برادر نمیخواهم!
معرفی کتاب
"تانیا" دختری مهربان اما جیغجیغو است و به زودی قرار است صاحب برادر شود. او از این موضوع خیلی خوشحال است تا زمانی که "تام" به خانه میآید. تام فقط شیر میخورد و گریه میکند. تانیا حوصلهاش سر رفته از بس برادرش هیچ کار نمیکند اما باز هم توجه همه به اوست. تام کمکم بزرگ میشود و تانیا میفهمد که او را چطور بخنداند؛ کاری که فقط خودش بلد است.
عینک جادویی!
معرفی کتاب
چشمپزشک برای "اما" عینک تجویز میکند ولی به نظر اما عینک مسخره است. "لئون"، یکی از بچههای مهد است که او هم عینک دارد و اما از او خوشش نمیآید. یک روز که همگی در مهدکودک هستند لئون به اما میگوید عینکش نه تنها مسخره نیست بلکه جادویی هم هست. او چیزهایی را بعد از زدن عینک تازه کشف کرده است. اما تعجب میکند ولی به روی خود نمیآورد. به خانه که برمیگردد عینکش را از پشت کشو برمیدارد و چیز عجیبی میبیند؛ ستارههایی که روی سقف اتاقش چسبیدهاند چشم و دهان دارند.به اتاق نگاهی میاندازد. انگار اتاقش شکل دیگری شده است...
عینک نمیزنم!
معرفی کتاب
"تانیا" وقتی میفهمد که چشمهایش ضعیف است و باید عینک بزند، مثل همیشه جیغ میکشد و میگوید من عینک نمیخواهم. او دوست ندارد با عینک به مهدکودک برود. اما وقتی پایش به عینکفروشی میرسد از تمام عینکها خوشش میآید و یکی را انتخاب میکند. تازه میفهمد قبلا هیچ چیز را نمیدیده است و آدمها و لباسهایشان خیلی قشنگتر از همیشه هستند...
الفی و شکار اژدها
معرفی کتاب
"الفی" برای تکالیف مدرسهاش باید یک اژدها نقاشی کند. اما او هیچ اژدهایی تا امروز ندیده است. مادرش میخواهد به کتابخانه برود و الفی را هم با خود میبرد. در کتابخانه چشم الفی به کتاب "راهنمای شکارچیان اژدها" میافتد. در همین حین الفی یک شوالیه میبیند. شوالیه الفی را با خود به سرزمین اژدها میبرد تا با هم اژدها شکار کنند. شکار اژدها باید کار هیجانانگیزی باشد.
جورابهای بوگندوی الفی
معرفی کتاب
"الفی" میخواهد برود و دور دنیا را بگردد. پدرش نصیحتهای زیادی به او میکند و مهمترینشان این است که الفی هر شب جورابهایش را بشورد. الفی در سفر است و جورابهایش بوی گند میدهند. این بو آنقدر هست که او را از دست یک مار پیتون نجات دهد؟ آیا این بوی گند میتواند الفی را از دست ترسناکترین موجود دنیا یعنی مگس"جامبو بامبو" خلاص کند؟
اولین باری که دیدمت، کانگوروی آبی!
معرفی کتاب
وقتی "لیلی" صاحب یک برادر کوچک شد، خیلی زود فهمید که نگهداری از نوزاد اصلا کار راحتی نیست. لیلی برادرش را خیلی دوست داشت اما هر زمان که نزدیکش میشد کارهای عجیب میکرد و صداهای بلند درمیآورد و برادرش را میترساند. تا اینکه روزی مادربزرگش به آنجا آمد و برای لیلی یک کانگوروی آبی عروسکی آورد. او از همان لحظه تصمیم گرفت که از کانگورو مراقبت کند اما...