الفی دایناسور میکارد
معرفی کتاب
"امروز مادر "الفی" او را به باغچه میبرد تا با هم دانه بکارند. الفی اصلا از این کار خوشش نمیآید. برای همین دانه ها را میریزد روی زمین و به خانه برمیگردد. مدتی بعد که از پنجره به بیرون نگاه میکند با صحنهای عجیب مواجه میشود. یک جنگل پر از دایناسور. اما چرا هیچ چیز جور در نمیآید؟ جنگل که یک شبه رشد نمیکند. دایناسورها هم از بین رفتهاند. اینجا چه خبر است؟
ایستگاه آخر
معرفی کتاب
هر یکشنبه بعد از کلیسا، "چارلی" و مادربزرگش سوار اتوبوسی میشوند و تا پایین شهر میروند. چارلی برایش سوال پیش میآید که چرا آنها مثل دوستش ماشین ندارند؟ چرا او نمیتواند مثل دو پسری که در انتهای اتوبوس هدفون در گوششان است، آهنگ گوش دهد؟ چرا آنها باید همیشه بعد از کلیسا انقدر راه طی کنند تا به آنجا برسند؟ راستی مقصدشان کجاست؟ مادربزرگ همیشه جوابهای خوبی برای چارلی دارد. جوابهایی که به چارلی کمک میکند در تمام اتفاقات، فقط زیباییها را تشخیص دهد و ببیند.
یوزی و خالخالی
معرفی کتاب
آشنایی با تغییرات طبیعت و فصلها از آموزشهای اولیه برای کودکان است. در این کتاب کودکان داستان یوزی را میخوانند که در فصل زمستان برای خود و جفتش به دنبال غذا میگردد اما تنها چیزی که میتواند شکار کند یک کبک است. در پایان نیز هر دو یوز دلشان برای کبک میسوزد و آن را آزاد میکنند.در این جلد فصل زمستان و حال و هوای آن توصیف میشود. این مجموعه چهار جلدی توجه خاصی به گونههای در حال انقراض ایران دارد.
ماهک و سیاهک
معرفی کتاب
آشنایی با تغییرات طبیعت و تفاوت فصلها از آموزشهای اولیه برای کودکان است. در این کتاب کودک میتواند حال و هوای فصلهای مختلف و تغییرات طبیعت را ببیند و در پایان به بهار و عید برسد. این داستان اشارهای به ترس حیوانات از انسانها نیز دارد. داستان بچهخرسی است که زیادی به محل زندگی انسانها نزدیک شده و حالا مادر و خواهرش نگران او هستند.
گورخر گمشده
معرفی کتاب
آشنایی با تغییرات طبیعت و تفاوت فصلها از آموزشهای اولیه برای کودکان است. در این کتاب کودکان با حال و هوای فصل تابستان آشنا میشوند. گورخری کوچک به نام "کولان" گم شده است و تمام صحرا را به دنبال گلهاش میگردد. در پایان با گلهای دیگر از گورخرها آشنا میشود که شبیه او نیستند اما همهشان گورخر هستند. این مجموعه چهار جلدی توجه خاصی به گونههای در حال انقراض ایران دارد.
سبزه خانم
معرفی کتاب
"سبزه خانم" نشسته بود روی سفره هفت سین و منتظر بقیه سینها بود. گاو گرسنه از راه رسید. تا سبزه خانم را دید گفت من گشنمه! غذایم میشوی؟ سبزه خانم که حال گاو را دید قبول کرد و رفت توی شکمش. آنجا تاریک بود. کمکم که سبزه خانم توانست دور و برش را ببیند خیلی تعجب کرد. تمام سینها در شکم گاو جمع شده بودند. آنها میتوانستند همانجا سفره را برپا کنند. گاو گرسنه حالا سیر شده بود و از آمدن عید خوشحال بود.