چه هوایی را دوست داری؟
معرفی کتاب
ابرها یواش یواش آسمان را گرفتند. گربه، غمگین گفت:آه، باز هم باران. گوسفند با بیحوصلگی گفت: باز این ابرها آمدند. چند قورباغه هم سرشان را از زیر آب بیرون آوردند و با خوشحالی گفتند: جانمی جان! میخواهد باران ببارد. چند صفحه بعد گربه یک چشمش را باز کرد و گفت: آخیش! باران بند آمد. گوسفند زیرچشمی نگاه کرد و گفت: بهبه! چه هوای خوبی. قورباغهها قورقور فریاد کشیدند: باران بند نیاید. باران بند نیاید. در این کتاب این امکان فراهم میشود که با گفتوگو دربارۀ یک پدیده، امکان بررسی آن نیز به وجود بیاید. در پایان کتاب پرسشهایی مطرح شده است که به بررسی بهتر قصه کمک میکنند. بعد از سوالها صفحهای خالی وجود دارد تا کودک، داستانی دربارۀ چیزی که دوست دارد بنویسد.
من شیر دوست دارم
معرفی کتاب
"خرس کوچولو" آن روز مرتب عطسه میکرد. او صبح فراموش کرده بود لباس گرم بپوشد و سرما خورده بود. حالا برای اینکه سرماخوردگیاش زودتر خوب شود، باید استراحت میکرد و به حرف پدرش گوش میداد. مخصوصا وقتی که پدر از او خواست تا لیوان شیر گرم را تا ته سر بکشد. اما انگار مشکلی وجود نداشت؛ خرس کوچولو عاشق شیر بود.
قصههای گوگولی برای بچههای گوگولی: 50 داستان خردسالانه
معرفی کتاب
این کتاب دارای پنجاه داستان کوتاه است. داستانها از زبان حیوانات هستند و اتفاقاتی را که برایشان میافتد روایت میکنند. قسمت بیشتری از هر صفحۀ کتاب سفید است و تصاویر در گوشههایی از آن قرار گرفتهاند. بعضی از عناوین داستانها عبارتند از: عنکبوت سوتی، شلوار بزغاله، طوطی و دیو، درخت باسواد، سوسک حمام، دماغ خنک، کِرمها، من و فیلم.
سفر
معرفی کتاب
در این کتاب، پرندۀ کوچک مجبور است محل زندگیاش را ترک کند. باد او را با خود به جایی دیگر میبرد. جایی عجیب که زبان هیچیک از اهالی آن را نمیداند. ناگهان موجودی دیگر را میبیند که کمی شبیه اوست. زبانش را میفهمد. آن موجود به پرنده میآموزد تا زبان دیگر اهالی را یاد بگیرد. از همان روز به بعد همه چیز خوب میشود، شکوفهها باز میشوند و خورشید بر پرندۀ کوچک میتابد.
دکمه به دردبخور
معرفی کتاب
در این کتاب داستانی طنز با تصاویری متفاوت روایت میشود. «زرد قناری»، دکمهای پیدا میکند و فکر میکند به هیچ دردی نمیخورد؛ اما دوستانش به او یاد میدهند که هر چیزی کاربردی دارد و این موضوع فقط به نوع نگاه به مسائل بستگی دارد. کودکان با مطالعه این داستان، میآموزند که نگاه تکبعدی به مسائل نداشته باشند و هر پدیدهای را از زوایای گوناگون ببینند.
هندوانه و تمساح
معرفی کتاب
از وقتی که یک تمساح کوچولو بودم، عاشق هندوانه بودم. اصلا هندوانه بهترین میوۀ دنیا است. میشود صبحانه هندوانه خورد. برای ناهار، برای شام. برای دسر که دیگر عالی میشود. اوه! انگار یک هسته هندوانه قورت دادم. حالا باید چه کنم؟ الان است که درخت هندوانه از گوشهایم بیرون بزند. اگر پوستم صورتی شود چه؟ من اصلا دوست ندارم توی سالاد میوه بیفتم. کسی نیست کمکم کند؟
یک جای بهتر
معرفی کتاب
پرندۀ کوچک میخواست لانه بسازد. او باید جایی را پیدا میکرد که برای کسی نباشد. خانۀ کسی در آن نباشد. کسی نخواهد چرتهای عصرگاهیاش را آنجا بزند. آیا جایی با این ویژگیها پیدا میکند؟
طراحی صفحات این کتاب به گونهای است که هر صفحه، نیمی یا کمتر از یک صفحۀ کامل است و با ورق زدن، صفحات بعدی مانند پلکان، پشت هم قرار میگیرند. در صفحۀ پایانی که تمام حیوانات با هم هستند و هر یک خانۀ خود را پیدا کردهاند، صفحۀ کتاب نیز کامل است.
طراحی صفحات این کتاب به گونهای است که هر صفحه، نیمی یا کمتر از یک صفحۀ کامل است و با ورق زدن، صفحات بعدی مانند پلکان، پشت هم قرار میگیرند. در صفحۀ پایانی که تمام حیوانات با هم هستند و هر یک خانۀ خود را پیدا کردهاند، صفحۀ کتاب نیز کامل است.
گورخر خطخطی
معرفی کتاب
مامان گورخر هر شب لباسهای راهراه "خطخطی" را از تنش درمیآورد تا او راحت بخوابد. یک روز که خطخطی از خواب بیدار شد لباسهایش را نپوشید. او بدون راهراه و مانند یک خر معمولی با مادرش بیرون رفت. دوستانش که او را دیدند همه خندیدند و مسخرهاش کردند. صاحب یک باغ تا خطخطی را بدون خط دید گفت: چه خوب که خر مشتی حسن دوباره به باغ من آمده است تا بارهای مرا جابهجا کند. اما فقط اینها نبود. خطخطی تازه فهمیده بود که لباسش، مگسهای سمج را نیز فراری میداد...
بالبال بازی
معرفی کتاب
"اردک کوچولو" گم شده بود و همینطور که به دنبال مادرش میگشت گریه میکرد. "خانم مرغه" که همان دور و بر بود صدایش را شنید و او را پیش بچههای خود برد تا زمانی که مادرش را پیدا کند. جوجهها دور اردک کوچولو جمع شدند و خواستند با او بازی کنند. اما بازی جوجهها با بازی مورد علاقۀ اردک متفاوت بود. هیچکس بازی طرف مقابل را دوست نداشت. باید چه میکردند؟
هپلیهپو تو مزرعه
معرفی کتاب
"هپلیهپو" یک بچه غول تنبل است که هیچ کاری انجام نمیدهد. او فقط میخواهد بخوابد. یک روز پدرش که از جنگل برگشته بود و کلی کدو با خود آورده بود به او گفت: آی هپلی! کدوها رو دونهدونه، باید بیاری به خونه. اما هپلیهپو گوشش بدهکار نبود. رفت و نشست تا یک نفر پیدا شود و کدوها را برایش جابهجا کند. فکر میکنید کسی پیدا میشود که کارهای او را انجام دهد؟