان کتاب بخواند. راستی شما بچه‌جغد را ندیده‌اید؟ انگار زیر صدها جوجه یک نفر دارد دست و پا می‌زند...

من آماده نیستم!

معرفی کتاب
بچه‌جغد برای اولین بار می‌خواهد به کودکستان برود. اما او هنوز آماده نیست. باید اول وسایل اتاقش را سر جای خود بگذارد. بعد پرهایش را شانه کند، بعد کیفش را پیدا کند و پرهای عروسکش را هم شانه کند. اما عروسکش که پر ندارد! او از رفتن به کودکستان ترسیده است. زمان برگشتن از آن‌جا اما بچه‌جغد نظر دیگری دارد. حالا او هنوز برای ترک کودکستان آماده نیست...

من خوابم نمی‌آید!

معرفی کتاب
بچه‌جغد می‌گوید من خوابم نمی‌آید. فقط دارم فکر می‌کنم. فقط حوصله‌ام سر رفته است. پدرش او را به خانه می‌برد تا یک قصه برایش تعریف کند. قبل از اینکه قصه شروع شود فکر می‌کنید چه اتفاقی می‌افتد؟ درست حدس زدید؛ بچه‌جغد خوابِ خوابِ خواب است.

من نمی‌ترسم!

معرفی کتاب
بچه جغد می‌گوید: من نمی‌ترسم. من یک جغد هستم و جغدها تمام شب را بیدار می‌مانند. اما گورکن و خرس و خفاش از دیدن بچه جغد در تاریکی جنگل تعجب کرده‌اند و نظرشان این است که جغدی به این کوچکی نباید این موقع شب در جنگل باشد. کدام یک درست می‌گویند؟ به نظر بابای بچه جغد اشکال ندارد اگر او یک ذره از تاریکی بترسد.