مهمان انار
معرفی کتاب
فقط درخت انار میوه داشت. پوست بعضی از انارها تَرک خورده بود؛ چون دانههایشان حسابی درشت شده بود. آن شب وقتی همه دانهها خوابیدند، مامانانار لحاف سفیدِ نرم را روی آنها کشید. نیمههای شب مامانانار از سروصدا بیدار شد! کرمِ سفید کوچولویی بین دانهها بود و میخواست آنجا بخوابد؛ اما مامانانار نگران بود، مبادا بلایی سرِ دانهها میآمد!
نماز گل سرخ
معرفی کتاب
وقتی گلِ سرخ، «مریم» را دید که راه میرود، از تعجب فریاد کشید. او فکر میکرد مریم هم یک گل است و میترسید ریشهاش از خاک بیرون بیاید و مریم پژمرده شود. مریم برای گل سرخ توضیح داد که یک آدم است و آدمها ریشه ندارند؛ اما گل سرخ معتقد بود که هیچکس بدون ریشه نمیتواند زندگی کند. ناگهان مریم احساس کرد که ریشهاش را گم کرده است. گل سرخ یکی از گلبرگهایش را به مریم داد تا ریشهاش را پیدا کند و... .
داینا و شاینا
معرفی کتاب
در زمانهای قدیم که فقط دایناسورها روی زمین زندگی میکردند؛ داینا و شاینا دو بچه دایناسور بودند که برای بازی از غارهایشان بیرون آمدند. اژدهای غولپیکر وقتی داینا و شاینا را دید، خواست با آتش دهانش آنها را کباب کند و بخورد. دایناسورهای کوچک دیگر به کمک آنها آمدند. در همین هنگام کره زمین آتش میگیرد و سرانجام...
شیر و قفس
معرفی کتاب
شیر و فیل و کرگدن اسیر قفسهای یک باغوحش هستند. تا اینکه تصمیم میگیرند از قفسهایشان بیرون بیایند. با همکاری و قدرت و تواناییهای خاص یکدیگر توانستند میلههای قفس را بشکنند و آزاد شوند. آنها به جاییکه تعلق داشتند میروند یعنی بیشه و جنگل؛ اما در مسیرشان با ماجراهای عجیب و جالبی رو به رو میشوند.